LOGO
تمام افراد بشر آزاد به دنيا مي آيند و از لحاظ حرمت و حيثيت و حقوق با هم برابرند

روان شناسی نگرش

۹۲/۰۳/۱۱
دسته بندی : خشم و عصبانیت و شخصیت عصبی(کارن هورنای)

تیپهای عصبی

شخص عصبی وقتی از مقام رفیع خود ایده آلی درونش به خود فعلی درونیش نگاه میکند آن را بسیار حقیر و کوچیک میبیند ، لذا نسبت به شخصیت و هویت خود دچار تردید شده و از برخورد این دو ، تضاد و کشمکش درونی شدیدی در او بوجود می آید.اما گاهی شخص به یکی از این دو بیشتر از دیگری نزدیک میشود ، لذا اگر به خود ایده آلیش نزدیکتر باشد و خودش را بیشتر به خود ایده آلیش بپندارد ، رفتارش هم مطابق و متناسب با ان خود میشود یعنی وسعت طلب ، گنده دماغ ، جاه طلب و متجاوز و پرمدعا شده و از دیگران توقع اطاعت و تحسین را دارد و خلاصه شخصیت او تیپ برتری طلب را تشکیل میدهد و اگر بیشتر به خود حقیر شده اش نزدیک باشد احساس درماندگی و بیچارگی بیشتری کرده و ادمی سلیم و مطیع و سر براه و رام شده و خلاصه به تیپ مهرطلب تبدیل میشود.اما اگر زور هیچیک از این دو غالب نگردد یکی از سه راه حل زیر را برمیگزیند :

1-یک راه حل اینست که شخص یک عایق بین این دو تضاد بوجود می اورد لذا هم رفتار مهرطلبانه و هم برتری طلبانه پیدا میکند بدون اینکه متوجه چنین تناقضی بشود

2-یکی از این دو خود را به شدت سرکوب کرده و به دیگری نزدیکتر شود و خود را کلا مطابق آن فرض کند

3-خود را از کشمکش ناشی از این دو خود دور نگه دارد تا ستیز و تعارض این دو را حس نکند در اینصورت از لحاظ روانی رابطه اش با درون خودش قطع میشود و یک حالت خشک و منفی پیدا میکند و زندگی معنویش فلج شده و حالت شخصیت عزلت طلب را پیدا میکند.




1-تیپ برتری طلب

تیپ برتری طلب مقصر و مسبب فاصله موجود بین خود ایده آلی و خود فعلی اش را دیگران فرض میکند.عطش کمال پرستی این تیپ منحصر به چند مورد نیست ، بلکه میخواهد در تمام زمینه ها بهترین باشد.بیشتر محتاج احترام دیگران است تا تحسین انها.در این تیپ به قدری عطش انتقام گیری شدید است که تمام جنبه های زندگی او را دربر میگیرد ولی این میل به انتقام بوسیله سه عامل احتیاج به عشق و دوستی دیگران و ترس و مصلحت شخصی و منفعت شخصی کنترل میشود.باورش بر اینست که نسبت به همه کس باید بی اعتنا بود مگر اینکه خلافش ثابت گردد.در محروم و سرخورده کردن دیگران تبحر خاصی دارد.

توقعات عصبی و دشمنی با خود از جمله موانع مهم پیشرفت و بهبود شخص در روانکاویست ، زیرا شخص عصبی با تمام قوا میکوشد تا عناد و توقعات خود را موجه جلوه سازد و وظیفه روانکاو اینست که عناد و توقعات عصبی را که موتور محرک عصبیت است کم کند.برتری طلب سعی دارد خود را مورد اجحاف و تعدی دیگران حس کند تا خودش هم بتواند تعدی و اجحاف نماید.

کسانی که در اردوگاه های کار اجباری نازیها تحت فشار و زور زندگی کرده اند ،میگویند : زندگی تحت این شرایط در صورتی قابل تحمل است که هرگونه احساس رافت و ملایمت و دلسوزی حتی نسبت به خودمان را هم خفه کنیم.حال کودکی که در شرایط سختی مثل تنبیه و تحقیر و مسخره و ظلم و دروغ توسط خانواده قرار میگیرد ناچار است همه احساسات ملایم و لطف آمیز خود را خفه کند و موجودی خشن و پرعناد گردد .اول سعی میکند محبت و علاقه دیگران را بخود جلب کند اما کم کم ناامید شده و احتیاج به احساسات لطیف و محبت آمیز را در خود خفه میکند و بر این عقیده میشود که محبت اصیل و واقعی اصلا وجود ندارد.



تاکتیکهای دفاعی برتری طلب در مقابل دشمنی با خود




دشمنی با خود در همه تیپهای عصبی وجود دراد و تیپ برتری طلب برای حفظ خود در در مقابل آن از سه تاکتیک دفاعی استفاده میکند :

1-تعکیس مثبت : یعنی مقدار زیادی از عناد به خود را به دیگران منتقل مینماید و نسبت به آنها عناد میورزد.

2-وسیله دیگر برای جلوگیری از سقوط خود ایده آلی و دفع عناد به خود حق به جانب دانستن خویش است .وقتی درگیر بحث است حتما باید طرف مقابل خود را راضی نماید و هرگز حاضر نیست در اعتقاد خود تردید کند.برتری طلب مجبور است در هر زمینه ای خود را صحیح بداند تا گرفتار شلاق دردناک عناد به خود نگردد.

3-سومین وسیله اجتناب از مواجه شدن با نقص ها ، داشتن توقعات عصبی از دیگران است زیرا بخاطر ترس از شلاق عناد به خود توقعاتی گزاف پیدا کرده است و میگوید دیگران باید طوری با من رفتار کنند که هیچ احساس گناهی در من ایجاد نشود.

شخص برتری طلب در ظاهر ادمی است بی عاطفه ، متکبر ، خودخواه و سادیست ولی در واقع موجود بیچاره ای است که تا چه حد احتیاج حیاتی به این دارد که از خود ایده آلیش سقوط نکند و گرفتار شلاق عناد به خود نگردد.


انواع تیپ های برتری طلب

کلیه تیپهای برتری طلب طالب برتری و پیروزی تسلط اند.کارن هورنای برتری طلب را به سه دسته تقسیم میکند :

1-نارسیسم

تیپ نارسیسم خود را مانند خود ایده آلیش تصور میکند.این تیپ بوسیله خودستایی و جذابیت و فریبندگی سعی میکند تا بر دیگران برتری و تسلط یابد.گاهی خون گرم و مهربان و میتواند ابراز دوستی نماید

این تیپ توقع فداکاری تحسین دارد.

2-کمال پرست

این تیپ بوسیله ارزشها و صفات عالی که به خود نسبت میدهد سعی میکند دیگران را به اطاعت وو پیروی وادارد.

این تیپ سرد و جدی نماست ولی به امر بایدها میتواند از خود دوستی نشان دهد.

به عدالت و انصاف تمسک میجوید

3-منتقم

این تیپ سعی میکند شکست ناپذیر گردد و بر دیگران تسلط یابد

این تیپ کاملا بی احساس و خشن است و هرگونه احساس را در خود خفه کرده است

به تلافی از دیگران انتظارات ظالمانه از انها دارد.


2-تیپ مهرطلب

وقتی کودک امنیت لازمو در دوران کودکی خود نداشته باشد و احساس کند باید به هر قیمتی شده محبت بزرگترها را جلب کند تا در امان بماند نطفه مهرطلبی در شخصیتش شکل و فرم میگیرد.فاجعه اینجاست که وقتی پدر و مادر به بچه ها میفهمانند که به شرطی خواستنی و دوست داشتنی هستند که حرف پدر و مادر را چشم بسته و بدون چون و چرا قبول کنند و اطاعت کنند بچه ها چاره ای ندارند جز تسلیم و رضا و جلب محبت و حمایت بزرگترها.

این تیپ برعکس برتری طلب احساسات یاس و بیچارگی را در خود میپروراند.... بخاطر تحسین و تمجید دچار اضطراب میشود ... به شدت محتاج کمک و حمایت و عشقی است که در ان خود را کاملا تسلیم و منقاد طرف نماید.....احساس خفت کرده و ان را تعکیس میدهد یعنی تصور میکند دیگران هم به همین چشم به او نگاه میکنند.....چون جنبه های خصمانه وجود خود را پنهان میکند فقط در حین روانکاوی میتوان فهمید چه تمایلات شدید عناد امیزی در فرد مهرطلب نهفته است....احتیاج به برتر نبودن این تیپ را میتوان در قمار و ورزش مشاهده کرد او همینکه حس کند دارد برنده میشود و برتر خواهد شد یک ترمز نامرئی او را از پیشرفت باز میدارد.اگر در ضمن صحبت حس کند مطالبش خیلی بجا و تحسین آمیز است ناچار به لکنت زبان می افتد مهرطلب از برتر بودن هراس دارد لذا گاهی تعمدا خود را دچار شکست میگرداند....هرگاه درخواست منطقی از کسی داشته باشد بصورت عذرخواهانه آن را مطرح مینماید زیرا خود را مستحق ان درخواست نمیداند.....از موفقیت لذت نمیبرد و حتی سعی میکند ان را به عواملی خارج از خودش نسبت دهد......در روانکاوی و خودکاوی پیشرفتش خیلی کند است زیرا وی از هر کاری که به نفعش باشد باید اجتناب ورزد در صورتی اقدام به خودکاوی میکند که در وضع فوق العاده بدی قرار گیرد...گاهی به دلیل ترس از اینکه نمیخواهد نقص هایی را که مخفی کرده است مشاهده کند از خودکاوی فرار میکند.....از هرچه رنگ خودخواهی داشته باشد فرار میکند.....این تیپ به واسطه احتیاج و اتکا به دیگران جرات دعوا و مجادله را ندارد..........از مسخره شدن میترسد.

مهرطلب ضعفهای خود را مثل احساسهایی شبیه بیچارگی و قابل ترحم بودن و میل رنج کشی و غصه خوری و دلشکستگی و محزون بودن برای خود حسن و کمال میداند و نسبت به انها احساس غرور پیدا میکند.

تمایلات برتری طلبانه در فرد مهرطلب

از اینها گذشته دیدیم که تمایلات مهرطلبانه و پنهان کردن تمایلات برتری طلبانه راهی است برای رفع تضادها...اگر شخص مهرطلب رفتار برتری طلبانه از خود نشان دهد در حقیقت نقض تابو کرده و به شدت خود را تحقیر و سرزنش مینماید.....البته او به برتری طلبها به چشم تحسین و غبطه نگاه میکند و رفتار برتری طلبانه آنها را با اعتماد به نفس اصیل و واقعی مثبت اشتباه میگیرد.

تمایلات برتری طلبانه تیپ مهرطلب که به حالت کمون در او نهفته است در روانکاوی مشهود میگردد و به دلیل وجود همین تمایلات در اوست که هرگاه رفتار مهرطلبانه ای از خود نشان میدهد بعدا دچار ناراحتی و اضطراب میگردد زیرا تمایلات برتری طلبانه اش در درون وجودش به جان او میفتند.

شخص مهرطلب اگر به تقاضای دوستش مثلا درباره قرض کردن پول جواب مثبت بدهد به تمایلات برتری طلبانه اش بر میخورد و اگر جواب منفی دهد به جنبه مهرطلبی او برمیخورد.

شخص مهرطلب برای اینکه تمایلات برتری طلبانه را از خود دور کند دائما در هراس و نگرانی به سر میبرد و همیشه خود را مقصر و گناهکار میداند.

مکانیسمهای دفاعی در مقابل احساس عناد به خود در تیپ مهرطلب

1-مهرطلب میل به ملامت و محکوم کردن خود دارد ولی این میل در او بیشتر از یک فرد برتری طلب نیست ، فقط مهرطلب نمیتواند عناد به خود را دفع کند ولی برتری طلب بوسیله تعکیس مثبت عناد به خود را به دیگران تعکیس میدهد ولی مهرطلب اگر مقداری از عناد به خود را تعکیس نماید بصورت تعکیس منفی این کار را انجام میدهد یعنی تصور میکند دیگران او را تحقیر میکنند....البته تاثیر تعکیس منفی همانند تعکیس مثبت نیست زیرا در تعکیس مثبت فرد فرد با تحقیر و نکوهش و ملامت دیگران خودش را راحت میکند.

2-یکی از وسائل دفاعی تیپ مهرطلب در مقابل این احساس عناد به خود این است که وی خود را واقعا کوچک و حقیر ببیند زیرا از این طریق خود را مستحق ملامت خود میداند و وقتی کسی او را شماتت میکند میگوید واقعا راست میگویی من خیلی بد کردم و مقصر و اشتباه کارم لذا بوسیله رنجورنمایی و بیچاره نمایی و ابراز پشیمانی هم جلب محبت دیگران را میکند و هم رنج ملامت خود را تسکین میدهد.

تیپ برتری طلب هم برای اینکه عناد به خودش را به دیگران منتقل نماید و هم برای اینکه جلال و عظمتش را دیگران ببینند و او را تحسین کنند به دیگران احتیاج دارد ولی نه به اندازه تیپ مهرطلب که نیازش به دیگران حیاتی و ضروری است.خلاصه به شدتی که ماهی احتیاج به آب دارد مهرطلب به محبت و توجه دیگران نیاز دارد به همین دلیل او سعی میکند همه آدمها را کورکورانه دوست بدارد و انها را خوب فرض کند و خیلی از اوقات ظلم و تجاوز دیگران مخصوصا فردی که به او محتاج است را اغماض کرده و به نوعی ان را توجیه و روتوش مینماید و برعکس تا جایی که بتواند سعی میکند صفات برجسته و ممتازی به آنها نسبت دهد.

همانطور که از نظر برخی جوامع پول وسیله سنجش ارزش ادمهاست از نظر جامعه مهرطلب میزان عشق و محبت و مقبولیتی که فرد کسب میکند معیار احساس ارزشمندی او میشود.برخی اوقات مهرطلب در رابطه با روانکاو خود شفای خود را در عشق و محبت روانکاوش جستجو میکند.

توجیه کردن توقعات عصبی در فرد مهرطلب

1-یکی از راهکارهای مهرطلب پروراندن صفاتی نظیر فداکاری و مهربانی و غمخوار دیگران بودن در خود است تا خود را مستحق ان بداند که دیگران توقعات عصبی او را براورده سازند...در غم و شادی دیگران شرکت کرده و کمک های بدون درخواست به انها میکند خلاصه کمک میکند تا بر اساس یک نان میدهم و تو هم یک نان بده از دیگران توقع کمک و پاداش داشته باشد.

2-وسیله دیگر توجیه توقعات عصبی در مهرطلب رنجورنمایی است او از این طریق میخواهد خود را مستحق کمک نشان داده تا بتواند توقعات عصبی خود را از دیگران براورده سازد....مثلا مادری را میبینید که از طریق رنجور نشان دادن خودش سعی میکند توقعات عصبی خودش را از بچه هایش براورده سازد.
شخص مهرطلب با رنجور نمایی انتظار دارد دیگران خطاهای او را نادیده بگیرند و و عفوش نمایند و از طرف دیگر میخواهد احساس بیهودگی و عدم استفاده از استعدادها و نداشتن تمایلات جاه طلبانه و هدفهای بلند و عالی را در خودش توجیه کند یعنی ناآگاه میگوید اگر بخاطر بیچارگی ام نبود من هم به جایی میرسیدم.

3-سومین وسیله ارضاء توقعات عصبی مورد تعدی و اجحاف قرار گرفتن است... حتی بدون اگاهی شرایطی را فراهم می اورد تا دیگران به او اجحاف و ظلم نمایند البته مقداری از این تعدی ها را خودش خبر ندارد و مقداری دیگر را خودش بدین صورت تصور میکند مثلا چون دیگران جواب خوش خدمتی های او را نداده اند احساس اجحاف به خود را دارد.

یکی از علل احساس تعدی ، تعکیس منفی احساس تحقیر و عناد به خود است و گاهی احتیاج به این تعکیس منفی انقدر شدید است که واقعا دیگران را ترغیب به تعدی به خود میکند و میدانیم به قدری تیپ مهرطلب اصرار دارد خود را مورد تعدی تصور نماید که علیرغم احتیاج به کمکی که از طرف دیگران دارد با یک قسمت از وجودش سعی میکند کمک نگیرد تا خلاف تصورش ثابت شود....در واقع نقشی که این احساس مورد تعدی قرار گرفتن برای مهرطلب بازی میکند این است که میخواهد تمایلات خصمانه و عناد امیز و برتری طلبانه اش را که مخفی کرده منطقی بسازد....احساس مورد تعدی قرار گرفتن یکی از موانع مهم دیدن تضاد است زیرا شخص مهرطلب حس نمیکند که تمایلات خصمانه و برتری طلبانه اش واقعا به علت تمایلات برتری طلبی پنهانی است که در وی وجود دارد بلکه فکر میکند این تمایلات واکنش منطقی در مقابل تعدی و اجحافی است که دیگران نسبت به وی پیدا میکنند.

شخص مهرطلب وقتی در یک شرایط خاص خود را در نهایت از جلب محبت محروم ببیند با خودش میگوید حالا که مرا دوست ندارند پس چرا عنادم را پنهان کنم لذا به یکباره با طغیان و انفجار خشم خود را ابراز میکند گاهی با رنجور نمایی و دادن احساس گناه به دیگران سعی میکند انها را آزار دهد.



عشق در مهرطلب

بین تیپهای عصبی مهرطلب از همه ناخوشبخت تر است و ناراحتی ها و رنجهای اضافی بر مابقی تیپها هم دارد.از طرفی بخاطر احتیاجش به دیگران وابسته و از طرف دیگه به علت دشمنی با انها از وابسته بودن منزجر است و میل به استقلال دارد.محبت برای مهرطلب به منزله اکسیژن است و هر بهایی برای ان حاضر است بپردازد.به نظرش عشق و محبت جواز ورود به بهشت است و دیگر در انجا احساس گناه و بی ارزشی و مسوولیت و حقارت نمیکند و به او کمک میکند که تصور کند به خود ایده آلی رسیده است و خودش را ایده آل ببیند.

مهرطلب از یکطرف محتاج توجه انحصاری و همیشگی معشوق است و کوچکترین بی اعتنایی معشوق به وی ، او را دچار احساس بی ارزشی میکند ولی از طرف دیگر نباید احساس حسادت داشته باشد و برای رفع این تضاد تظاهر به روشنفکری و وسعت نظر میکند تا حسادت خود را نادیده بگیرد.دو تا از مهمترین بایدهای مهرطلب اتکایی اینست که اولا رابطه اش با حامی و معشوقش همیشه سازگارترین رابطه و توافق مطلق باشد و دوم اینکه خود را باید طوری بسازد که معشوق را همیشه عاشق خود نگه دارد.

وقتی مهرطلب در یک حالت اتکایی به یک فردی مثلابرتری طلب قرار میگیرد در یک تعادل سطحی و ظاهری قرار میگیرد و از نواقص خود غافل میشود ، لذا مانع بزرگی برای شناخت و رفع مشکلات روانی اش میشود.

عشق مهرطلب اصیل نیست ، او فقط میخواهد خود را در اختیار یک مرد بگذارد تا از او حمایت کند.بنابراین انگیزه اش دوست داشتن طرف نیست بلکه میکوشد تا از این طریق احتیاجات روانی خود را براورده سازد.

روابط جنسی بین یک زن مهرطلب و مرد برتری طلب میتواند از رضایت بخش ترین نوع روابط باشد.میدانیم در رابطه یک زن مهرطلب و مرد برتری طلب قسمتهایی از وجود زن از بدرفتاریهای مرد استقبال میکند و میل دارد در تماسهای جنسی خود را خوار خفیف نماید و مورد توهین و شکنجه و تحقیر مرد قرار بگیرد و تنها تحت این شرایط میتواند ارضا شود.... به این ترتیب میبینیم یکی از دلائل مهم تمایلات مازوخیستی و میل به خودازاری احتیاج به تسلیم و مستحیل و محو ساختن خویش است.البته این میل به تحقیر میتواند با یک ماسک پوشانده شود.

زن مهرطلب متوجه نیست که رفتار شوهر برتری طلبش چقدر نسبت به او آزاردهنده و موهن بوده است و همیشه سعی میکند مردش را تبرئه کند و خودش را مقصر جلوه دهد و اگر هم متوجه شود ان را قلبا درک نمیکند.احتیاج به تسلیم و اتکا ایجاب میکند زن حامی خود را ایده آل و برجسته ببیند.



3-تیپ عزلت طلب


احتیاجات عزلت طلب بیشتر در شکل نخواستن است.او طالب زندگی بی ماجرا و بدون اصطکاک و تزاحم در سطح پائینی است.در این تیپ استعفای از زندگی به عنوان یک راه حل اساسی تضادها اتخاذ شده است و مثل یک شخص بیگانه به مشکلات و زندگی خودش نگاه میکند و در روانکاوی میگوید این مشکلات عملا تغییری در او ایجاد نمیکند و از دیدن تضادهای درونیش فرار میکند.

او فقدان هرگونه تلاش جدی برای موفقیت و پیشرفتش است.سایر تیپهای عصبی آرزوهای فراوانی دارند ولی تیپ عزلت طلب نه چیزی را آرزو میکند نه میل به کوشش و تلاشی دارد.او تمایلات و آرزوهای خودش را محدود میکند.حتی اگر روانکاو ، او را متوجه برخی استعدادها و تشویق به پیشرفت نماید ناراحت و مشوش میشود و خیال میکند روانکاو میخواهد او را جاه طلب کند .او برای موجه جلوه دادن اجتناب از کار و کوشش استعداد خاصی دارد مثلا میگوید این کار چه ارزشی دارد که من برایش این همه زحمت بکشم.

عزلت طلب در امور جزئی و کلی فاقد نقشه و هدف معین و مشخص است و اصلا نمیداند از زندگی چه میخواهد.عزلت طلب حاضر نیست یک قدم مثبت و موثر در جهت روانکاوی بردارد.

عزلت طلب در صورتی میتواند تماشاگر بی دخالت زندگی خود باشد که هیچ تمایل و آرزویی نداشته باشد زیرا از هرکوشش و تلاشی بیزار است.بنابراین نباید هیچ آرزو و کوششی در خود بپروراند که احیانا مجبور به کوشش گردد.هیچ چیز نباید انقدر برای او مهم باشد که نتواند بدون آن سر کند، لذا نسبت به چیزی نباید بستگی پیدا کند. دوست داشتن خوب است ولی نباید نسبت به چیزی وابستگی پیدا کند و بطور کلی اگر علاقه به چیزی پیدا کند احساسش را در خودش خفه میکند.

اغلب روابط جنسی زودگذری برقرار میکند ولی از ترس اینکه مبادا به کسی بستگی بخصوصی پیدا کند خیلی زود رابطه خود را قطع میکند.اجازه نمیدهد رابطه جنسی تبدیل به رابطه عشقی گردد.البته گاهی هم مسائل جنسی را کلا از زندگی خود حذف میکند.عزلت طلب بر خلاف مهرطلب که سعی میکند خود را غرق و مستحیل در طرف نماید سعی میکند خود را مستقل و بی نیاز گرداند.البته معنایش این نیست که احساسات و عاطفه ای ندارد بلکه اتفاقا احساسات عمیقی دارد ولی آنها را در خود خفه میکند.

عزلت طلب نسبت به فشار و اجبار و تحت نفوذ واقع شدن و قید و الزام حساسیت دارد.از گردن نهادن به ازدواج ممکن است دچار چنان ترسی شود که تعادل خود را در مراسم ازدواج از دست بدهد.هرنوع توقعی از قبیل نوشتن جواب نامه یا اداب و رسوم اجتماعی و سنتها او را دچار احساس فشار شدیدی میکند.اصولا چون از کوشش و تلاش بیزار است از هر نوع انتظار و توقع مردم نیز حساسیت نشان میدهد.

عزلت طلب از تغییر بیزار است.او ترجیح میدهد با شغل و زندگی و همسر ولو مورد علاقه اش هم نباشد بسازد.علت این امر هم به خستگی و تنبلی و نداشتن انتظار زیادی از خودش بر میگردد و اینکه اصولا همه چیز را غیر قابل تغییر میپندارد.عده ای از عزلت طلبها مدام بی قرارند و متحرک.

برخی اوقات عزلت طلبی خود را نشانه عقل و خرد میپندارد.عزلت طلب هیچیک از حالات برتری طلبی و مهرطلبی خود را سرکوب نمیکند و به هرکدام که نزدیک تر باشد مقداری از خصوصیات انها را که لطمه ای به عزلت طلبیش نزند را بیشتر بصورت منفی در خود دارد.مثلا اگر به برتری طلب نزدیک باشد در تخیل خود را برتر از دیگران میداند و به برخی صفاتش مغرور است و اگر به مهرطلب نزدیک باشدخیلی خود را دست پائین میگیرد و و احساس کم ارزشی میکند.لذا عزلت طلب جنبه های مثبت و فعال مهرطلبی و برتری طلبی در وجودش را از کار می اندازد تا جنگ و جدالی بین ان دو دسته تمایلات در وجودش برپانشود.

این تیپ ضعفهای خود را به صفات ممتاز و غرور آمیز تبدیل میکند مثلا بی رغبتی خود به کار و کوشش را به این صورت توجیه میکند که من مافوق رقابت های مبتذل و مخرب معمولی هستم.به قول اریک فروم طالب "آزادی برای" انجام کاری نیست بلکه "آزادی از " چیزها را میخواهد.

علت عزلت طلبی

وقتی در دوران کودکی ، فرزند تحت زور و قدرت و فشار قرار گیرد و حتی اگر به او محبتی شده به طریقی بوده که در او احساس تنفر ایجاد میکرده ، مثلا پدر و مادری که توجهی به احتیاجات خاص روانی کودک نداشته اند و فقط تظاهر به دوست داشتن او میکرده اند و از نظر روانی ناپایدار بوده و یک روز ابراز دوستی و محبت و روز دیگر اوقات تلخی و بدرفتاری نشان میدهند و به قدری او را تحت کنترل و فشار داشته اند که که احساس شخصیت فردی در او رشد نکرده است در چنین محیطی کودک از یک طرف محبت اطرافیان را میخواهد ولی از طرف دیگر از قید و بندهایی که دیگران برایش فراهم میکنند بیزار است.لذا بعد از مدتی برای رفع این تضاد از دیگران فرار میکند و نه محبتشان را میخواهد نه جنگ و دعوایشان را.

تیپ عزلت طلب به هر حال برای رسیدن به خود ایده آلیش مجبور است مقداری توقعات بیجا از خودش و دیگران داشته باشد ولی چون نمیخواهد تحت فشار و الزام باشد لذا در مقابل بایدها احساس درماندگی و بیچارگی میکند و برای اینکه از قید و فشار بایدها رهایی یابد ان را همانند مهرطلب تعکیس منفی میدهد ، لذا حس میکند دیگران او را تحت فشار قرار داده اند. تعکیس بایدها ، تضاد جدیدی در وی ایجاد میکند زیرا از یک طرف خود را مجبور به اطاعت از دیگران میبیند تا انها را راضی و خشنود سازد و از طرف دیگر میخواهد آزاد و مستقل باشد لذا خیلی مودبانه ممکن است درخواستی را بپذیرد ولی ان را فراموش کند یا به تعویق بیندازد. گاهی ناچار است هر کاری را یادداشت کند و الا فراموش مینماید.

در عزلت طلب مزمن وقتی خود را مجبور به انجام برخی کارها میبیند نسبت به انها بی علاقه میشود : مثل شرکت در مهمانی ، مطالعه کتاب ،غذاخوردن، کارکردن، روابط جنسی و غیره .برخلاف برتری طلب و مهرطلب در انجام خدماتش توقع هیچگونه پاداش و عوض هم ندارد .دامنه فعالیتهایش روز بهر وز محدوتر شده و به فعالیتها روتین روزانه میرسد وابتکاری ندارد.اگر پول داشته باشد حتی کار هم نمیکند و اگر بی پول هم باشد در حدی کار میکند که همین زندگی انگلی خود را اداره کند.حتی علاوه بر کار کردن در حس کردن و تفکر نیز تنبل هستند و تا محرک خارجی نباشد تفکر نیز نمیکنند و احساساتشان خفته و کرخ است.تنبلی فکری در خودکاوی و روانشناسی مانع بزرگی برای شناختشان میشود.شخص عزلت طلب از لحاظ باطن متمرد و ظاهری سر براه است.

گاهی عزلت طلب که اساسا از انسان ها بیزار است به ظاهر آدمی معاشرتی جلوه میکند در اینصورت تلاش میکند هیچگاه تنها نباشد ضمنا در معاشرتهایش از هرگونه بحث و صحبت جدی اجتناب میورزد.البته برای اینکار دلیل تراشی هایی هم میکند مثلا میگوید : ای بابا دنیا مسخره است هیچ چیز جدی در دنیا وجود ندارد این حرفهایی که مردم عادی میزنند بی ارزش است " و بدین وسیله موفق میشود "نفی ارزشها " که از خواص عزلت طلب است توجیه کند و هم تظاهر به روشنفکری و وسعت نظر نماید.گاهی عزلت طلب به دنبال ثروت و پرستیژ میرود تا هم زندگی بی دردسری برای خود درست کند و هم ارزش تصنعی خود را بالا ببرد .عزلت طلب گاهی همرنگ شدن اتوماتیک با جامعه را انتخاب میکند و فقدان احساسات و افکار اصیل واقعی از خصوصیات شخصیتی او میشود. 


  

عصبیت و کار

افراد عصبی به چند دلیل از کار خود لذت نمیبرند :

1-کار را به حکم باید و یک اجبار انجام میدهند 2-به علت تضاد یک قسمت از وجودشان به انجام کار راغب و قسمت دیگر ناراضی است 3-با توجه به تصویر ایده آل و بالایی که از خود دارند کار فلعیشان را دون شان خود میدانند.

مهرطلب در حضور دیگران و با دیگران بهتر کار میکند تا تنها ، و عزلت طلب درست برعکس ، در تنهایی راحت تر کار میکند.فرمان شنیدن از یک رئیس یا تبعیت از مقررات و انتظامات یک موسسه برای عزلت طلب غیر قابل تحمل است.ولی به ناچار با این شرایط میسازد.عزلت طلب از دستور العمل احساس فشار میکند اما مهرطلب از دستورالعمل خوشش می آید.دستورات و فشارهای خارجی مهرطلب را از قید فشارهای درونی آسوده میکند.تنبلی عزلت طلب یکی از مشکلات اساسی او در کار است.

در صورت مساوری فرض کردن امکانات سه نوع برتری طلب ، محصول کار نارسیست از دوتای دیگر بیشتر است.نارسیست ممکن است کار را رها کرده و به دنبال کار دیگر برود.نارسیست غرور به تفوق و ممتاز بودن بدون کار و کوشش دارد و نا اگاه اینطور استدلال میکند که هر سبزی فروش و بقالی هم با کار و کوشش زیاد به جایی میرسد.برتری طلب تکاملی با وسواس شدید به جزئیات کار میپردازد به حکم بایدها ، زیادی بار خود میکند و زود خسته میشود لذا این تیپ اگر در مقام ریاست قرار گیرد زیردستانش را تحت فشارهای زیاد خرد میکند.تیپ برتری طلب منتقم از همه عصبی ها پرکارتر است.و در مواقع بیکاری کار کردن به زندگیش معنا میدهدو به اول شدن و کسب برتری بیش از پیشرفت و بهبود کار اهمیت میدهد.


عصبیت و روانکاوی

تمام مشکلات ادم عصبی شاخ و برگ و آثار و عوارضی هستند که از تلاش برای کسب عظمت روئیده اند: تصویر ایده آلی ،غرور ،توقعات زیادی از دیگران و از خود ،عناد به خود

باید به بیمار کمک کرد تا خود اصلی اش را بازیابد و ان را از تبعید گاه و مخفی گاه به صحنه اورد.باید تصویر ایده آلی خود را رها سازد و از هدفهای خیالی و سراب گونه خود دست بردارد و به میزانی که غرور و ماسکهای کاذب را از بین برده دشمنیش با خود کم میشود.فشار و امریت "باید ها" را ضعیف کند.

میدانیم مواردی که شخص دچار عناد به خود و میل به تحقیر خود میگردد زمانی است که نتوانسته است مطابق امر بایدها یا دیکتاتورهای درونیش عمل کند . پس به علت ارزش های ذهنی ای که شخص برای احتیاجات عصبی ،غرورها و راه حل ها قائل است و بخاطر ترس از مواجه شدن با اضطراب و عدم تعادل و وحشت علیرغم میل آگاهانه اش به همکاری با روانکاو به هیچ وجه قادر به چنین همکاری نیست و در جلسات روانکاوی حالت دفاعی به خودش میگیرد و سعی میکند نگذارد روانکاو دست به ترکیب فعلی ساختمان شخصیتش بزند.

هدف روانکاو این است که "خود واقعی" بیمار را رشد دهد و هدف بیمار از روانکاوی اینست که عواملی که مانع تحقق خود ایده آلیش میشود را ازبین ببرد.

غرور ممکن است مانع مراجعه بیمار به روانکاو گردد و مانع دیگر روانکاوی انتظارات غلطی است که بیمار از روانکاوی دارد.بیمار انتظار دارد که بوسیله روانکاوی مشکلات آزاردهنده اش از بین برود ولی ذره ای هم در ساختمان روانی اش تغییر حاصل نگردد.بیمار از روانکاو میخواهد برای درمان وی از قدرتهای معجزه آسای خود استفاده کند .نتیجتا انرژی ها و کوشش های واقعی بیمار بکار نمی افتند.او اهمیت و قدرت روانکاو را مبالغه آمیز تصور میکند.برخی مواقع که مطالب ناخوشایندی درباره خودش کشف میکند بجای اینکه آن را به عنوان ابزار سازنده و به عنوان بصیرت خودش استفاده کند ان را مسیله سرزنش و تحقیر خودش قرار میدهد.برخی اوقات با روانکاو بحث میکند و یا طفره میرود و یا چشم بسته مطلبی را میپذیرد و یا بحث را عوض میکند.

البته درست است که این مقاومت ها و موانعی که بیمار در جلوی روانکاوی پدیدی می اورد پدیده ای مضر و مخرب اند و موجب کندی درمان میگردد ولی این مقاومت ها علائم آشکاری هستندکه روانکاو را به چگونگی دنیای درون بیمار رهبری میکند روانکاو اگر دقت کند و ببیند بیمار از چه ارزش هایی دفاع میکند و میکوشد آنها را در خود حفظ نماید میتواند به انواع محرکها و عوامل درونی که در پشت این ارزشها نهفته است پی ببرد .برخی اوقات وقتی بیمار متوجه تضادهای درونی مهم خود یا عناد به خود میگردد دچار اضطراب شدیدی میگردد و حالش بدتر هم میشود .

برخی اوقات وقتی درباره ساختمان عصبیت بیمار به او شناخت میدهیم انها از روانکاو سوال میکنند پس درمان چیست.باید جواب داد هر مطلبی که درباره ساختمان عصبیت و جریانات روانی بیان گردد شنونده یا خواننده را کمک میکند تا بیشتر با خودش آشنا شود و مطالب بیشتری درباره شگفتیهای وجود خودش بداند و درمان هم چیزی جز شناختن ساختمان عصبیت و ریشه کن ساختن غرورها یا خود ایده آلی نیست .اما در صورتی میتواند غرور ها و عوارض ناشی از آن را ریشه کن سازد که تمام مطالب گفته شده درباره عصبیت را با خودش تطبیق دهد و نمونه و مثالهایی از هر یک در زندگی خودش پیدا کند.مثلا میبینید که تلاش برای کسب عظمت چگونه در لحظه به لحظه زندگیش اثر میگذارد و چه توقعات عصبی از دیگران و خودش دارد و چگونه اسیر استبداد بایدهایش شده است و عناد به خود در زندگیش چه نقشی دارد و بیگانگی از خود را درک میکند.

باید دانست هرقدر که شدت ،عمق ،وسعت ،تراکم و اجباری بودن عوامل نا آگاه درونی را بیشتر بشناسیم و انها را روشن تر ببینیم زور انها کمتر میشود و نتیجتا درمان سریعتر صورت میگیرد.

برای یافتن خود واقعی روانکاو خیلی خوب میتواند از خواب های شخص استفاده کند زیرا در خواب انسان بیش از هر وقت دیگر به واقعیت خودش نزدیک میشود.بسیاری از خوابهای ما تلاشی است برای رفع تضادها که البته ممکن است تلاش عصبی باشد یا سالم.روانکاو باید معانی خوابهای بیمار را که بصورت سمبولیک درامده و پیامی که از خود واقعی در بردارند برای بیمار تشریح کند .میدانیم برخی احساسات که در طول روز پنهان میشود مثل غم و یاس و ترس ، در خواب ظاهر میشوند.

روانکاو باید بطور مستقیم و غیر مستقیم بیمار را وادارد تا از خودش بپرسد : در حال حاضر کدامیک از رفتارهایش به فرمان خود واقعی است و چه مقدار به انگیزه های عصبی وی برمیگردد.در هر مرحله روانکاو باید بیمار را بخاطر پیشرفت روز به روزش تشویق کند.

برخی عصبی ها بین عقل و احساس تضاد میبینند و یا بین عشق و کار.مثلا مادری میگوید میتوان در آن واحد هم از عهده کار و حرفه برامد و هم مادر و همسر خوبی بود ، ولی بتدریج متوجه میشود که در این زمینه تضادی در درونش نهفته است و بدین صورتست که ؛ این زن در زمینه های عشقی میل اتکا و جلب محبت دارد و در زمینه کار و حرفه تمام خصوصیات برتری طلبی و میل به پیروزی و تسلط دارد.در حقیقت وی برای اجتناب از دیدن تضادهای خود ،مهرطلبی خود را منحصر به زمینه های عشقی و برتری طلبی خود را منحصر به کار و حرفه کرده است و اگر کمی در زندگیش دقت شود میبینیم که در زندگی عشقی اش تمایلات برتری طلبانه و در کار و حرفه اش تمایلات مهرطلبانه نهفته است.لازم است روانکاو بیمار را متوجه متضاد بودن احساسات و رفتارهای وی و مشبک سازی ذهنش نماید.بعد از اینکه بیمار با تضادهای ناشی از برخورد تمایلات مهرطلبی و برتری طلبی و عزلت طلبی در وجودش آشنا گردید باید او را متوجه اساسی ترین تضاد یعنی تضاد بین خود واقعی و خود ایده آلیش سازد.

وقتی بیمار تا حدودی از نظر سلامت روانی پیشرفت کرد حالا عظمت طلبی خود را در سالم و طبیعی بودن قرار میدهد و با خودش میگوید باید ادم سالم و ایده آلی باشد و همین ولع سالم بودن کافی است تا دوباره او را در مسیر منحرفی قرار دهد .ممکن است مدتی خود را مافوق مشکلاتش بپندارد و و دچار سرمستی و نئشه گردد ولی این توهم زیاد دوام نمی اورد و بزودی متوجه میگردد اگر چه خیلی بهتر از سابق شده ولی هنوز مشکلات زیادی در او باقیست. در این موقع چون خود را در قله عظمت تصور میکرده سرخورده میشود و سخت نسبت به خودش عناد و دشمنی پیدا میکند.

عده ای دیگر پیشرفت خود را دست کم میگیرند و هنوز هم احساس خود کوچک بینی میکنند اینها هم آرزو دارند بی عیب و نقص باشند و اینکه حاضر نیستند خود را همانگونه که هستند بپذیرند را ، تعکیس میدهند و میگویند اگر ما کامل و بی عیب و نقص نباشیم دیگران از ما متنفر میشوند و ارزش و احترامی برایمان قائل نیستند

بالاخره در مسیر درمان وقتی عناد به خود از بین رفت اضطراب ازبین میرود و وقتی انسان اضطراب نداشت احساس ضعف نمیکند و در نتیجه برای جبران مجبور نمیشود به تخیل پناه ببرد و با کمک تخیل یک خود ایده آلی و پرجلال بسازد. بالاخره بیمار در مراحل پیشرفته خودشناسی از مدار و حیطه هدفهای شخصی خود خارج میگردد به بشریت به عنوان یک واحد که خودش هم جزئی از انست می اندیشد خودمرکزی و خودمحوریش از بین میرود و از لاک خودش بیرون می آید و مسوولیت و سهمی برای رفاه همه به عهده میگیرد.


برچسب‌ها: مهرطلب, برتری طلب, عصبیت, عصبی, عزلت طلبی
ساعت ارسال 19:28 نویسنده:
۹۲/۰۲/۱۷
دسته بندی : خشم و عصبانیت و شخصیت عصبی(کارن هورنای)

  

توقعات و بایدهای دیکتاتور درونی

 

 

فرار کودک از ترس و اضطراب

کودک برای غلبه بر احساس اضطراب و ناتوانی و درماندگیش در شرایط آسیب زا یا به منبع قدرت در خانه چسبیده تا از آسیب او در امان بماند (تاکتیک دفاعی مهرطلبی) یا به ستیزه و پرخاشگری رو می اورد(برتری طلبی) و یا سعی میکند از دیگران دوری کند(عزلت طلبی)....اگر کودک میتوانست به یکی از این سه طریق پناه ببرد کمتر دچار رنج و ناراحتی میشد اما او از هر سه تاکتیک دفاعی استفاده میکند و ناچار تضاد شدیدی در درون کودک بوجود می آید که ما آن را اضطراب اساسی مینامیم.لذا برای رهایی از این تضاد بسیار دردناک و پیچیده دو تا از این سه تاکتیک را پنهان و و حالت سوم را بیشتر نمایان و آشکار میسازد که بعد ها عامل بسیار مهمی در شکل گیری شخصیت او خواهد شد.

البته دیده شده کودک از یک سنی به بعد تاکتیک دفاعی اش را عوض میکند مثلا کودکی که بخاطر ستیزه جویی پدر تاکتیک برتری طلبی را انتخاب کرده بعد از مرگ پدر اگر تحت فشار فرد دیگری نباشد به تاکتیک مهرطلبی یا عزلت طلبی پناه می اورد.

فاجعه شکل گیری خود ایده آلی در ذهن کودک

وقتی کودک در شرایط نا مساعدی بزرگ میشه مهمترین احتیاج کودک تسکین اضطراب و رفع تضاد و کسب ارامش درونی میشه لذا دیگر به احساسات و تمایلات واقعی و اصیل خودش توجی نمیکنه و در حقیقت از خود واقعی اش چشم میپوشه و یک خود ایده آلی و یا تصوری در ذهن خودش ایجاد میکند زیرا این تصور میکند خود ایده آلی میتونه همه مشکلات اونو حل کنه و اونو از شر اضطراب و تضاد و احساس بیچارگی و درماندگی و حقارت و ناچیزی نجات بده.شاید بتوان گفت مهمترین درام زندگی شخص عصبی از همینجا شروع میشود که آرزو و تلاش میکند تا به خود ایده آلی خودش تحقق ببخشد و چنان برجستگی و عظمتی کسب کند که در شان یک خود ایده آلی باشد. این خود ایده آلی در ابتدا یک تخیل و جریان ذهنی است ولی بعدا رفته رفته تاثیرش وارد زندگی عملی شخص میشود

برای اینکه شخص عصبی بتونه به خود ایده آلی برسه سه تا زمینه باید در او ایجاد بشه :

1-کمال پرستی

2-داشتن عطش شدید جاه طلبی : که در سنین مختلف به صورتهای مختلف خودشو نشون میده مثلا اگه کودک باشه در مدرسه میخواد همه نمراتش عالی و ممتاز باشه و در سنسن بلوغ میخواد به مشهورترین و با پرستیزترین پسر یا دختر اشنا بشه و یا بعدا اینو در زمینه های سیاسی و اجتماعی و یا پول جستجو میکنه حتی ممکنه جاه طلبیش به این صورت باشه که میخواد مقدس ترین و اکترین افراد باشه ..در هر حال شخص عصبی جاه طلب به نفس کاری که انجام میدهد اهمیتی نمیدهد بلکه برای او فقط بدست اوردن جلال و عظمتش مهم است.این جاه طلبی متوجه اموری است که به او قدرت یا حیثیت یا پرستیژ میدهد.برای اینکه احساس قدرت کنه دائما میخواد روی دیگران کنترل و نفوذ داشته باشه و برای اینکه ایجاد احساس حیثیت و پرستیز به دنبال مشهور شدن میره و به نوعی عطش تحسین و تمجید و مورد علاقه قرار گرفتن درش ایجاد میشه.

3-میل به برتری و غلبه انتقام جویانه و کینه توزانه نسبت به دیگران : او میخواهد در قدرت قرار گرفته تا حس کینه و انتقام خود را ارضا نماید.البته خود این افراد از این احساس انتاقم گرفتن خود بی خبرند و ان را با میل به پیشرفت یکی میگیرند.

****شخصی که با خود واقعی اش زندگی میکنه میگه : " من میخوام" شخص عصبی که با خود ایده آلیش زندگی میکنه میگه : "من باید اینطور بخوام و مجبورم که اینطور باشم"

شخص عصبی برای ندیدن واقعیت از مکانیسمهای دفاعی استفاده میکنه.

توقعات و انتظارات عصبی

ریشه و منشا توقعات و انتظارات یک فرد عصبی"خود ایده آلی " اوست .خود ایده آلی که بی عیب و نقص است و میخواهد به همه انچه که در تصور و تخیل او قرار دارد برسد.

1-فرد عصبی احتیاجات خود را حق خودش میداند و انتظار دارد براورده شود او در توقعاتش واقعیت را در نظر ندارد. مثل خانمی که انتظار دارد هرکس را دعوت میکند دعوتش را قبول کند.

2-توقعات شخص عصبی خودخواهانه است.مثلا انتظار دارد همه عاشقانه او را دوست بدارند.

3-شخص عصبی میخواهد توقعاتش بدون اینکه خودش کوششی کند براورده شود.

4-توقعات شخص عصبی عناد آمیز است.برخی اوقات خواهش خود را بصورت پرخاشگرانه اعلام میکنند و چون براورده نشدن این توقعات را مساوی شکست و بی ارزشی خود میداند لذا حق خود میداند نسبت به کسی که بخواهد براورده کردن توقعات او را تهدید یا نفی کند به شدت مورد عناد قرار دهد.

یکی از پایه های توقعات شخص عصبی توسل به عدالت وانصاف است و انتظار دارد دیگران همیشه با او عادلانه رفتار کنند و هیچگاه دچار گرفتاری نشود لذا برای تامین توقعاتش به عدالت و انصاف متوسل شده و واقعیات را طوری دستکاری و تحریف میکند که همیشه خودش محق و طلبکار میشود.البته بهتر است بدانید برای بازگرداندن آرامش به یک شخص عصبی اساسا فرق زیادی نمیکند که شما توقعات او را قبول یا رد کنید او در هر حال ادمی است ناراحت و ناراضی و عصبی...اگر انتظاراتش را براورید به یک علت ناراحت میشود و اگر برنیاورید به علت دیگر.

مهمترین وظیفه روانی توقعات عصبی این است که شخص میخواهد دیگران را مسوول ایده آل نبودن خودش قلمداد میکند و فکر میکند اگر دیگران توقعات او را براورده کنند او به مقام عالی که در نظر دارد میرسد و در واقع استدلال نا اگاهش این است که اگر توقعات را در خودش نگه دارد به یک عظمت و مقام ایده آل در یک اینده نا معلوم میرسد.

بلای باید


فرد عصبی اسیر استبداد بایدهاست و دیکتاتور درونیش مرتب به او دستور میدهد که تو باید چنین باشی و چنین بکنی یا نکنی تا بتواند به خود ایده الی که در ذهنش تصور کرده برسد.....بطور مثال :

یکی از بایدهای غلطی که فرد عصبی در ذهنش دارد این است که من همیشه باید به پدر و مادرم محبت کنم و دوستشان داشته باشم و قدرشناس و وظیفه شناس انها باشم و با وجودی که در کودکی اسیبهای شدید از پدر و مادر خود دیده ولی مجبور است پرده ای روی خاطرات گذشته خود بکشد تا ان خاطرات را به یاد نیاورد تا بتواند به باید ذهنی خودش تحقق ببخشد و نسبت به پدر و مادر مهربان بوده و انها را دوست بدارد....بخاطر همین اگر از این فرد درباره کودکیش پرسیده شود برخلاف واقعیت میگوید من کودکی خوبی داشتم و آسیبی ندیدم و پدر و مادرم را دوست دارم...در حالیکه میدونیم:

اولا در تحلیل نهایی همه ما در کودکی آسیب دیدیم حالا یکی کمتر و یکی بیشتر و دوم اینکه من قرار است پدر و مادر اگاه و دانا و توانا و مهربان و مشوق و یاری دهنده رو دوست داشته باشم نه هر پدر و مادری.... وسوم اینکه اصولا میدونیم بچه ها هیچ مسوولیتی در قبال پدر و مادر ندارند .....در هر حال مشاهده میشود که بخاطر یک باید ذهنی غلط فرد عصبی چگونه از مکانیسم دفاعی انکار استفاده کرده و واقعیت گذشته خود را نمیبیند.


تضاد در دیکتاتورهای درونی

گاهی به علت عدم اطاعت از یک دیکتاتور درونی حالتهای منفی ترس و اضطراب یا ناامیدی و بیچارگی در ما ایجاد میشود و لذا ما را مجبور به اطاعت از دیکتاتورهای درونیمان میکند و تا زمانی که این اطاعت صورت بگیرد یک تعادل سطحی و کجدار و مریض بوجود میاید ولی مشکل در اینجاست که دیکتاتورهای درونی دیگر ما را به حال خود رها نمیکنند مثلا بخاطر کوتاهی در یک فرمان و دستور درونی ما دچار افسردگی میشویم و حال یک دیکتاتور درونی دیگر به ما میگوید تو بناید افسرده باشی تو باید شاد باشی لذا برای فرار از این احساسها سراغ یک دیکتاتور درونی دیگر یا یک "باید ذهنی" دیگر میرویم .....به هر حال حتی اگر از برخی دیکتاتورهای درونی اطاعت کنیم این اوامر با دستورات برخی دیگر از دیکتاتورهای درونیمان مغایرت دارد و تضاد این اوامر و دستورات درونی ما را دچار بحران روانی میکند... مثلا :

مثال 1-مردی در یک باید ذهنی از خود انتظار دارد با هر زنی برخورد میکند او را جذب خود کند وقتی در این کار شکست میخورد مایوس و دچار اضطراب و سرخوردگی و بی ارزشی شده و لذا مجبور میشود با هر زنی ولو مورد علاقه اش هم نباشد فورا رابطه جنسی برقرار کند و در واقع این رابطه جنسی یک وسیله ای است تا او دوباره احساس ارزش و خواستنی بودن بکند زیرا توانسته زنی را به رابطه جنسی با خود راضی کند لذا احساس ارزشمندی میکند.

مثال 2: شاید بارها برای شما اتفاق افتاده باشد که اگر به دوستتان پول قرض بدهید حالتان بد است و اگر ندهید هم باز هم حالتان بد است...اگر جواب توهین دوستتان را بدهید بعدا خود را ملامت و سرزنش میکنید و اگر ندهید باز خود را بی عرضه و توسری خور و بی ارزش قلمداد میکنید.

مضرترین تاثیرخود ایده آلی این است که یا شخص مجبور میشود احساسات اصیل و واقعی خود را سرکوب کند و یا انها را به اختیار دیکتاتورهای درونی و بایدها دراورد.

تعکیس انتظارات و توقعات

متاسفانه کسانی که بایدها درونی زیادی دارند و انتظارات زیادی از خود دارند مقداری از این بایدها و انتظارات را تعکیس داده و از دیگران انها را انتظار دارند مثلا اگر از خودش انتظار دارد کامل و بی عیب و نقص باشد همین انتظار را از دیگران هم دارد و نمیخواهد دیگران اشتباهی بکنند ,و اگر اشتباه یا ضعف و نقصی در دیگران ببیند خشمگین و یا عصبانی میشود...به هر حال چون خودش از دیگران توقعاتی دارد تصور میکند دیگران هم از او توقعاتی دارند... حال یا سعی میکند توقعات دیگران را حدس و مطابق میل انها عمل کند و یا اگر شخص عصبی از تیپی باشد که از زور و فشار تحمیل بدش می اید سعی میکند برخلاف توقعات دیگران رفتار کند مثلا قرار ملاقات یا وعده های خود را فراموش میکند و یا مثلا با وجودیکه خودش امشب علاقه داشته که به سینما برود اگر همسر او این پیشنهاد را بدهد نمیپذیرد و یا اگر دلش میخواهد به دیدن کسی برود وقتی آن فرد خودش این درخواست را از او میکند فرد عصبی این درخواست را نمیپذیرد.

به هر حال وقتی من و شما بصورتی بی تناسب نسبت به درخواستها یا انتظارات دیگران واکنش شدیدا منفی نشان میدهیم باید بدانیم ما از وجود بعضی بایدها و انتظارات در خود نسبت به خودمان احساس تحمیل و فشار میکنیم که حتی ممکن است نسبت به انها نا اگاه باشیم و در مقابل ان مقاومت مینمائیم....به زبون خودمونی باید بگم وقتی تحمل انتظار دیگران رو از خودمون نداریم باید بدونیم که انتظاراتی که خودمون از خودمون داریم بیش از حد است.
شخص عصبی به حکم دیکتاتورهای درونیست که احساساتش را باید بر طبق خود ایده آلیش تطبیق دهد ....بطور مثال شخصیت مهرطلب باید همه را دوست بدارد و شخصیت نرم و لطیف داشته باشد و شخصیت برتری طلب نباید احساسات نرم داشته باشد بلکه باید همه را دورو و غیر قابل اعتماد فرض کند. لذا در حالت کلی باید از احساسات اصیل و واقعی خود چشم پوشی کرده و انها در وجود خود خفه کند.

انگیزه و نیت در فعالیتها


آیا شما علاقه به فراگیری یک هنر یا کسب یک مدرک تحصیلی دارید ؟؟؟سعی کنید به لایه های درونی تر خود بروید و ببینید کدامیک از دو انگیزه یا نیت زیر رو در خودتون بیشتر حس میکنید :

1-دنبال این هستین که موجود برتر و بالاتری از دیگران بشین و در واقع به ایده آل های ذهنیتون برسین و خودتون رو به خود ایده الی که در ذهنتون دارید برسونید و باعث تحسین و تائید بیشتر دیگران شوید؟؟؟


2-این کار رو نه از روی اجبار انجام میدهید و نه باید خود ایده آلی و نه تائید و تحسین دیگران ، بلکه آن را انجام میدهید فقط و فقط از روی عشق و علاقه و اینکه برای شما مفید است؟؟؟؟

همین دو نیت رو میشه در اکثر فعالیتهای دیگه مثل به دنبال ثروت و پول رفتن و ورزش کردن و و غیره نیز داشت...فقط باید بدونیم که اگه قسمت بیشتر انگیزه و نیت من و شما دلیل شماره یک باشه از نشانه های عصبی بودن ماست و مطمئنا هیچگاه با رسیدن به هدفمون در این فعالیتها به آرامش و امنیت و لذتی که دوست داریم نخواهیم رسید. 

  

غرور یا حقارت و دشمنی با خود

 

غرور جانشین اعتماد به نفس و حرمت نفس حقیقی در فرد عصبی است.


غرور در واقع ستونهای کاغذی خانه مقوایی " خود ایده آلی فرد" عصبی است.

وقتی شخص عصبی بتواند انتظارات و توقعات خود را براورده سازد و یا دیگران انتظارات و توقعات او را براورده سازند احساس غرور و ارزشمندی میکند و هر وقت هرکدام از این دو تامین نشود احساس میکند غرورش شکسته شده.حتی کسی که غرور به خودخواه نبودن و کم توقعی دارد ممکن است به ظاهر و مستقیما از دیگران انتظار و توقعی نداشته باشد ولی بوسیله تمارض و رنجورنمایی و تظاهر به بیچارگی سعی میکند دیگران را به خدمت خود دراورد... و یا مثلا وقتی فرد عصبی درخواستش به کسی که به او ابراز علاقه کرده است ، رد میشود نیز احساس خجالت و خفت میکند و فکر میکند که به اندازه کافی خواستنی و دوست داشتنی نبوده و یا از طرف مقابلش کمتر بوده ، در حالیکه میدونیم تو دنیای امروز مساله رابطه ، به معنای خوردن قفل و کلید به همدیگه است و اگه کسی من و شما رو نخواست و دوستمون نداشت ، نه دلیل بر بد بودن ماست و نه دلیل بر بد بودن او....پس نیازی نیست 7 میلیارد مردم دنیا من و شما رو دوست داشته باشن.... اگه توی این 7 میلیارد یک نفر پیدا بشه که عاشق ما باشه و 5 تا دوست صمیمی داشته باشیم برای ما کافیست.




راه های ترمیم غرور شکسته شده در فرد عصبی

البته برخی اوقات وقتی کسی انتظارات فرد عصبی را براورده نمیکند او از مکانیسمهای دفاعی دیگری استفاده کرده و احساس حقارت و بد بودن خودش را پنهان میسازد.... مثلا میگوید : من از توهین فلانی ابدا ناراحت نمیشوم ، در حالیکه واقعا ناراحت شده ولی چون در یک باید ذهنی به خود میگوید من باید قوی و تحمل پذیر و بردبار باشم پس نباید ناراحت شوم ، لذا از این مکانیسم استفاده کرده و ناراحتی خود را سرکوب میکند ، تا ان را حس و احساس نکند.

یکی از راه های ساده و متدوال جبران احساس حقارت و خفتی که فرد عصبی از شکسته شدن غرورش توسط کسی میکند این است که سعی میکند فردی که غرور او را شکسته تحقیر نماید...یکی دیگر از راه ها و وسائل مرمت و اعاده غرور میل به انتقام گرفتن و تلافی کردن است .....وقتی ما عصبی هستیم در حالتی که غرور دیگری را میشکنیم احساس برتری نسبت به او کرده و خود را در مقام بالاتری از او میبینیم و این به ما آرامش و امنیت موقتی و کاذبی میدهد....حتی تا آنجا میرسد که شخص نسبت به این کار خودش ، که توانسته انتقام خودش را بگیرد احساس غرور میکند ، زیرا تلافی کردن را مترادف با قدرت داشتن میداند.

یکی دیگر از راه های ترمیم غرور جریحه دار شده این است که شخص از چیزهایی که ممکن است به غرورش لطمه بزند دوری کند... مثلا اگر حس کند نمیتواند در اموری مثل ورزش یا سیاست یا نویسندگی یا فلان هنر مهارت پیدا کند خود بخود نسبت به این امور بی علاقه میگردد و حتی ممکن است تنفر پیدا کند.حتی برخی اوقات از خود واقعی اش دوری میکند چون خود واقعی او رشد نکرده و ممتاز و قوی نیست.

راه های دیگری نیز برای ترمیم غرور است.... مثلا اگر جایی توهینی به کسی کردیم و برای اینکه غرور مهربان بودن و خوب بودن ما به خطر نیفتد ، ان را فراموش میکنیم و یا بعدا میگوییم منظور ما چیز دیگری بوده و قسمتهایی از ان را حذف و به قسمتهای دیگرش چیزهایی اضافه میکنیم و خلاصه از سفسطه و مغلطه وتوجیه و دلیل تراشی و مکانیسمهای دفاعی دیگری نیز استفاده میکنیم.




راه های پیشگیری از جریحه دار شدن غرور در فرد عصبی

وقتی من و شما عصبی هستیم نه تنها از شکسته شدن غرورمان احساس ترس و اضطراب در ما ایجاد میشود بلکه حتی پیش بینی این شکسته شدن نیز احساس اضطراب در ما بوجود می اورد لذا مثلا قبلا از سخنرانی یا امتحان یا مهمانی رسمی وبخاطر ترس از جواب رد شنیدن در یک درخواست دچار اضطراب میشویم.

شخص عصبی برای اینکه در آینده غرورش جریحه دار نشود از روشهایی برای پیشگیری استفاده میکند مثلا از موقعیتهایی بصورت نا اگاه اجتناب میکند.... و حتی خودش نمیداند چرا برخی کارها و معاشرتها را انجام نمیدهد.... و در حقیقت خودش را با مقدار زیادی ترمزهای روانی همراه میسازد ....و یکی از دلائلی که شخص عصبی میترسد به دیگران نزدیک شده و صمیمی شود بخاطر ترس از جریحه دار شدن غرورش است.... وقتی شخصی از نزدیک شدن به جنس مخالف ابا دارد در حقیقت از شنیدن جواب رد و یا نه میترسد چون ان را به منزله شکسته شدن غرورش میبیند لذا حتی ممکن است گرایش به همجنس دوستی پیدا کند.

شخص عصبی با خودش میگوید اگر کوشش نکنم بهتر از این است که کوشش کنم و موفق نشوم زیرا در صورت موفق نشدن غرورش جریحه دار خواهد شد.

شخص عصبی فکر میکند اگر چیزی را آرزو کرد باید آن را داشته باشد لذا ترجیح میدهد چیزی را آرزو نکند تا با عدم ارضا یکی از انتظارات خود مواجه نگردد.

توقعات زیادی از دیگران در شخص عصبی در حقیقت کمکی است که از دیگران میطلبد برای تحقق بخشیدن به خود ایده آلیش و یا مسوولیتی است که بر دوش دیگران مینهد تا در صورت موفق نشدنش انها را مقصر و مسبب ایده آل نبودن خود بداند.

غرور و احساس حقارت یک ریشه دارند و دو روی یک سکه اند.


*****همینکه شخص عصبی اصول اخلاقی را شناخت و خوب و بد را تشخیص داد فکر میکند واجد همه صفات خوب است و اصلا توجه به واقعیت ندارد که رفتار و کردار واقعی اش چطور است.دانستن را با داشتن و بودن عوضی میگیرد و فکر میکند به صرف اینکه میداند حسادت و دشمنی و کینه توزی و دروغگویی چیز بدی است تصور میکند هیچکدام از اینها در او نیست.

*****هر ادم سالم و طبیعی تا حد معقول و منطقی از حیثیت و قدرت و پرستیژ و ثروت خوشش می آید و به دنبال کسب انها میرود ، ولی فرقش با ادم عصبی در این است که فرد عصبی تشنه اینهاست و اگر اینها را نداشته باشد احساس بی ارزشی و حقارت محض میکند ولی ادم سالم حتی اگر اینها را نداشته باشد همچنان حرمت نفس و اعتماد به نفس مثبت و احساس خواستنی بودن و دوست داشتنی بودن خود را دارد.


دشمنی با خود
هروقت شخص عصبی میبیند که نسبت به خود ایده آل اش فاصله زیادی دارد ، نسبت به خود فعلی و واقعی خود عناد و دشمنی شدیدی پیدا میکند. نتایج عناد به خود به صورتهای زیر در می آید :

1-توقعات زیادی از خود داشتن


هر وقت توقعات زیادی شخص از خودش تحقق پیدا نمیکند و ارضا نمیشود توقعات عصبی اش از دیگران افزایش میابد.توقعات زیادی از خود تلاش و کوششی است برای رسیدن به خود ایده آلی که نقش مهم و اساسی در ساختمان عصبیت دارد و این توقعات به دو طریق شخص را از خود واقعی اش دور نگه میدارند : 1-یک صورت قلابی و بدلی به احساسات تمایلات و اعتقادات او میدهند 2-او را مجبور میکنند که با خودش صادق و روراست نباشد.

2-ملامت و سرزنش و تهمت به خود

شدت ملامت خود بقدری آزاردهنده است که وی ناچار میشود تقصیر همه نقص ها و اشتباهات خود را به گردن دیگران بیندازد و انها را سرزنش و ملامت نماید.شاید بهتر باشد که بگوییم که ملامت دیگران در حقیقت تعکیس ملامت خود است.

شخص عصبی نمیداند که با هرچه بیشتر ملامت کردن خود بیشتر به احساس گناه و ضعف و ناتوانی خود می افزاید.او هر وقت نقصی در خود ببیند بجای آنکه ان را به قسمت اگاه ذهنش وارد کند و ان را تجزیه و تحلیل نماید از ترس شلاق سرزنش و ملامت خود فورا پنهانش میکند.

3-میل به تحقیر و بی ارزش نمودن خود

حقیر دیدن و حقیر ساختن خود در شخص عصبی 4 نتیجه دارد :

1-با هر کسی که آشنا میشود جنبه های مثبت او را با قسمتهای تاریک زندگی خود میسنجد و به نظرش میرسد از دیگری کمتر است که البته این یک قیاس مع الفارق است

2-بسیار حساس و آسیب پذیر میشود و تحمل نقد و انتقادی را ندارد و دائما احساس میکند دیگران او را چشم حقارت نگاه میکنند و او را جدی نمیگیرند و به علت تعکیس این احساس حقارت هیچگونه لطف و محبتی از دیگران را صادقانه فرض نمیکند و هرگونه کمکی را ناشی از ترحم و دلسوزی میداند.

3-سومین نتیجه احساس حقارت این است که شخص زیاد مورد اجحاف و تعدی دیگران قرار میگیرد و چون خود را کم ارزش میبیند این تعدیات به نظرش عادی و بجا میرسد.مثلا زنی که خود را دوست نداشتنی و غیر جذابتر از زنان دیگر فرض میکند وقتی میبیند که همسرش به او بی اعتنایی کرده و به زنهای دیگر توجه بیشتری میکند اعتراضی به شوهرش نمیکند و حتی اگر احساس رنجشی هم پیدا کند بخاطر احساس حقارتی است که دارد و نه بخاطر مورد تعدی قرار گرفتن.

4-نتیجه چهارم این است که شخص برای تسکین یا جبران ان احتیاج مبرم به توجه و اعتنا و احترام و قدردانی و تمجید و تحسین و دوستی و محبت از دیگران پیدا میکند.در هر صورت برای اینکه شخص بتواند احساس ارزش و اهمیت و اعتبار نماید به شدت محتاج دیگران میشود .

با این اوصاف بهتر میتوان دید که چرا شخص عصبی به شدت به خود ایده آلی و غرورهایش میچسبد و میل ندارد خود را غیر ایده آل ببیند و علتش این است که اگر خود را ایده آل نبیند ناچار حقیر میبیند و در حقیقت غرور و حقارت دو روی یک سکه اند .لذا ما به این خاطر از شکستن غرورمان توسط دیگری به شدت خشمگین میشویم زیرا با جریحه دار شدن غرور به دره حقارت و ناچیزی پرتاب میشویم.

دو تا از چیزهای که شخص عصبی نسبت به انها احساس حقارت دارد یکی احساس جذاب و دلربا بودن و دیگری باهوش و برجسته نبودن در زمینه های عقلی و ذهنی است.

واکنش شخص عصبی در مقابل احساس جذاب نبودن و زیبا نبودن خود به دو صورت ممکن است باشد :1-کوشش فوق العاده و هزینه و وقت و انرژی زیادی صرف سر و صورت و لباس خود میکند تا ان را جبران نماید.2-دوم اینکه سعی میکند زیبایی را کم اهمیت جلوه دهد مثلا میگوید جذاب و دلربا بودن اصلا مهم نیست و آدم باید فضایل اخلاقی داشته باشد.

4-محروم ساختن خود از لذات و خوبی های زندگی

بر وجود هر یک از تیپ های عصبی مقداری"باید" حاکم است که این باید ها اختیار و آزادی استفاده از احساسات و تمایلات اصیل را از وی سلب میکند.لذا این محرومیتها نتیجه ساختمان عصبیت است مثلا شخص مهرطلب برای جلب محبت دیگران ناچار است از بسیاری از خواسته های خود بگذرد.برخی اوقات برای توجیه محرومیت خود از لذت طلبی ، میگوید : " تا وقتی انسنانهای زیادی در بیغوله ها زندگی میکنند من حق ندارم اپارتمان مجلل داشته باشم".

برخی اوقات بوسیله مقصر جلوه دادن عوال خارجی میخواهد از خود سلب مسوولیت نماید تا مجبور نشود در درون خود به تفحص و تعمق بپردازد البته عوامل بیرونی بی تاثیر نیستند ولی نباید همه رنج ها و محرومیتهای خود را به گردن دیگران بیندازیم.اغلب کسانی که به روانکاوی و خودکاوی مشغول شدند به این تجربه رسیدند که وقتی مشکلات و ناراحتی های روانی انسان کم میشود بدون اینکه تغییری در شرایط بیرونی فرد پیش آید انسان روز به روز احساس شادی و رفاه بیشتری میکند.

5-پنجمین وسیله برای عناد به خود عذاب و شکنجه دادن خویش است.

مثلا کارهای خود را عقب می اندازد تاروی هم انباشته شده و ان وقت همه انها را یک مرتبه انجام دهد تا خود را دچار خستگی طاقت فرسایی نماید.یا در ضمن ارضاءتمایلات جنسی میل دارد مورد شکنجه و آزار طرف مقابل قرار بگیرد.حتی تمایلات سادیستی یا میل به آزار دیگران در بسیاری موارد و نه همیشه به علت میل به آزار خویش است..البته میل به آزار و شکنجه خود علل و انگیزه های روانی دیگری هم دارد که این فقط یک جنبه ان بود.

6-عناد به خود ممکن است بصورت میل به تخریب خود نیز دراید

حال این میل به تخریب ممکن است پنهان یا آشکار و دائمی یا گهگاهی باشد ....و یا در عمل دراید یا فقط بصورت تخیل و تصور بروز گردد....ممکن است شامل قسمتهای روانی یا یا جسمی باشد.....در هر صورت شخص عصبی به انواع وسائل ، سبب تخریب و نابودی خود میگردد که خودکشی حداعلای ان است....گاهی این تمایلات به شکلی ارضا میشود که ظاهرا تخریب به نظر نمیرسد و شخص از وجود ان اگاهی ندارد مثلا جوانی بدون اینکه رانندگی خوب بداند بی پروا و با سرعت مرگ اوری میراندو یا شخصی که تازه شنا یادگرفته یک کیلومتر در دریا جلو میرود یا وقتی مریض است عمدا به دکتر نمیرود تا شدت مریضیش بیشتر شود یا انقدر مشروب میخورد که سلامتی اش به خطر بیفتد یا با مواد مخدر موجب هلاکت خود میشود و یا حتی بیش از حد کار میکند طوریکه برای سلامتی اش مضر است.البته این کارها علاوه بر میل به تخریب ممکن است دلائل دیگری نیز داشته باشد... مثلا یک شخص عصبی ممکن است یک باید ذهنی داشته باشد که میگوید : " تو باید دست به هر کار خطرناکی بزنی بدون اینکه آسیب ببینی" .اینها تخریبهای جسمی بود اما تخریبهای روانی هم فراوان هستند : مثلا شخص عصبی کاری را درست در لحظه اخر که نزدیک به موفقیت و نتیجه گرفتن است رها میکند و یا معاشرتهایی که به نفع اوست بی جهت رها میکند و بصورت سر سری با روانکاو خودش ارتباط دارد و سعی میکند اطلاعاتی که مهم است را در اختیار روانکاو خود قرار ندهد....ملاقات مهم را عمدا فراموش میکند....رفتار ناشایسته ای را از خود بروز میدهد و سبب بی آبرویی خود میگردد.

****باید بگوییم عناد به خود مهمترین درام زندگی بشر را تشکیل میدهد و اصل و منشاش تلاش برای کسب عظمت است.


 

بیگانگی با خود Alientation from self

احتیاجات فرد عصبی او را بدون اختیار و اراده به هر سو که میخواهد میکشاند.شخص عصبی هر احساسی را که مخالف و مخل غرور باشد در خود خفه میکند و هرچه را که بر غرورش بیفزاید و غرور وی را تائید کند در خود بزرگ مینماید و بطرز مبالغه آمیزی تظاهر به داشتن ان میکند.مثلا کسی که غرور به برتر بودن دارداحساس حسادت را در خود پنهان میکند و یا کسی که غرور به ریاضت کشی دارد هرگونه احساس لذتی را در خود خفه میکند یا کسی که غرور به انتقام جویی دارد خشم و نفرت را در خود میپروراند یا اگر تظاهر به رنج و آزردگی برای او فایده داشته باشد به نحو مبالغه آمیزی تظاهر به داشتن ان میکند ....

غرور دشمن احساسات اصیل است.غرور به ما دیکته میکند که چه احساسی را داشته و چه احساسی را نداشته باشیم.

اشخاص عصبی بی احساس هستند و حتی اگر تظاهر به با احساس بودن میکنند در واقع یک ماسک احساساتی به خود میزنند و احساستشان قلابی و جعلی است و عمقی ندارد و در واقع غرور ها به او دیکته میکنند باید فلان احساسارا ظاهر سازد گاهی هم ظاهر ساختن برخی احساسات برای جلب نظر دیگران است.حتی با حرارت زیاد به دنبال امور جنسی رفتن و یا سرمستی زیاد برای رانندگی واقعی نبوده بلکه تلاشی است برای بیدار کردن احساسات خفته.

بیگانگی از خود واقعی و گرفتاری در پنجه غرورها یک مقدار احساسات فرمایشی و قلابی در شخص عصبی ایجاد میکندد و محدود به "بایدهایی " است که به او اجازه میدهند و عمقی ندارد.

از اثرات بیگانگی از خود نوعی حالت سرگردانی و بلاتکلیفی است ولی برخی اوقات به دلیل سنتها و رسوم جامعه که یک سری باید ها را به او دیکته میکنند و در نتیجه مشغولیت او ، این بلاتکلیفی مشخص نمیشود.

تاثیر دیگر اینست که شخص عصبی دیگران را مسوول ناراحتی و مشکلات خود میداند و مسوولیت خود را قبول نمیکند.

تاثیر دیگر بیگانگی از خود اینست که شخص عصبی یکپارچگی شخصیت خود را از دست میدهد زیرا خود واقعی مستحکمی ندارد که از انجا مبارزه برای حل تضادهای درونی خود را شروع کند ، لذا دایره تضادها روز به روز بیشتر و شدیدتر شده و شخص عصبی برای جلوگیری از "تلاشی شخصیت" به وسائل دفاعی از قبیل یک سری "بایدها" که از وسائل ارضا غرور هستند متوسل میشود.البته بایدها در سطح یک آرامش ظاهری ایجاد میکند ولی در عمق و باطن مقدار زیادی میل تخریب و طغیان و آشفتگی باقی میگذارد.

گفته شد که شخص برای رفع و حل اضطراب و تضادهای درونی و جبران عدم اعتماد و حرمت نفس خود تشنه کسب عظمت شده و یک خود ایده آلی در ذهنش میسازد و سعی میکند به ان برسد و در این راه مسائل تازه ای بوجود می اورد که مهمترینشان عبارتند از توقعات زیادی از خود و دیگران عناد به خود و بیگانگی با خود واقعی .

1-مهمترین وسیله تسکین کشمکش و هیجانات درونی بیگانگی از خویش است.

در مراحل خودکاوی و خودشناسی که زور خود ایده آلی کم میشود و خود واقعی رفته رفته قوت میگیرد هیجان و اضطراب ناشی از کشمکش این دو "خود" کاملا مشهود است و اغلب موجب آشفتگی های موقتی میگردد که در واقع مرحله سازندگی و امیدواری است.



2- دومین وسیله تسکین هیجانات درونی تعکیس است یعنی شخص بجای اینکه ریشه مشکلات را در درون خودش جستجو کندعوامل خارج از خود را مسبب ان میداند.تعکیس هم از عواملی است که نمیگذارد شخص با جریانات درونی خود آشنا گردد لذا باز هم دچار نوی تیرگی و منگی روانی میگردد.

گفته شد علت تعکیس این است که شخص مسبب ایده آل نبودن خود را دیگران قلمداد نماید و هر نقصی در خود سراغ دارد را به خارج از خود منتقل نماید.در واقع بوسیله تعکیس میخواهد خود را از عوامل مضری که به زیان او هستند مصون دارد... مثلا عناد به خود را بصورت عناد به دیگران در می اورد .تعکیس مثبت این است که مثلا شخص دیگران را تحقیر میکند.تعکیس منفی این است که شخص فکر میکند دیگران وی را تحقیر میکنند.البته باید گفت هیچ جریان ذهنی وجود ندارد که شخص عصبی آن را تعکیس نکند مثلا دلش به حال خودش میسوزد ولی به علت تعکیس اینطور به نظرش میرسد که نسبت به دیگران حالت دلسوزی دارد و بجای اینکه به فکر حل مشکلات روانی خود باشد مدام به ناراحتی های دیگران می اندیشد.حالت طغیانش علیه بایدها ممکن است بصورت طغیان علیه مقررات و سنت های اجتماعی درآید.

3-وسیله دیگر تسکین اضطراب مشبک ساختن ذهن یا عایق سازی است یعنی رفتار و احساسات خود را بصورت یک مجموعه کلی نمیبیند مثلا نمی خواهد ببیند هم غرور به استثمار کردن دارد هم غرور به گذشت و سخاوتمندی و یا مثلا هم عناد و دشمنی نسبت به دیگران دارد و هم میل خدمت و محبت.یکی از اثرات مضر شبکه سازی یا ایجاد ایق در ذهن این است که شخص نمیتواند یک رابطه علت و معلولی بین جریانات روانی خود برقرار کند مثلا نمی تواند تجربه کند و ببیند که احساس ححقارت یا عناد به خود ناشی از عدم ارضاء غرورهای خود اوست.

4-یکی دیگر از وسائل تسکین اضطراب و کشمکش درونی کنترل اتوماتیک و ماشینی است.کنترل اتوماتیک وظیفه اش این است که احساسات ناجور و ناموافق را سانسور کند .احساسات معمولا بعد رام نشدنی وجود انسانی است و هر آن احتمال میرود که در مواقع نامناسب احساسات ناجور و ناموافق با خود ایده آلی بروز و تجلی نمایند.بنابراین شخص باید دائما مواظب باشد که آنها را کنترل نماید.یعنی هر نوع احساسی را که به تصویر ایده آلی وی نخورد باید در خودش کنترل نماید و در هر تیپ عصبی ، سیستم کنترل ، نوع خاصی از احساسات را کنترل مینماید..مثلا در تیپ مهرطلب احساس خشم و نفرت و انتقام و بدبینی به شدت کنترل میشود. و احساساتی از قبیل عشق و فداکاری به شدت فرصت جولان پیدا میکنند.

5-آخرین وسیله جلوگیری از هیجانات و کشمکش های درونی و ندیدن تضادها این است که شخص سعی میکند مسائل روانی را بوسیله عقل و هوش حل و فصل کند تا مجبور نشود بوسیله عواطف و احساسات عمیق انها را ببیند . فقط مغز وی مسائل را میبیند و تشخیص میدهد و به این طریق مانع میشود که بطور حسی آنها را درک کند و تضادها و ناجوری های وجود خود را به روشنی ببیند.در بسیار ی موارد شخص حتی تحمل دیدن ذهنی مسائل خود را هم ندارد بلکه انها را بوسیله تعکیس در دیگران میبیند یا تصور میکند. و یا تصور میکند دیگران مدام به او خیره شده اند و میخواهند مسائل روانی وی را کشف کند.در حقیقت با این روش شخص عصبی مثل یک بیگانه تماشاگر ساختمان روانی خود میشود و انگار کوچکترین علاقه ای به دیدن و برطرف کردن مسائل واقعی خود ندارد خلاصه سعی میکند به هر طریقی خود را از تضادها دور نگه دارد.

6-اساسی ترین وسائل تسکین اضطراب عبارتند از مهرطلبی و برتری طلبی و عزلت طلبی



برچسب‌ها: توقع و انتظار, باید و نباید, دیکتاتور درونی, عصبیت, غرور
ساعت ارسال 22:33 نویسنده:
۹۱/۱۰/۲۱
دسته بندی : خشم و عصبانیت و شخصیت عصبی(کارن هورنای)

علامتهای احساس گناه

1-احساس گناه در ساختمان عصبیت جزء بسیار مهمی است.او خود را مستحق رنج میداند.مثلا شخص عصبی از اینکه دارای تمایلات جنسی انحرافی است یا گاهی آرزوی مرگ ذوستان خود را میکند و یا صداقت ندارد احساس گناه میکند.اگر رئیس اداره اش او را احضار کند اولین فکری که به ذهنش میرسد این است که رئیسش میخواهد او را توبیخ کند و یا اگر دوستانش مدتی از او خبر نگیرند فکر میکند که مرتکب عمل اشتباهی شده است.پس اولین علامت احساس گناه این است که شخص همیشه خود را متهم و سرزنش میکند.

2-بعد از انجام عمل خود را مجبور میبیند عملش را برای دیگران توجیه کند و میدانیم اگر فشار احساس گناه نبود لزومی نداشت تلاشی برای موجه جلوه دادن کارش بکند.

3-شخص همیشه نگران است مچش باز شود و دیگران به باطن او پی ببرند و او را همانطور که واقعا هست بشناسند.

4-در جلسات روانکاوی رابطه او با روانکاو مثل رابطه متهم با قاضی است

5-ترس از رد شدن و مورد تائید قرار نگرفتن اثرات وسیعی در ساختمان رفتار شخص عصبی دارد لذا میکوشد حرکات و رفتار خود را عالی و بی عیب و نقص گرداند.

6-شخص عصبی داوطلبانه از حوادث ناگوار استقبال میکند یعنی اگر در موقعیت نامطلوبی قرار گیرد مثلا تصادف کند و صدمه ببیند باطنا احساس خرسندی روانی میکند و بسیاری از حالات عصبی اش موقتا تسکین میابد لذا گاهی اگاه و یا نا آگاه شرایطی را پیش میاورد تا دچار مصائبی شود این جریانات حکایت از ان میکند که وی باطنا گرفتار احساس گناه سنگینی است و برای اینکه مقداری از بار این احساس گناه را سبک کند میکوشد خود را دچار صدماتی گرداند.


احساس گناه یک مکانیسم دفاعی است

********احساس گناه مانند احساس خود کم بینی یک نقش دفاعی را بازی میکند و شخص عصبی از ترس مواجه شدن با اضطراب مصلتحا به احساس گناه و ملامت خود متوسل میشود.شخص عصبی بطور مبالغه امیزی میل دارد خود را مقصر جلوه دهد که نشان میدهد این احساس برای او یک نقش دفاعی دارد .البته سرزنش و ملامت او نسبت به خودش از ته دل نیست و مثلا اگر به خطا یا بی ارزشی خود اقرار کند و دیگران او را تائید کنند فوق العاده عصبانی و خشمگین میشود .همچنین میدانیم اگر کسی واقعا احساس گناه کند باید افتاده و متواضع باشد ولی شخص عصبی بر خلاف شکسته نفسی ظاهری اش خودخواه و گنده دماغ است.با وجود اظهار بی ارزشی و شکسته نفسی بسیار پرتوقع است و تحمل انتقاد را ندارد و انتقاد دیگران را منصفانه نمیداند.

۱-اول اینکه شخص عصبی برای اینکه مورد رد و محکومیت دیگران قرار نگیرد پیش دستی میکند و خودش را ملامت میکند و نا اگاهانه اینطور استدلال میکند که اگر قرار باشد دیگران مرا محکوم کنند خودم این کار را بکنم بهتر است لذا بوسیله دادن این احساس ملامت به خود اضطراب کمتری را در خودش احساس میکند.

۲-دوم اینکه شخص عصبی بوسیله ملامت خود نقصهای واقعی خود را محو میکند زیرا اولا خود را بخاطر صفاتی محکوم و ملامت میکند که ان صفات اصلا قابل ملامت نیستند ثانیا صفات قابل ملامت خود را چنان مبالغه امیز و بزرگ میگرداند که رنگ و ماهیت واقعی بودن را از دست میدهند و یک کیفیت غیر واقعی و باورنکردنی پیدا میکنند.

۳-البته او با ملامت کردن خودش میخواهد به دیگران نشان دهد که ادم غیر منصف و بی اخلاقی نیست و شهامت و صداقت برای بیان ملامت خود دارد.

۴-نقش و وظیفه دیگر ملامت خود این است که لزوم ایجاد هرگونه تغییر در اساس شخصیت را منتفی مینماید.میدانیم تغییر در شخصیت برای همه کس بخصوص شخص عصبی که احساس یاس و ناتوانی شدیدی دارد مشکل است لذا سعی میکند با مسائل خود نا آشنا بماند تا مجبور به تغییر نشود لذا فکر میکند با ملامت خود کار تمام است و دیگر ضرورتی برای تغییر نیست در حقیقت ملامت خود را به حساب تغییر میگذارد و خیال خودش را راحت میکند.

۵-نقش دیگر ملامت خود این است که شخص را از خطر و دردسر متهم کردن دیگران معاف میکند زیرا میدانیم اگر انسان گناه همه چیز را خود به گردن بگیرد راحت تر خواهد بود تا دیگران را مقصر بداند .هرقدر ترس و ترمزهای شخص عصبی برای انتقاد و متهم کردن دیگران شدیدتر باشد بیشتر به انتقاد خودش میپردازد و خود را متهم و ملامت میکند.میدانیم وقتی کودک در محیطی مدام از طرف دیگران اذیت و آزار میبیند میل به طغیان و پرخاشگری پیدا میکند ولی کودک به علت ضعف درونی اش ترس شدیدی از اطرافیان دارد و فکر میکند اگر نسبت به انها اعتراض و انتقادی کند اولا مورد تنبیه قرار خواهد گرفت ثانیا لطف و محبت انها را از دست بدهد که البته این فکر کودک بی اساس و بی مبنا هم نیست زیرا پدر و مادر عصبی که به علت عصبیت و آزارهای روانی خودشان چنین محیط ناهنجاری برای کودک بوجود می اورند تحمل شنیدن اعتراض و انتقاد کودک بر علیه خودشان را نخواهند داشت.علاوه بر این سنت اجتماعی این فکر را به کودک القا میکند که پدر و مادر مبری از خطا هستند و کودک باید بی چون و چرا اوامر انها را گردن نهد.زیرا انتقاد به معنای نفی قدرت حاکمه والدین خواهد بود لذا کودک در این محیط خشن نه تنها جرات ابراز انتقاد و خشمش را ندارد بلکه حتی جرات نمیکند که پیش خودش فکر کند که پدر و مادر مقصرند و چون احساس میکند که بالاخره یک نفر باید مقصر باشد تصور میکند که مقصر خود اوست لذا بچه مجبور است اینطور استدلال کند و نمیتواند شرایط را واقع بینانه بررسی کند و چشم بسته خود را مقصر و گناهکار میداند و احساس بی ارزشی میکند.

۶-برخی ترس از رد شدن را معلول احساس گناه میدانند ولی کارن هورنای ترس از رد شدن را علت احساس گناه میداند و بیان میکند بسیاری از افرادی که نفرت شدیدی نسبت به یکی از بستگان خود دارند و یا بخاطر برخی انحرافات جنسیشان احساس گناه میکنند ولی واقعیت این است که این افراد بیش از احساس گناه احساس ترس دارند ترس از اینکه مبادا دیگران به کنه نیات و احساساتشان پی ببرند و او را طرد کنند لذا وقتی در جریان روانکاوی معلوم شود که از طرف روانکاو طرد نمیشوند به راحتی احساسات زشت خود را بروز میدهند و دیده شده که حتی با وجود از بین رفتن احساس گناه ترس از رد شدن در بین افراد باقی میماند.ترس از رد شدن یکی از موانع مهم در پیشرفت و بهبود بیمار در روانکاوی است.

همه افراد عصبی روانشناس را باطنا به چشم یک آدم فضول نگاه میکنند که میخواهد وارد دنیای محرمانه انها گردد و از اسرارشان سر دراورد بنابراین در مقابل او ناخوداگاه مقاومت میکنند و از جواب به سوال طفره میروند که همه اینها بخاطر ترس از رد شدن بوسیله روانکاو است.

ترس از رد شدن حتی در خواب نیز به شکلهای مختلف بروز میکند مثلا خواب میبیند عده ای میخواهد به زور او را وادار به اعتراف کنند.


راه های فرار شخص عصبی از انتقاد و ملامت دیگران

۱-شخص عصبی برای اینکه مواجه با انتقاد دیگران نشود خودش را ملامت میکند.

۲-دومین تاکتیک او رو آوردن به کمالپرستی است تا کارها را بدون عیب و نقص و کامل انجام دهد که در را به روی هر انتقادی ببندد و اگر عملی قابل ملامت انجام دهد کوشش میکند با سفسطه و دلیل تراشی آن را موجه و منطقی جلوه دهد.این افراد حتی تحمل شنیدن کوچکترین اختلاف عقیده ای هم زیرا اختلاف عقیده خود با دیگران را به منزله انتقاد از خود تلقی میکنند.

۳-تاکتیک دیگر شخص عصبی برای اجتناب از انتقاد و عدم تائید و تصویب توسل عمدی به جهل ،تمارض و بیچاره نمایی است.

۴-آخرین و مهمترین راه فرار از انتقاد و ملامت این است که شخص تعمدا سعی میکند خود را قربانی و مورد اجحاف و فریب دیگران تصور کند مثلا وقتی تعمدا به خودش و دیگران بقبولاند که دیگران قصد دارند او را مورد استثمار و سوء استفاده قرار دهند خیالش راحت میشود که او هم بدون ترس دیگران را مورد استثمار قرار دهد لذا در تحلیل نهایی او بوسیله این مکانیسم دفاعی هم میتواند تمایلات خصمانه خود را ارضا نماید و هم اینکه خود را در چشم دیگران مبرا از هر گونه عیب و گناه و تقصیر جلوه دهد و تمام تقصیرها را به گردن دیگران بیندازد.


شخص عصبی از افشا شدن چه چیزی در درون شخصیتش میترسد؟

انسان عصبی نمایشگر است و میخواهد به دیگران نشان بدهد که آدمی است نیکوکار و حاضر به خدمت و متواضع و صدیق و درستکار و کم توقع و مهربان اما در باطن وضع اینطور نیست.برخلاف ادعای برخی از افراد عصبی این اشخاص به نظر و قضاوت دیگران اهمیت بسیاری میدهند.بسیاری از افراد همیشه از یک حادثه نگرانند و فکر میکنند مورد انتقام یا تهدید واقع شوند یا دیگران آنها را مورد بی اعتنایی قرار دهند.

مهمترین علت ترس او دورویی است.شخص عصبی در دو دنیای کاملا متفاوت زندگی میکند یکی دنیای نمایشی و پر زرق و برق و دیگری دنیای تمایلات و افکار و احتیاجات محرمانه و سرکوب شده اش...تمام ترس او بخاطر این است که ممکن است هر ان پرده از روی چهره یا دنیای نمایشی او کنار برود و آن سوی چهره اش معلوم گردد.البته میدانیم شخص عصبی با وجود اینکه از این نمایشگری رنج بسیار میبیند ولی مجبور است به علت گیر نیفتادن در دام اضطراب به ماسکهای خود بچسبد یعنی برای پناه بردن از شر اضطراب به سنگر دفاعی ماسک خود پناه میبرد و اکنون بهتر میتوانیم بفهمیم چرا با از بین رفتن احساس گناه ترس شخص عصبی از بین نخواهد رفت و برای از بین رفتن ترس باید تغییر اساسی در شخصیت بیمار صورت گیرد و او از دو گونه زیستن دست بردارد.

شخص عصبی از افشا شدن حالات پرخاشگرانه و غیرمنصفانه اش مثل خشم و نفرت و انتقام و کینه توزی و حسادت و میل به تحقیر دیگران میترسد.

کیفیت روانی دیگری که او سعی میکند آن را پنهان نگه دارد احساس ضعف و ناتوانی شدید است و چون خودش ضعف را یک صفت حقیرانه میشمرد همیشه نگران این است که دیگران به ضعفهای او پی ببرند لذا از داشتن این ضعفها احساس بی ارزشی میکند.


حال ببینیم در چه عواملی باعث میشود شخص عصبی نتواند علیه تعدی و تجاوز دیگران اعتراض کند؟

1-اولین علت فقدان اعتماد به نفس مثبت و قائل نبودن ارزش برای خویشتن است.لذا میبینیم که بسیاری از بحرانهای شخص عصبی درست موقعی پیش می آید که در یک مبارزه و درگیری از خودش ضعف نشان داده است و نتوانسته از خودش دفاع کند و این دلیل واضحی است بر اینکه شخص عصبی بر همه ضعفهای خودش اگاهی دارد منتهی بخاطر مصلحت روانی به روی خودش نمی اورد.

2-یکی دیگر از دلائل عدم ابراز مخالفت و انتقاد و اعتراض در شخص عصبی اضطراب اساسی است.کسی که از یکطرف مردم دنیا را مخاصم و دشمن خود فرض میکند و از طرف دیگر در مقابل انها احساس بیچارگی و بی دفاعی مینماید آیا میتواند بدون هراس و اضطراب انتقاد و اعتراضی کند.بخصوص برای تیپ مهرطلب رنجاندن دیگرانی که سخت تشنه محبت انهاست فوق العاده ترسناک است.


طغیان شخص عصبی

البته در برخی شرایط خاص ، شخص عصبی چنان از حمایت و محبت دیگران مایوس میشود که هیچ امیدی برای جلب ان برایش باقی نمیماند لذا خشم و نفرت خود را با صراحت و گستاخی هرچه تمام تر بروز میدهد و استدلال اگاهانه و نااگاهانه اش این است که دیگر برای من هیچ چیزی باقی نمانده است پس بگذار دق دلم را خالی کنم و خشم و نفرت نهفته را بروز دهم و یا اگر شخص عصبی تصور کند دیگری قصد آزار و سرزنش و متهم کردن او را دارد و میخواهد برخی معایب پنهان را به رخش بکشد در اینصورت احساس میکند مواجه با یک خطر جدی شده و به هر طریق باید ان را دفع کند لذا پیش دستی کرده و دیگری را مورد حمله قرار میدهد لااقل این انتخاب کمتر بد برای او است.این حمله ها حساب نشده است و هیچ اساس و منطقی ندارد.

ساختمان روانی شخص عصبی پر از تضاد است از یکطرف پر از خشم و نفرت و از طرف دیگر نمیتواند این خشم را بروز بدهد.پر از سوء نیت و بدخواهی است ولی تظاهر به خیرخواهی و خوش بینی میکند.

راه های ابراز خشم و نفرت بصورت مستقیم و با صراحت برای شخص عصبی که این همه نفرت در وجودش انبار شده است کافی نیست باید به راه های غیر مستقیم و زیرکانه وآب زیرکاه متوسل شود.یکی از این راه ها تمارض و تظاهر به رنج کشی است.مثلا زنی که از دیر رفتن شوهر به خانه اش ناراضی است و یا نسبت به وفاداری او مشکوک است چنان خود را به بیچارگی و تمارض میزند که دل شوهر به حال او بسوزد و باطنا از رفتار خود با زنش احساس گناه و تقصیر نماید لذا وقتی میبیند که خودش نمیتواند دیگری را آزار بدهد سعی میکند با دادن احساس گناه به وی کاری کند که طرف مقابلش خودش خود را ملامت کند ضمنا بوسیله رنجور نمایی میتواند احتیاجات دیگر خود را مثلا احتیاج به محبت و دلسوزی و میل به استثمار دیگران رابراورده کند.اما اگر ترمزهای روانی وی در ابراز خشم خیلی شدید باشد نه تنها از بروز خشم و نفرت بوسیله رنجور نمایی جلوگیری میکند بلکه حتی رنج خود را از دیگران پنهان میکند و تنها در دلش خشم خود را ارضا مینماید.


تردید و دودلی در شخص عصبی

به علت انواع ترسها و حساسیتهایی که از هر طرف شخص عصبی را احاطه کرده است مدام در تردید یا نوسان است در مورد اینکه باید خودش را ملامت و سرزنش کند یا دیگران را و یا حق با اوست یا دیگری و یا نمیداند ادم با ارزشی است یا بی ارزش و نمیداند مسبب رنجهای خود را دیگری بداند یا خود.

*******************************************************

خلاصه اینکه احساس گناه شخص عصبی ابدا اصالت و حقیقت ندارد بلکه بخاطر برخی مصالح خاص روانی به خودش و دیگران چنین نشان میدهد که احساس گناه دارد و گفته شد که ملامت خود در حقیقت یک حیله دفاعی است در مقابل ترس از مورد تائید قرار نگرفتن برای اینکه انسان از ملامت شدن بوسیله دیگران فرار کند .



مازوخیسم

اصطلاح مازوخیسم یا خودازاری ابتدا تنها مربوط به مسائل جنسی بکار برده میشد یعنی برخی افراد ناسالم هستند و تنها وقتی از روابط جنسی لذت میبرند که در حین عمل جنسی مورد ازار و اذیت و توهین و تحقیر حتی تنبیه و شکنجه بدنی قرار گیرند ولی فروید تشخیص داد که شخص عصبی در کلیه زمینه های روانی میل به خودازاری دارد و مازوخیسم جنسی یکی از جنبه های ان است.البته عده ای بین مازوخیسم روانی یا اخلاقی و مازوخیسم جنسی فرقی نمیگذارند و معتقدند ریشه هر دو کسب لذت است فقط در مازوخیسم روانی این موضوع نا آگاه است یعنی نه میداند که محرک وی در خودازاری کسب لذت است و نه این لذت حاصل شده را درک میکند.

فروید معتقد است در انسان دو غریزه یکی غریزه مرگ و دیگری غریزه حیات وجود دارد .غریزه مرگ نیرویی بیولوژیکی است که انسان را ندانسته به طرف نیستی و خود تخریبی میکشاند. وی معتقد است تمایلات مازوخیستی از این نیرو و غریزه سرچشمه میگیرند. به اعتقاد کارن هورنای نظریه فروید در این زمینه هم صحیح نیست.تمایلات خود تخریبی ریشه بیولوژیک و غریزی ندارد بلکه از آثار و نتایج حالات عصبی است لذا یک مساله روانی است و نه بیولوژیک.

رنج و عذاب دادن خود برای فرد عصبی همانند احساس گناه یک نقش دفاعی و تاکتیکی دارد و این کیفیات روانی از نتایج اجتناب ناپذیر ساختمان عصبیت است نه اینکه خود شخص واقعا با میل خواهان رنج و عذاب باشد و احساس رضایت و لذتی هم که کسب میکند بخاطر نفس آزار دادن خود نیست بلکه بخاطر هدفهای ضمنی و فرعی است که از این طریق برایش حاصل میشود.

اما در پاسخ به اینکه چرا رنج خود را تشدید میکند باید گفت اینها همان ابزار تاکتیک دفاعی اوست.او با ملامت کردن خودش خود را از ملامت دیگران معاف میدارد یا بوسیله تحقیر و بی ارزش نمودن کارهای خویش از دست زدن به کارهای رقابت امیز و خطرات ناشی از ان برکنار میماند و بوسیله رنجور نمایی هم مقداری از توقعات بیجا و احتیاجات عصبی خود را براورده میکند.

اما سوال اینجاست که اگر فرد عصبی این رنجها را فقط به عنوان یک مکانیسم دفاعی میخواهد چرا وقتی تنهاست این رنجها را از خود دور نمیکند؟

اول اینکه : اگر چه رنجورنمایی یک راه برای رسیدن به هدفهای خاصی است که باید بوسیله دیگران تحقق یابد ولی وی ابتدا باید این انتظارات را برای خودش توجیه کند تا بعد بتواند از دیگران انتظار داشته باشد لذا باید خود را واقعا حتی در نظر خودش هم بیچاره و رنجور و مستحق کمک تصور کند.

دوم اینکه : شخص عصبی با توجه به اینکه چه تمایلات و جاه طلبیهای بلند پروازی دارد ولی به علت ترس از رقابت و رنجاندن دیگران و حساسیت و ضعفهای درونی ادمی است شکست خورده و خود را حقیر و بی ارزش میپندارد و تحمل این بی ارزشی فوق العاده دردناک است لذا به حیله هایی متوسل میشود که این عقب ماندگی و شکست خود را درک نکند.یکی از این حیله ها این است که چنان در بی ارزشی و بیچارگی واقعی خودش مبالغه میکند که بیچارگی واقعی او از صحنه محو گردد ...به بیان ساده تر او مقداری بی ارزشی واقعی دارد بعد می آید یک بی ارزشی تصوری را هم برای خود پوشش همان بی ارزشی واقعی قرار میدهد و بخاطر ان بی ارزشی تصوری مقداری رنج سطحی هم میکشد ولی حداقل بی ارزشی واقعی خود که بسیار دردناک است را تحمل نمیکند.لذا رنج و عذاب او یک رنج و عذاب واقعی و جدی نیست زیرا منشا ان غیر واقعی است.

سوال ؟علت ایجاد احساس ضعف و ناتوانی در فرد عصبی چیست ؟

به نظر کارن هورنای ضعف آدم عصبی اساسا مبنای واقعی ندارد بلکه ناشی از میل باطنی او به ضعف است.دیده شده که بسیاری از آنها میل دارند ضعف خود را خیلی بیشتر از انچه واقعا هست نشان بدهند حتی برخی از انها اصرار دارند که به خودشان تلقین کنند که دچار یک بیماری جسمی غیر قابل علاج هستند لذا برای فرار از مسوولیت و و فرار از درگیر شدن با مساله اولین و اخرین حرفشان این است که نمیتوانم.

سوال : ایا واقعا شخص عصبی از رنج کشیدن لذت میبرد یا لذت او هم یک کیفیت غیر واقعی دارد؟

تمام افراد مازوخیسم چه جنسی چه اخلاقی یا روانی در یک خصوصیت مشترکند و آن احساس ضعف است.این احساس مجموعه ای است از مقداری کیفیات نامطلوب روانی از قبیل : احساس بی ارزشی و ناچیزی ، احساس بلاتکلیفی ،احساس سرگردانی و چون پر کاهی به این سو و آن سو افتادن ،احساس عدم تسلط بر خود و تحت تسلط دیگران ، احساس زیردستی و تسلیم بودن و احساس خفت از این تسلیم شدن ، اهمیت بیش از اندازه برای نظر و قضاوت دیگران قائل شدن ، نتوانستن در بعهده گرفتن مسوولیت خوب و بد زندگی خود ،احساس تماشاگر بودن بی تفاوت در زندگی خویش ،احساس محکوم بودن به قضا و قدر و سرنوشت ،احساس اینکه نمیتواند از هیچ کاری بدون حضور و توجه دیگران لذت ببرد و...

به نظر من کسب لذت بوسیله غرق خویش در رنج و بدبختی تجلی یکی از اساسی ترین احتیاجات انسان است.انسان همیشه سعی میکرده با تسلیم خویش به یک قدرت برتر از خود و با محلول کردن فردیت خود در یک پدیده بزرگتر وجود پر از رنج خود را فراموش کند.در هر فرهنگ و اجتماعی افراد به طرق مختلف سعی میکنند از خود بی خود گردند و به یک حالت سبک روانی و نشئه ناشی از بی خودی دست یابند . برخی از مکتبهای عرفانی شرق ،رقصها ، سرودهای دسته جمعی چنین نقشی را دارند.همانطور که میدانیم بسیاری از افراد به منظور فراموش کردن خود و رسیدن به نوعی نشئه و شعف روانی به مواد مخدر پناه میبرند..در برخی قبایل سرخپوستی افراد از شکنجه شدن لذت میبرند مثلا یک تکه از گوشت بدن خود را میبرند و یا از دیگری میخواهند که به طرز وحشیانه ای انها را کتک بزند.هدف تمام این تلاشها محو خود و رسیدن به یک حالت اکستاز است .اکستاز یک حالت سرمستی و از خود بیخودی است و در لغت هم به همین معناست یعنی خروج از خود یا ورای خود بودن.

البته در اجتماعات امروز چنین شکنجه و خودازاری مرسوم نیست بلکه راه های دیگری نظیر پناه بردن به خواب بیش از حد یا خود را محو طبیعت کردن و یا پناه بردن به عشقهای بیمارگونه و یا زیاده روی در شهوت رانی برای در فرار از خود را دارند.

لازم به تذکر است که فنای خویش و تسلیم به یک پدیده وسیعتر از خود ، منحصر به افراد عصبی خاصی نیست بلکه یک اصل کلی مربوط به طبیعت همه انسانهاست. درست است که انسان سالم گرفتاریهای فرد عصبی را ندارد ولی در هر حال موجودی ناتوان و جدا و متمایز از دیگران است و بالاخره با پیری و بیماری و مرگ روبرو خواهد شد و یک راه حل طبیعی این است که خود را در یک پدیده وسیع مستحیل کند.

بسیاری از افراد عصبی هستند که آرزو میکردند که کاش دیوانه میشدند.گاهی به سرشان میزند که خانه و کاشانه خود را رها کنند و به بیابان بزنند یا مرگ زودتر برای انها فرارسد به خیال و تخیل و آرزو پناه میبرند .....تمام این آرزوهای تخیلی نماینده میل به فرار از خود است و تمایلات مازوخیستی که در ان هدف شخص عصبی نهایتا تضعیف خود و رساندن خود به هیچ است نیز چنین وظیفه ای دارد.وقتی شخص تعمدا سعی میکند خود را محکوم اراده دیگری گرداند یا خود را بازیچه دست سرنوشت تصور کند و یا وقتی خود را در یک رنج عظیم فرو میبرد در واقع هدفش رهایی از خویش است .تمایلات انحرافی جنسی نیز دقیقا همین نقش را بازی میکند .شخص عصبی میل دارد مورد آزار و شکنجه و تحقیر دیگری قرار بگیرد زیرا از این طریق میتواند شخصیت خود را خرد و تضعیف نماید و به هیچ برساند.

البته در این زمینه هم مانند بسیاری از زمینه های دیگر به علت انواع تضاد ، توفیقی حاصل نمیکند.از یک طرف میل دارد برده وار خودش را در اختیار دیگران قرار دهد و از طرف دیگر به علت تمایلات جاه طلبانه و احتیاج شدید بر غلبه بر دیگران احساس خفت و کوچکی مینماید .از یک طرف خود را سخت نیازمند دیگران میداند و از طرف دیگر میل دارد بی نیاز باشد.خلاصه انواع تضادها ی حاکم بر او انچنان او را مستاصل نموده که خودش نمیداند باید چه راهی را انتخاب کند.

*****در هر صورت میل خودازاری یکی از اساسی ترین و مخرب ترین مسائل انسان عصبی است که اولا محدود به امور جنسی نیست ثانیا محرک و ریشه بیولوژیک ندارد بلکه ناشی از انواع تضاد ،اضطراب و سایر مسائل روانی است .هدف ان نیز کسب لذت نیست یعنی شخص عصبی از ازار خود لذت نمیبرد بلکه بوسیله آزار خود و بوسیله تضعیف و تقلیل خود به "هیچ" و محو شدن رضایت خاطر و آرامشی حاصل میکند نه از نفس ازار خود.



فرهنگ و عصبیت


ساختمان روانی افراد عصبی به قدری متفاوت است که حتی مجربترین روانکاوان هم در برخورد با هر فرد با مسائلی کاملا جدید و بی سابقه روبرو میشوند؛ مسائلی که توضیح و تشخیصشان مشکل است.

فروید میگوید فرهنگ شکل تصعید شده غرایز و کششهای بیولوژیک سرکوب شده یا تغییر شکل یافته است و هر قدر سرکوبی اینگونه غرایز شدیدتر باشد فرهنگ از پیشرفت عالی تری برخوردار است و از آنجا که امکان تصعید محدود است و باز از آنجا که سرکوبی شدید غرایز بدون تصعید منجر به بروز عصبیت میگردد رشد تمدن ملازمت دارد با رشد عصبیت ....بنابراین عصبیت بهایی است که بشریت باید در ازاء رشد فرهنگی بپردازد.

فروید معتقد به این قضیه است که انواع غرایز تقریبا به یک مقدار در همه انسانها نهفته است و تفاوت شخصیت افراد و همچنین تفاوتهای فرهنگی مختلف ناشی از این امر است که هر جامعه ای با چه وسعت و شدتی سرکوبی غرایز مذکور را بر افراد خود تحمیل میکند در نتیجه کششها و تمایلاتی که بعد از سرکوبی بصورت reaction formation در افراد ایجاد میشود خواه ناخواه متفاوت خواهد بود.

از رقابت تا عشق

نظام اقتصادی زمانه ما بر اساس رقابت فردی قرار دارد افراد در یک جنگ و تلاش دائمی میکوشند تا بر یکدیگر تفوق یابند و همدیگر را از میدان مبارزه به در کنند.در یک چنین نظامی نفع یک فرد ملازمه با ضرر دیگری دارد.نتیجه روانی چنین وضعیتی بروز مقدار زیادی نفرت و دشمنی بین افراد است.هر فرد رقیب بالفعل یا بالقوه فرد دیگر است.اقتصاد رقابتی خواه ناخواه موجب افزایش نیازهای مادی میگردد و چون عملا امکان ارضاء همه نیازها برای اکثریت مردم نیست لذا اکثریت مردم همیشه در نوعی احساس حسرت و ناکامی به سر خواهند برد.

عامل رقابت رابطه انسانها را با یکدیگر در تمام زمینه ها خراب میکند و مانع ایجاد یک رابطه دوستانه و صمیمی میشود.در رابطه اجتماعی ،خانوادگی،اقتصادی،حتی زناشویی مهمترین هدف برتری یافتن بر دیگری است.کودک در محیطی رشد پیدا میکند که حتی افراد یک خانواده مدام درگیر رقابت هستند بنابراین عطش رقابت از کودکی در وجودش ریشه های عمیق میابد .

یکی از مسائل اساسی انسان عصبی امروز تعکیس است یعنی اگر شما نسبت به دیگری احساس نفرت داشته باشید ، احساستان به دو صورت ممکن است تعکیس یابد : 1-تصور میکنید شخص مورد نفرت به احساس نفرت شما در مورد خودش پی برده است2-فکر میکنید او نسبت به شما احساس خشم و نفرت دارد...که نتیجه هر دو تصور مقدار زیادی ترس است. ترس از تلافی.

یکی دیگر از منابع ترس در رابطه رقابتی ترس از شکست است.یکی از دلائلی که موفقیت بصورت یک نیاز حیاتی درامده است این است که افراد اعتماد به نفس یا حرمت نفس خود را با میزان موفقیتشان میسنجند یعنی نه تنها ارزشی که دیگران برای ما قائلند بستگی به میزان موفقیت اجتماعی ما دارد بلکه خود ما هم ارزش خود را با همین معیار میسنجیم.ولی باید دانست چون موفقیت معلول عوامل گوناگونی است هرگز نباید مبنای سنجش ارزش انسان و اعتماد وی نسبت به خودش گردد.

مجموعه این عوامل یعنی رقابت و خشم و نفرت و ترس و اعتماد به نفس متزلزل منجر به مسئله اساسی تنهایی و جدایی برای انسان میگردد و او خودش را از نظر احساسی و عاطفی جدا و تنها احساس میکند لذا نیاز به جلب محبت و متکی شدن به دیگران به عنوان یک چاره درمانی بسیار حیاتی میگردد و فرد در ازاء آن حاضر است هر بهایی را بپردازد زیرا احساس بی ارزشی او نسبت به خودش را میکاهد و نوعی اعتماد به نفس بدلی به او میدهد و احساس ترس او در یک دنیای پر از رقابت و نفرت کاهش میابد و باعث میشود خود را کمتر در معرض خطر ببیند.به همین دلائل عشق در فرهنگ ما چنین ارزش حیاتی مسحور کننده ای پیدا کرده است و افراد عشق را مانند موفقیت کلید حل تمام مسائل خود میدانند و مدام به دنبال سراب عشق میگردند اما عشقی که انسانهای زمانه ما در جستجوی آن هستند چیزی جز یک نیاز عصبی نیست.به عبارت دیگر عشق و محبت لفاف و پوشش موجه و خوش نمایی است که افراد نیازهای روانی خود را در پناه آن ارضا مینمایند اما در عمل میبینند که اینطور نیست.گذشته از این افراد عصبی از یکطرف نیاز شدید به جلب محبت دارند و از طرف دیگر در جلب آن دچار موانع درونی هستند لذا همیشه حساس سرخوردگی و حسرت را دارند.

تضاد در ساختمان فرهنگ و عصبیت

گفته شد که در ساختمان عصبیت تضادها و کشمکشهایی متعارض وجود دارد.اما این تضادها را در فرهنگ نیز میتوان مشاهده نمد مثلا تضاد بین رقابت و برتری یافتن از یکطرف با عشق و برادری و فروتنی از طرف دیگر.یعنی جامعه از یک سو افراد را به سوی برتری بر دیگران پیش میراند و از سوی دیگر انها را ترغیب و به محبت و برادری و فروتنی میکند.خوب حال فرد باید با این تضاد چه کند؟؟؟؟؟؟ یا یکی را جدی گرفته و از دیگری بگذرد یا هر دو را جدی تلقی کند که در اینصورت وجودش پر از تضاد خواهد شد.

یک تضاد دیگر در فرهنگ ما اینست که جامعه از یکطرف به افرادش میگوید تو آزاد و مستقلی که نحوه زندگی خویش را هرگونه میخواهی انتخاب کنی اما عملا همه این امکانات را برای اکثریت مردم فراهم نمیکند.

فرد عصبی وقتی در چنین فرهنگی پر از تضاد زندگی میکند مدام در تلاش است تا بین این تضادها سازش ایجاد کند از قبیل : تعارض بین تمایلات پرخاشگرانه و قدرت طلبانه خود و میل به تسلیم و فروتنی ،تعارض بین توقعات و خواهشها و نیازهای افراطی خود و ترس از ناکامی در تحقق انها ،تعارض بین تمایلات جاه طلبانه و احساس درماندگی در خود

لذا شخص عصبی در مقابل عوامل فرهنگی متضاد احساس ضعف و ناتوانی میکند و چاره اندیشی از او سلب میگردد.لذا چنین انسانی را میتوان فرزند خوانده فرهنگ زمانه خویش نامید.


برچسب‌ها: احساس گناه, شخص عصبی, آبرو, انتقاد, ملامت
ساعت ارسال 13:32 نویسنده:
۹۱/۱۰/۱۲
دسته بندی : خشم و عصبانیت و شخصیت عصبی(کارن هورنای)

نقش تمایلات جنسی در احتیاج عصبی به محبت


احتیاج عصبی به محبت گاهی بصورت نوعی شیفتگی و ولع جنسی در می آید.فروید معتقد است که عطش به محبت و احتیاج مفرط به رابطه با انسانها و احتیاج به تعریف و تمجید و حمایت و کمک دیگران و تمام کیفیات و خصوصیاتی که رنگ مهرطلبی دارند بیش از انچه تحت تاثیر اضطراب اساسی باشد ناشی از عدم ارضاء لیبیدو هست .وی دیده است که بسیاری از افراد عصبی با یک حالت مضطربانه خود را به دیگران میچسبانند و وابسته شوند که آن را ناشی از عدم ارضاء صحیح لیبیدو میداند.

کارن هورنای معتقد است ارتباط بین محبت و تمایلات جنسی یک ارتباط حتمی همیشگی نیست بلکه او محبت را جدا از تمایلات جنسی میداند و باور ندارد که این دو ریشه مشترکی دارند بلکه فقط میگوید در برخی موارد با یکدیگر ارتباط پیدا میکنند. یعنی گاهی تمایلات جنسی وجود دارد بی انکه محبتی باشد و گاهی محبت وجود دارد بی انکه تمایلات جنسی در کار باشد مثل رابطه مادر و فرزند.کارن هورنای اضطراب اساسی را منشا تمام احتیاجات از جمله احتیاج عصبی به محبت یا احتیاج به عشق بدون قید و شرط میداند و دیده شده هرگاه اضطراب شخص عصبی افزایش میابد خصوصیات مهرطلبانه او نیز افزایش میابد .....مثلا وقتی مکانیسمهای دفاعی را از بیمار میگیریم بر شدت اضطرابش افزوده شده و تمایلات مهرطلبانه او شدت یافته و مثل کودکان به روانکاو خود میچسبد و او را بصورت بتی در می اورد و کورکورانه او را ستایش میکند.

به کرات مشاهده شده روانکاوی که به حد کافی با هنر روانکاوی آشنایی نداشته بیمار را در موقعی متوجه بعضی مسائل کرده است که هنوز قدرت و تحمل دیدن انها را نداشته است و این امر موجب آشفتگی و اضطراب شدید در بیمار شده است... مثلا هنوز در موقعی که بیمار توقعات گزافه و عصبی خود را واقعا حق خود میداند ممکن است روانکاو سعی کند او را متوجه گزافه و بی منطق بودن آن توقعات نماید نتیجتا بیمار چنین احساس میکند که روانکاو تعمدا قصد آزار و سرزنش و تحقیر او را داشته است لذا واکنشهای دفاعی و خصمانه از خود نشان میدهد.مثلا نا آگاهانه سعی دارد روانکاو را در کار خود دچار شکست و احساس حقارت گرداند و یا نسبت به او احساس خشم و نفرت شدیدی پیدا کند و ان را سرکوب نماید.

به هر حال نه تنها علت و ریشه احتیاج عصبی به محبت عقده های جنسی نیست بلکه بسیاری از انحرافات و ناتوانیهای جنسی خود ناشی از احتیاج عصبی به محبت است و ریشه این احتیاج اضطراب اساسی است.

برای افراد عصبی دفع شهوت نه تنها اضطراب و هیجانات درونی انها را تسکین میدهد بلکه تنها طریق ایجاد رابطه بین انها و انسانهای دیگر هم هست مخصوصا برای کسانی که منکر هرگونه محبت هستند و امیدی به جلب محبت دیگران ندارند.


تماس جنسی عصبی

تماس جنسی برای فرد عصبی نه تنها مقداری از هیجانات جسمی و جنسی را کاهش میدهد بلکه از هیجانات روانی و غیر جسمی هم میکاهد. مثلا میتواند احساس خفت و عناد به خود را(از طریق خودازاری و اعمال مازوخیستی) و میل تحقیر و آزار دیگران را (از طریق رفتار سادیستی) ارضا نماید و موقتا کاهش دهد. لذا تماس جنسی یکی از چند راه تسکین اضطراب میباشد.روانکاو اگر دقت کند میبیند به محض اینکه شخص عصبی مرتکب تقصیری میشود و احساس گناه میکند عناد به خود و حقارت و تشویش او شدت میابد لذا میل نزدیکی جنسی وی نیز شدیدتر میگردد.

البته گاهی شدت تمایلات جنسی در شخص عصبی کاهش میابد.لذا شدت و کیفیت و طرز نزدیکی تماسهای جنسی ، ملاکی برای سالم یا عصبی بودن تماس جنسی نخواهد بود.تنها تفاوت تماس جنسی عصبی با تماس جنسی سالم اینست که تماس جنسی در فرد عصبی در خدمت احتیاجات عصبی اش است نه اینکه نفس نزدیکی برای او مهم باشد.مثلا تیپ مهرطلب چون مجبور است همیشه طرف خود را راضی نگه دارد اگر حس کند چنین رضایتی از طریق تماس جنسی حاصل خواهد شد یا از این طریق احساس خواستنی و دوست داشتنی بودن پیدا میکند ، مجبور به تماس جنسی میگردد.گاهی نزدیکی جنسی وسیله ای برای تسکین اضطراب است.شخص برتری طلب بوسیله تماس جنسی میل تفوق و برتری و قدرت خود را ارضا مینماید.

نداشتن ارگاسم در زنان نتیجه دو چیز است :

1-ناراحت و ناراضی بودن از دختر بودن

2-ناراضی بودن از مرد ، و رابطه جنسی رو نوعی استفاده و سوء استفاده مرد از زن تصور میکند ، که باهاش مشکل دارد و سعی میکند انگونه نباشد.

حرمت نفس در فرد عصبی

احساس ناخواستنی بودن در شخص عصبی سه علت دارد :

1-خودش قادر به دوست داشتن دیگران نیست ، زیرا گرفتاریها و رنجهایش وی را تنها به خودش مشغول داشته است و به دلیل حساسیت و آسیب پذیریش روزی ده ها بار از دیگران آزرده میشود و به شدت از دیگران میترسد و میدانیم دوستی و ترس مانعه الجمع هستند. در حالیکه میدانیم اگر ما واقعا دیگران را دوست بداریم ابدا نگران این نخواهیم بود که آیا خودمان هم دوست داشتنی هستیم یا نه ؟دیگران ما را دوست دارند یا نه؟حتی برایمان خیلی هم اهمیت ندارد که دیگران ما را دوست بدارند .مهم اینست که ما دیگران را دوست داشته باشیم اگر دیگران هم ما را دوست داشتند فبها ، اگر نداشتند دیگر احساس بیچارگی نمیکنیم.

2-علت دوم تعکیس عناد به خود به دیگران است. لذا فکر میکنیم دیگران هم از ما بدشون میاد و دوستمون ندارند

3-عشق و دوستی رو به حد اعلا و کمال میطلبیم و انتظار و توقعات زیادی و بیمارگونه ای از عشق و دوستی داریم.میدونیم نوع توقعات اشخاص عصبی از عشق فرق میکند و بر اساس احتیاجات عصبی انهاست.


اولین تاثیر غرور در شخص عصبی این است که او را به خود ایده آلیش مشغول میکند و از دیگران غافل میشود البته به این معنا نیست که لزوما خودخواه یا سودجو باشد بلکه معنایش این است که خیلی در لاک خودش فرو رفته و تمام دنیا را از دریچه چشم خودش نگاه میکند.

اضطراب اساسی احساس یا حالتی است متشکل از این احساسات : احساس عجز و درماندگی ،احساس تنهایی و بی کسی در دنیایی که همه افرادش بدخواه یکدیگرو متخاصم هستند.

میدانیم وقتی عصبیت عمیق و ریشه دار شده باشد با تغییر افراد و محیط ریشه کن نمیشود زیرا در این حالت عصبیت وارد تمام وجود شخص شده و کلیه ارتباطاتش را تحت الشعاع خود قرار میدهد تنها ممکن است مقداری از هیجانات و اضطرابهای درونی وی را کم یا زیاد کند.




گفتیم که شخص عصبی برای تسکین اضطراب خود به دو تاکتیک دفاعی جلب محبت و قدرت طلبی متوسل میشود.

عطش قدرت و پرستیز و ثروت هرسه جنبه های متفاوت یک مساله کلی هستند و در افراد ممکن است یکی از این سه مساله بیشتر از بقیه غالب باشد.



قدرت طلبی

قدرت طلبی وقتی بوجود می آید که شخص از جلب محبت مایوس شده و نتواند بوسیله تاکتیک جلب محبت اضطراب خود را تسکین دهد.

تیپ قدرت طلب افراد را به دو دسته ضعیف و قوی تقسیم میکند.گروه اول را به دیده تحسین و گروه دوم را به دیده پستی و حقارت نگاه میکند.

قدرت طلب اگر متوجه عصبی بودن خودش بشود به شدت از خودش متنفر میشود لذا سعی میکند نسبت به حالات عصبی خود نا آگاه بماند و یکی از دلائلی که میخواهد نا اگاه بماند این است که فکر میکند در صورت اگاه شدن بر مسائل اگر نتواند به تنهایی و فورا آنها را از بین ببرد آدم ضعیف و ناتوانی است.بنابراین به خودش میگوید بهتر است نسبت به مسائل خویش نا آگاه بمانم.

قدرت طلب از اینکه در کنترل دیگران باشد هراس دارد لذا مدام سعی میکند تمام موقعیتها و افراد را در اختیار داشته باشد و اجازه انجام هیچ کاری به هیچ کس را نمیدهد مگر اینکه خودش گرداننده ان باشد.از طرف دیگر سعی میکند تمام کارهایش بی عیب و نقص باشد.از ریسک کردن و دست زدن به کارهایی که نتیجه اش نامعلوم است و همچنین از عاشق شدن که که مستلزم وابستگی به دیگران و از دست دادن اختیار خویش است بیزار است .حالت کلافگی و بی حوصلگی بسیاری از افراد بخاطر این است که چرا دنیا بر وفق مرادشان نمیچرخد حتی از چند دقیقه منتظر شدن پشت چراغ قرمز عصبانی میشوند زیرا احساس میکنند که این چیزی است که بر آنها تحمیل شده است و مطابق انتظار آنها نیست.اگر زن قدرت طلب شوهری سربراه و مطیع و و ضعیف داشته باشد از او بیزار است زیرا او هرگونه ضعف را محکوم میکند و اگر شوهرش درست برعکس قدرت طلب باشد باز هم او ناراضی است زیرا همانطور که او دوست دارد دیگران تسلیم او باشند شوهر هم چنین انتظاری دارد.لذا یک آدم قدرت طلب همیشه در حسرت و آرزوی یک همسر خیالی و ایده آلی و به اصطلاح " نیست در جهان" به سر میبرد.او آرزوی همسری را دارد که در رابطه با دیگران مظهر قدرت و خشونت و شجاعت باشد و در رابطه با خودش مثل یک طفل ضعیف و عاجز و مطیع و رام باشد.بسیاری از ناتوانیها و انحرافات جنسی از همین جریانات سرچشمه میگیرند تسلیم شدن به تمایلات جنسی دیگران به منزله عدم کنترل خویش و متکی شدن به دیگری است. لذا شخص قدرت طلب ناخوداگاه در برابر چنین تسلیمی مقاومت میکند و نتیجه آن بی رغبتی و ناتوانی جنسی خواهد بود.

در تاکتیک قدرت طلبی شخص عصبی خشم و نفرت خود را از طریق غلبه و تسلط بر دیگران ارضا میکند .شخص قدرت طلب تمایلات تسلط جویانه خود را تحریف و توجیه میکند مثلا میگوید میل من به دخالت در کار دیگران بخاطر این است که نگران انها هستم...شخص قدرت طلب گاهی خشم خود را میخورد و سرکوب میکند و در نتیجه دچار خستگی جسمی و روانی زیادی میگردد وخودش هم نمیفهمد که سردرد و یا خستگی اش بخاطر خشم فروخورده ای است که از بی اعتنایی فلان دوست در او ایجاد شده است.


احتیاج شخص قدرت طلب به رهبری و و سلطه داشتن چنان شدید و حاکمانه است که عدم اطاعات کامل دیگران را در حکم شکست و انقیاد خود میبیند لذا مدام دچار خشم و عصبانیت میگردد.

برخی اوقات شخص عصبی بوسیله بیچاره نمایی سعی میکند دیگران را به اطاعت خود وادارد البته ویژگی روانی آنها طوری است که هر چقدر هم دیگران به آنها خدمت کنند باز هم ناراضی اند و خود را بیشتر طلبکار میدانند جالب اینجاست در بسیاری موارد تعمدا شرایطی را پیش می آورد تا مورد اجحاف و آزار دیگران قرار بگیرد تا از این طریق بهانه ای برای نفرت ورزیدن به دستش افتد .تصور اگاهانه شخص عصبی این است که من آدم بیچاره و درمانده ای هستم که دیگران وظیفه دارند به من کمک کنند ولی این کار را نمیکنند.بنابراین من حق دارم از انها رنجش داشته باشم. ولی بخاطر ترس از تلافی سعی میکند خودش و دیگران متوجه این نفرت او نشوند.

البته انسان سالم هم در خود احساس قدرت میکند یا بهتر بگوییم احساس ضعفی ندارد ولی آدم عصبی باطنا احساس ضعف میکند و قدرت طلبی او برای پوشاندن ضعفهایش از قبیل احساس حقارت و بی ارزشی و نداشتن اعتماد به نفس مثبت و ضعف و ناتوانی است و برای نشان دادن قدرتش سعی دارد از هر چیزی که رنگ و نشانی از ضعف و ناتوانی دارد اجتناب ورزد. مثل دریافت هرگونه کمک یا قبول راهنمایی و نصیحت یا کوتاه آدمدن در یک مناظره یا موافقت با تقاضای دیگران و یا تسلیم شدن به تمایلات خویش کاملا بیزار است.


پرستیژ طلبی

وسیله دیگری که برای جبران احساس بی ارزشی و حقارت بکار میرود تاکتیک پرستیژ طلبی است یعنی سخت محتاج به تعریف و تمجید و تحسین و جلب توجه دیگران میشود و مدام دست به کارهایی میزند تحسین و احترام دیگران را بر می انگیزد.اگر خصوصیات تحسین انگیزی نداشته باشد به تخیل پناه میبرد.برای جلب احترام دیگران دیگران خیلی سخاوتمندانه خرج میکند و مدام از دوستان و آشنایان سرشناس خود حرف میزند و اگر دوست یا همکار او از او تعریف نکند آنها را دوست و همکار واقعی نمیداند و تصور اینکه مورد بی احترامی واقع شود برایش بسیار دردناک است و همه تحقیر شدنها را یک گوشه ذهنش نگه میدارد تا یک روز بتواند انتقام بگیرد. انتقامی بس نفرت آلود و خشم آلود.

در تاکتیک پرستیژ طلبی شخص نفرت خود را از طریق تحقیر دیگران ارضا میکند این تمایل در کسانی قوی است که خودشان در کودکی به شدت مورد تحقیر قرار گرفته اند و حال با یک حالت انتقام جویانه و به منظور التیام حرمت نفس خود اجبارا دیگران را تحقیر میکنند.البته گاهی هم بخاطر ترس از مورد تحقیر واقع شدن میل به تحقیر را در خود سرکوب میکند البته چون این میل در او شدید است ممکن است از تحقیر مستقیم خود داری کرده و به انواع دیگر غیر مستقیم میل خود را ارضا کند.مثلا سعی میکند دیگران را مورد بی اعتنایی قرار دهد.یا اگر با کسی قرار ملاقات دارداو را منتظر میگذارد و یا اوضاع و احوالی را پیش میکشد تا دیگران را دچار احساس خجالت و سرشکستگی گرداند و یا فرضا اگر کسی نقطه ضعفی دارد سعی میکند با یک کیفیت موذیانه و غیر مستقیم او را متوجه نقطه ضعفش گرداند.البته این شخص بر وجود میل به تحقیر دیگران در خود اگاهی دارد.اما در رابطه با دیگران دچار اضطراب میگردد و نگران این است که دیگران هم پی به این تمایلات او ببرند و در صدد تلافی برایند و لذا ممکن است از آنطرق بام بیفتد و از هر حرف و حرکتی که کمترین نشانی از تحقیر و احتمال رنجاندن داشته باشد اجتناب کند لذا میبینیم قدرت انتقاد را ندارد و از رد هر پیشنهادی عاجز است و اگر انسان نداند که در عمق وجود اینگونه افراد چه نیاتی نهفته است به خودش میگوید چه انسانهای با ملاحظه و مودبی هستند.

این افراد گاهی به تاکتیک جالبتری رو می آورند و بجای تحقیر به طرز مبالغه امیزی شروع به تحسین دیگران میکنند البته گاهی هم کار تحقیر را انجام میدهند یعنی امروز یک نفر را تمجید و فردا تحقیرش میکنند.


ثروت طلبی

یکی دیگر از راه های جبران احساس حقارت و ناچیزی و همچنین احساس یاس و ناتوانی درونی ، ثروت طلبی است.در اجتماعات امروز ثروت هم دلیل قدرتمندی است و هم دلیل با ارزش بودن.در رابطه با انواع بیماران عصبی میتوان مشاهده کرد که وقتی اضطراب و حالتهای عصبی آنها کاهش میابد عطش انها به جمع آوری ثروت بیش از حد نیز از بین میرود. عطش تملک فقط در زمینه پول یا ثروتهای مادی نیست بلکه نسبت به همه چیز است مثلا شخص عصبی نسبت به کسانی که در زیر دست او کار میکنند نوعی احساس مالکیت پیدا میکند.

برتری طلبهایی که میل به تملک و ثروت طلبی در انها غالب است نفرت خود را از طریق محروم ساختن دیگران ارضا میکنند.شما بسیاری از از اشخاص را میشناسید که برای خرید یک چیز کم ارزش وقت و انرژی بی تناسبی صرف میکنند تا آن را چند ریال ارزانتر از قیمت معمولی اش بخرند .به احتمال زیاد برای انها چند ریال گرانتر یا ارزانتر خریدن مطرح نیست بلکه مهم این است که توانسته اند با چند ریال ارزانتر خریدن اولا خود را زرنگتر از دیگران احساس نمایند ثانیا فکر میکنند از این طریق توانسته اند دیگری را دچار رنج و شکست گردانند و البته این افراد از تصور اینکه ممکن است دیگری از آنها زرنگتر بوده باشد و کلاه سرشان بگذارد فوق العاده رنج میکشند.این میل به محروم ساختن دیگران واحتیاج داشتن به احساس زرنگتر بودن منجر به برخی حساسیتها و کج رفتاریها میشود مثلا شخص عصبی دلش میخواهد همه کس برای او مقداری امتیازات خاص یا استثنایی قائل شود فرضا انتظار دارد روانکاو او را افتخارا و رایگان معالجه کند و یا اگر کارفرماست انتظار دارد کارکنانش بیشتر از مقدار پولی که دریافت میکنند برای او کار کنند و یا مثلا اگر مادر است میگوید چون من زحمت بزرگ کردن بچه هایم را کشیده ام آنها هم باید کاملا خود را وقف من کنند.

این افراد اگر قرار است پولی به کسی بدهند که حق اوست انقدر امروز و فردا میکنند تا طرف بیچاره شود یا اگر کسی از آنها اطلاعاتی بخواهد از دادن ان خود داری میکنند یا اگر احساس کنند کسی از معاشرت با آنها لذت میبرد از معاشرت با او خودداری میکنند.البته خود این افراد به هیچ به این موضوع اگاهی ندارند که عمدا میل به محروم ساختن دیگران را دارند.اگر کسی از انها چیزی را انتظار داشته باشد و خود را ملزم به انجام آن حس کنند دچار اضطراب شدیدی میگردند.در بسیاری موارد با نیتی نیمه اگاه کاری که انتظار انجام دادنش از انها میرود را فراموش میکنند مثلا اگر به جشن تولد کسی دعوت دارند با وجودیکه تصمیم به خرید هدیه دارند فراموش میکنند هدیه بخرند.

میل به محروم ساختن دیگران همیشه توام با مقدار زیادی حسادت است. شخص عصبی نسبت به موفقیتهای دیگران به شدت حسادت میکند و البته بخیل هم هستند زیرا حسادت یعنی ای کاش من هم ان امتیاز را داشتم ولی بخل یعنی ای کاش او این امتیاز را نداشت.شخص عصبی برای اینکه حسادت خود را توجیه نماید سعی میکند امتیازات دیگران را چند برابر بزرگتر از آنچه واقعا هست ببیند و بدبختیهای خود را چند برابر بیشتر از انچه واقعا هست بزرگ کند لذا هیچگاه از زندگی خود راضی نیست و هرگز لذت نمیبرد.یکی دیگر از علل این بزرگنمایی ترس از حسادت دیگران است... میدانیم شخص عصبی همیشه نگران این است که مورد حسادت و نفرت و خشم دیگران قرار بگیرد لذا در رفتار خود خیلی محتاطانه و دست به عصا راه میرود.

کسانی که میل استثمار در انها شدید است بخصوص اگر نسبت به این میل نا اگاه باشند در رابطه با دیگران آدمهای خجالتی و باصطلاح گرفتار شرم حضور میشوند.در رابطه با افرادی که از انها انتظاری ندارند یا چیزی نمیخواهند کاملا راحتند ولی به محض اینکه باطنا حس کنند از طرف انتظاری دارند یا چیزی میخواهند دچار احساس خجالت یا نا آرامی میشوند مثلا اگر از کسی انتظار توجه و محبت و یا راهنمایی یا کمک مادی داشته باشند فورا نا آرام میشوند... بعضی مردها را میبینیم که در ارتباط با مردان دیگر کاملا راحت و آرامند ولی همینکه با یک زن طرف صحبت میشوند لکنت زبان پیدا میکنند. یکی از دلائل این افراد این است که باطنا رغبت شهوی به ان زن پیدا کرده اند.

یکی دیگر از نتایج میل به استثمار و محروم کردن دیگران این است که خود شخص عصبی از تصور مورد استثمار واقع شدن بشدت رنج میکشد و نسبت به ان حساسیت دارد همیشه در این نگرانی است که ممکن است از او سوء استفاده شود و عقاید او را بدزدند لذا در رابطه با هر کس اولین چیزی که به ذهنش میرسد این است که" ببین این ادم چه نقشه ای برای من در سر دارد" لذا اگر کسی او را مورد سوء استفاده قرار دهد به خودش حق میدهد که نسبت به طرف نفرت نشان دهد... مثلا گر یک راننده تاکسی چند ریال بیشتر از او پول بگیرد چنان عصبانی میشود و خشونت نشان میدهد که ابدا متناسب با چند ریال سوء استفاده نیست.تصور اینکه دیگران همیشه قصد سوء استفاده او را دارند در حقیقت تعکیس روانی خود اوست زیرا خودش در هر رابطه ای به اولین چیزی که می اندیشد این است که " این رابطه چه استفاده ای برای من دارد"

تعکیس تمایلات استثمار گرانه باعث میشود که اولا شخص به خودش حق دهد نسبت به دیگران نفرت پیدا کند و آنها را سرزنش کند ثانیا موفق میشود ریشه مساله را از درون خود به خارج منتقل نماید و ضرورت ایجاد تغییر را در خود حس نکند.

برخی اوقات افراد ثروت طلب چنین وانمود میکنند که کمترین رغبتی به پول و مسائل مادی ندارند .این افراد حتی از مطالبه پولی که حق انهاست خودداری میورزند یا در مقابل انجام کار زیاد پول ناچیزی مطالبه میکنند و ان را به حساب سخاوتمندی خود میگذارند و نتیجه این جریان این میشود که زندگی مادی انها فلج میگردد .


هدف تلاش : کسب قدرت دفاع در مقابل : احساس ناتوانی درماندگی شکل ارضاء خشم و نفرت : میل به تسلط

*******************************

هدف تلاش : کسب پرستیژ دفاع در مقابل : احساس حقارت شکل ارضاء خشم و نفرت : میل به تحقیر دیگران

*******************************

هدف تلاش : کسب ثروت دفاع در مقابل : احساس فقر مادی و معنوی شکل ارضاء خشم و نفرت : میل به محروم ساختن دیگران

******************************

کسب قدرت و پرستیز و ثروت نه تنها برای تسکین اضطراب و احساس بی ارزش بودن است بلکه باعث میشود شخص مقدار زیادی از خشم و نفرت متراکم خود را به بیرون منتقل نماید.در تاکتیک قدرت طلبی شخص عصبی خشم و نفرت خود را از طریق غلبه و تسلط بر دیگران ارضا میکند و در تاکتیک پرستیژ طلبی نفرت را از طریق تحقیر دیگران ارضا میکند و در عطش تملک و ثروت طلبی بصورت میل به محروم کردن دیگران در می آید.

در هر صورت به نظر کارن هورنای عطش قدرت و پرستیژ و ثروت هرسه از یک ریشه آب میخورند و با یکدیگر ارتباط نزدیک دارند ثانیا علت ایجاد انها روابط ناسالم انسانی بوده است و علت وجودشان در حال حاضر نیز اضطراب اساسی است.


مقایسه رقابت عصبی با رقابت نرمال

سه تفاوت کلی بین این دو رقابت وجود دارد :

1-در رقابت عصبی فرد همیشه در هر زمینه ای خود را با دیگران مقایسه میکند که اصولا هیچ وجه مشترک و سنخیتی با آنها ندارد.مثلا مدام از خود میپرسد هوش من بیشتر است یا فلانی ، من جذابترم یا او،من مهربونترم یا او ، مثل اینکه تنها یک چیز در زندگی برای او مطرح است آیا من جلوتر از همه کس هستم یا نه؟

2-شخص عصبی تنها نمیخواهد که کارهایی را بهتر از دیگران انجام دهد بلکه میخواهد یک انسان استثنایی و بی نظیر باشد یعنی میخواهد بهترین و برترین انسان باشد نه فقط بهتر و برتر از دیگران.

گاه خود شخص عصبی آگاه است بر اینکه اسیر جاه طلبی شدیدی است و محرک تمام رفتار او میل به تفوق بر دیگران است.البته گاهی اوقات عکس این را وانمود میکند که مثلا نفس عمل برایش مهم است نه موفقیت و یا میگوید علاقه ای ندارم مرکز توجه باشم و فقط میخواهم دورادور نظارت داشته و میخواهم کارها با نظارت من به دور از عیب و نقص انجام گیرد.البته اگر او تمایلات جاه طلبانه خود را سرکوب کرده باشد فقط بعد از مدتها روانکاوی و سست شدن وسائل دفاعی متوجه جاه طلبی خودش خواهد شد.او اگر شکست بخورد دچار حساسیت و سرخوردگی شدیدی میشود و چون موفقیت مورد نظر او یک موفقیت استثنایی و بی نظیر است کمتر موفقیتی میتواند او را راضی کند.این افراد در مقابل هرگونه انتقاد حساسیت شدیدی پیدا خواهند کرد.

3-در رقابت عصبی مقدار زیادی نفرت و دشمنی نهفته است.شخص عصبی در واقع میگوید : هیچ کس جز من نباید شایستگی ،شهرت و موفقیت و مقام داشته باشد.شخص عصبی از شکست دیگران بیشتر لذت میبرد تا از موفقیت خودش.استدلال درونی او اینست که حالا که من نمیتوانم خودم را به حد دیگران برسانم پس بگذار آنها را به حد خودم یا پائینتر از خودم برسانم.

بسیاری از بچه های عصبی بطور غیر مستقیم سعی میکنند والدین خود را شکست دهند مثلا وقتی احساس میکنند والدینشان از فلان صفت اخلاقی خوششان می آید سعی میکنند عکس آن را در خود پرورش دهند.... مثلا عمدا وانمود میکنند که بی هوش هستند و استعداد درس خواندن ندارند.بیماران زیادی وجود دارند که ضمن روانکاوی به هزاران حیله و طفره متوسل میشوند تا روانکاو را نسبت به کار خود مایوس کنند.سعی میکنند اطلاعات مفیدی را که میتواند در درمان انها مفید باشد به روانکاو ندهند و دانسته یا ندانسته اطلاعات گمراه کننده به روانکاو خود میدهند و وانمود میکنند که روانکاوی هیچ تاثیری بر انها نداشته حتی وضع روانی انها را بدتر کرده است.

میل به شکست دادن دیگران مقداری ترس و اضراب در وجود شخص عصبی ایجاد میکند زیرا تصور میکند دیگران در صورت شکست عطش انتقام و تلافی پیدا میکنند لذا مقداری از تمایل خود را بری شکست دادن دیگران پنهان میکند یا سعی میکند برای اعمال تمایلات مخربانه خود منطق و توجیهی بتراشد.

البته در رقابت غیر عصبی هدف اصلی کسب منافع وتحقق هدفهای خاصی است ولی ممکن است تمایلات مخرب هم خودبخود ایجاد شود ولی در رقابت عصبی ارضاء تمایلات مخرب هدف اصلی است حتی اگر خود شخص بیشتر از دیگران آسیب ببیند.شخص عصبی از نفس تحقیر و تحمیق و استثمار دیگران لذت میبرد و احساس تفوق و برتری میکند.


میل به تحقیر دیگران

*****بسیاری از مردها به دلیل میل به خودازاری و خودتخریبی با زنهایی ازدواج میکنند که نه نسبت به انها علاقه ای دارند و نه کشش جنسی.فروید معتقد است این افراد کسانی هستند که در کودکی مورد تحقیر مادر خود قرار گرفته اند و متقابلا احساس نفرت شدیدی نسبت به مادر پیدا کرده اند و به علت ترس از او احساس خود را فروخورده اند.

این گروه از افراد اگر با زنی ازدواج کنند که از نظر اجتماعی و شخصیتی موقعیتی بهتر از آنها داشته باشد بجای احساس افتخار احساس شرم و خجالت پیدا میکنند .مطالب فوق درباره زنها نیز صادق است یعنی بسیاری از زنها سعی میکنند با مردی ازدواج کنند که از نظر موقعیت اجتماعی یا شخصیتی از آنها پائین تر است و آنوقت به علت میل به تحقیر و آزاری که دارند نقاط ضعفش را به رخش بکشند تا او را دچار احساس بی ارزشی گردانند.

زنهای عصبی به دلائل خاصی ممکن است میل به تحقیر مردها در انها قویتر از میل به تحقیر زنها باشد مثلا در اجتماعات بسیاری برای پسر ارزش بیشتری قائل بوده اند لذا دختر حس انتقام جویانه ای برای تحقیر تمام مردها پیدا میکند.دختر ممکن است پدری غیر متشخص و بی کفایت داشته باشد لذا او را به چشم حقارت نگاه کند و این امر به تمام مردها تعمیم یابد.

گاهی میل به تحقیر اگاهانه است مثلا زنی سعی میکند مردی را به طرف خود جلب نماید ولی همینکه مرد ابراز تمایل به ازدواج با وی مینماید زن او را با وضع تحقیر آمیزی رد میکند.گاهی هم میل به تحقیر نا اگاهانه است مثلا زن وانمود میکند که مرد نمیتواند تمایلات جنسی او را ارضا کند.

کسانیکه میل به تحقیر دارند از مورد تحقیر قرار گرفتن هم نگران هستند که این نگرانی در روابط جنسی بیش از سایر روابط مشهود است.زن از اینکه وسیله ارضا شهوی مرد قرار گیرد احساس حقارت و بی ارزشی شدیدی پیدا میکند و این احساس آنقدر شدید است که حتی گاهی ممکن است احساس نفرت شدیدی نسبت به هرچه مرد است پیدا کند و برای نفرت خود توجیه جالب دارد و میگوید اگر من با مردی ازدواج کنم او محققا مرا به چشم حقارت و تنها به عنوان یک الت دفع شهوت نگاه میکند لذا من از هم اکنون حق دارم نسبت به هر چه مرد است احساس تنفر داشته باشم.

گفتیم شخص عصبی سعی میکند تمایلات مخرب خود مثل میل به تحقیر را پنهان سازد و برای این کار دو راه به نظرش میرسد 1-توسل به نوعی بدبینی است یعنی شخصی که میل به تحقیر دیگران دارد چشمش را فقط به نقاط ضعف آنها باز میکند و نقاط مثبت را نادیده میگیرد و اسمش را انتقاد واقع بینانه میگذارد.اما سوال اینجاست که چرا او فقط نقاط ضعف را میبیند 2-بجای تحقیر، دیگران را تحسین و تمجید میکند.بسیاری از افراد وقتی نسبت به کسی حسادت میورزند شروع به تعریف و تمجید از او میکنند.بعضی مردها علی رغم تمایلشان به تحقیر زن او را ستایش میکنند و زنها هم در مورد مردها همینطورند.

در یک رابطه زناشویی میبینید که مثلا زن از یکطرف از موفقیت شوهرش لذت میبرد ولی از طرف دیگر میل به شکست و تحقیر او را دارد لذا به طرق مختلف سعی میکند موقعیتی بوجود آورد تا او را دچار شکست گرداند مثلا خرجهای بیمورد گردن او میگذارد و شخصیت برازنده مردهای دیگر را به رخش میکشد و خدا نکند که مرد در موردی دچار شکست گردد انوقت است که میبینیم بجای اینکه او را دلداری دهدآنچنان حالت خشم و نفرت امیزی نسبت به مرد پیدا میکند که کاملا نشان میدهد این نفرت از قبل در او بوده فقط منتظر بهانه ای برای ظهور میگشته است.


رقابت عصبی ممکن است به دو طرق منجر به تمایلات همجنس دوستی شود:

1-ترس از رقابت و شکست است مثلا مردی که احساس حقارت میکند و از پیش بینی اینکه زنی ممکن است مرد دیگری را به او ترجیح دهد می هراسد تمایلات خود نسبت به زن را سرکوب میکند و برای ارضاء تمایلات شهوی خود تمایلات همجنس دوستی پیدا میکند .

2-در گرایشهای جنسی شخص عصبی محرک و انگیزه باطنی او بیش از انکه ارضاء شهوت باشد احتیاج به محبت است.شخص عصبی در اصل طالب محبت دیگران است نه تماس جنسی با آنها...یا لااقل میشود گفت عطش محبت طلبی او بر تمایلات جنسی اش میچربد و روابط جنسی هم تنها وسیله ای است که او میتواند از طریق ان نیاز خود را به محبت براورده کند و چون جلب محبت همجنس اسانتر از جنس مخالف است شخص عصبی خودبخود به همجنس خود بیشتر دل میبندد و همین امر مسئله همجنس دوستی را نیز پیش می آورد.


اجتناب از رقابت

رقابت عصبی به علت ماهیت مخربی که دارد منجر به بروز اضطراب میگردد لذا شخص عصبی تا انجا که بتواند سعی میکند از رقابت صریح و بی پروا اجتناب ورزد و متوسل به راه های غیر صریح گردد.محققا یکی از علل ایجاد اضطراب ترس از تلافی و انتقام است.ترس از تلافی برای کسی که سعی میکند به قیمت خرد کردن شخصیت دیگران و پایمال نمودن منافعشان برای خود کسب ارزش و موفقیت کند امری حتمی و اجتناب ناپذیر است.

برای آدم غیر عصبی لطف و محبت دیگران وسیله است نه هدف ولی برای فرد عصبی محبت دیگران هدف است.شخص عصبی در راه قدرت طلبی گرفتار یک تضاد درونی میشود از یطرف میخواهد دیگران را شکست دهد و بر انها تفوق یابد ولی از طرف دیگر احتیاج به حمایت و محبت و کمک انها دارد و هر دوی این احتیاجات برای او حیاتی هستند و نمیتواند از یکی از آنها چشم بپوشد.اما دو راه برای رفع و رجوع این مشکل به نظرش میرسد :

1-برای تمایلات جاه طلبانه خود دلیل تراشی میکند. تا در صورت عدم موفقیت بتواند خشم و نفرت خود را توجیه نماید... مثلا وقتی تحقیر میکند میگوید من قصد تحقیر ندارم واقعیت را بیان میکنم و یا وقتی دیگران را استثمار میکند میگوید احتیاجات من به قدری ضروری است که برای ارضاء ان مجبورم دست به هر کاری بزنم و یا در توضیح زبان نیش دارش میگوید من قصد اصلاح دیگران را دارم و چون برای هر عمل خود یک توجیه منطقی میتراشد رفته رفته فکر میکند همیشه حق به جانب است البته علی رغم تلاش برای ذیحق نشان دادن خود باطنا به هیچ وجه معتقد نیست که حق با اوست و این تاکتیکی برای فرار از تضاد است...

2-راه دوم این است که تمایلات برتری طلبانه خود را سرکوب نماید.

اضطراب باعث میشود که شخص عصبی هم از موفقیت بترسد هم از شکست.از شکست میترسد چون شکست را نشانه ضعف و بی ارزشی و حقارت میداند و میدانیم که این فرد از حقیر بودن چه وحشتی دارد..یکی از علل دیگر ترس او از شکست این است که فکر میکند دیگران به تمایلات جاه طلبانه او که در واقع سخت میکوشید ان را پنهان نگه دارد پی ببرند و در اینصورت دشمنش شوند و حال که ضعف او را دیده اند او را مورد آزار و اذیت قرار دهند و فرصت به دستشان می افتد تا هدف خود را تحقق بخشند.

نکته مهم : اگر ترس ناشی از تصور شکست یا عدم موفقیت باشد شخص حداکثر تلاشش را خواهد کرد و علت اینکه ادمها قبل از آزمایش و امتحان یا مثلا سخنرانی دچار اضطراب میشوند تصور شکست است...اما اگر ترس بخاطر این باشد که بعد از شکست دیگران به تمایلات جاه طلبانه او پی ببرند قضیه برعکس میشود یعنی از هر کوششی که نشان دهنده تمایلات جاه طلبانه او باشد پرهیز میکند.

شخص عصبی به ترس و اضطراب خود اگاهی ندارد... فقط اثرات و عوارض ان را میبیند مثلا اینکه نمیتواند تمرکز کند یا بعد از هر کاری خسته و کوفته میشود که حتی آن را نیمه رها میکند.خود را درگیر مشغولیتهای غیر مهم در زندگی میکند تا خود را درگیر مبارزه و رقابت نکند و استدلالش نا اگاه این است که اگر هیچ کاری نکنی در امان خواهی بود و یا با خودش میگوید در گوشه ای بمان و ابراز شخصیت و برجستگی نکن....

میدانیم یکی از نتایج ترس از مبارزه و شکست ریسک نکردن است.البته یک عده هستند که از طریق ارث یا موفقیتهای استثنایی به رفاه و خوشی خاصی میرسند که کاری با انها نداریم ولی در حالت عادی اگر یک فرد عادی بخواهد به جایی برسد باید حتما ریسک کند.

بسیاری از افراد عصبی به قدری از تحریک خشم و نفرت دیگران دچار اضطراب میشوند که از هر موفقیتی پرهیز میکنند زیرا فکر میکنند موفقیت موجب تحریک خشم و و حسادت و در نتیجه از دست رفتن محبت دیگران میشود.در هر نوع بازی و مسابقه ای همینکه احساس میکند به پیروزی نزدیک است یک مانع نامرئی مانع پیروزی او میشود ،اگر در یک سخنرانی یا بحث احساس کند که به موفقیت رسیده است خودبخود به لکنت می افتد یا مطالب اساسی را فراموش میکند.یا قرار ملاقات مهم را ناخوداگاه فراموش میکند همه این ترمزها به این خاطر است که او از موفقیت میترسد.البته اگر در زمینه هایی که کمتر حسادت دیگران را بر می انگیزد موفقیتهایی بدست اورد از موفقیت خود لذت نمیبرد و حتی ممکن است بگوید اتفاقی بوده است یا کمک فلان دوستم باعث این موفقیت شد عامل دیگری که نمیگذارد از موفقیتش لذت ببرد این است که موفقیت حاضر او در مقایسه با انتظارات جاه طلبانه او خیلی پائین است زیرا او باید در همه زمینه ها نفر اول باشد یعنی کتابی که مینویسد باید شاهکار باشد..... ولی اگر یکبار کار برجسته ای انجام دهد به علت ترمز روانی که دارد ، بار دوم آن را خراب میکند.اگر این ترمزهای روانی شدید باشد او انچنان این تمایلات را در خودش سرکوب میکند که اصلا نمیتواند حس کند چنین تمایلاتی در او هست اما اگر کمی ترمزها ضعیف باشد شخص برای تحقق دست به کار شده ولی به پیرزوی نهایی نمیرسد و یا اگر به پیروزی هم برسد از ان لذت نمیبرد.

احساس خود کم بینی و حقارت یکی از بلاهای انسان جامعه امروز است که در ساختمان عصبیت نقش دفاعی مهمی دارد یعنی یک تاکتیک دفاعی است برای معاف شدن از رقابت و درگیری و لذا شخص عصبی تعمدا خود را ادم حقیر و ناچیزی تصور میکند و در نتیجه فاصله خود با دیگران را انقدر زیاد میبیند که اصلا فکر رقابت با انها به مخیله اش هم خطور نکند.میدانیم کسی که احساس حقارت درباره خود دارد از دست زدن به هر کاری که مستلزم اعتماد به نفس است خود داری میکند.

فروید معتقد بود رویا اساسا چیزی نیست جز آرزوها و تمایلات سرکوب شده و پنهان یعنی آرزو و رویاهایی که در بیداری فرصت تجلی پیدا نکرده اند.جالب است بدانید صفات و خصوصیاتی که فرد خود را در انها حقیر و بی ارزش تصور میکند درست همان صفاتی است که وی باطنا تشنه انهاست و انها را دلیل تفوق و بزرگی میداند.

مقداری از احساس حقارت شخص عصبی بخاطر جریان فوق یعنی مکانیسم دفاعی است و مقداری دیگر ناشی از اگاه بودن بر ضعفها و نقصهای خود.لذا به نوعی میتوان گفت نیمی از احساس حقارت شخصی عصبی خیالی و نیمی دیگر بر مبنای واقعیات است اما او تمام این احساس حقارت را ناشی از ضعفهای واقعی تصور میکند زیرا شخصیت واقعی او با شخصیت ایده آلی که در ذهنش دارد خیلی فاصله دارد و مجموعه این جریانات و ترمزهای روانی او بخاطر ترس از رقابت باعث میشود نتواند از امکانات و استعدادهای ذاتی خود کمال استفاده را بکند.

چون فاصله بین شخصیت ایده آلی تا شخصیت فعلی او زیاد است و درک فاصله بین این دوشخصیت برای او دردناک است و باید این فاصله را به نحوی پر کند لذا درگیر تخیل شده و بجای هدفهای واقعی هدفهای سرابگونه در ذهنش ایجاد شده و مدام به خودش میگوید از سال آینده یا دو سال آینده برای رسیدن به هدفهام دست به کار خواهم شد لذا برای رسیدن به هدف های واهی و خیالی مدام وعده آینده را میدهد. البته در مقام مقایسه با هدفهای خیالی در افراد غیر عصبی این افراد تخیلشان خیلی زیاد است و همچنین هیچ قدمی در راه تحقق این هدفها بر نمیدارند ولی حداقل افراد غیر عصبی قدمهای کوچکی هم بر میدارند.

افراد عصبی در حقیقت چیزی هستن در بین افراد نرمال و روان پریش...نظر فرد عصبی درباره خودش مدام در نوسان است ...او در هر قدم با واقعیاتی در زندگی روبرو میشود که غیر از توهمات ایده آلی در زندگیش است.....یک لحظه خود را موجودی با ارزش و لحظه دیگر بی ارزش میبیند ...خیلی حساس و آسیب پذیر است...همیشه احساس میکند دیگران او را مورد تحقیر و بی اعتنایی قرار میدهند لذا احساس نفرت شدیدی نسبت به انها پیدا میکند و این به نوبه خود اضطراب انها را افزایش نیدهد و یک فساد دورانی دیگر بوجود می اید.

شخص عصبی مدام خود را در ذهنش با دیگران مقایسه میکند و چون خود را عقبتر از انها میبیند نسبت به انها حسادت میورزد و در مواردی این حسادت سرکوب شده بصورت تعکیس تجلی پیدا میکند یعنی حالا فکر میکند که دیگران نسبت به او حسادت میورزند ....این شخص به قدری از حسادت دیگران میترسد که اگر در زمینه ای موفقیت خاصی بدست اورد انچنان دچار اضطراب شده که نمیتواند از موفقیتش لذت ببرد.

خطوط فساد دورانی :

اضطراب و نفرت هسته اصلی عصبیت را تشکیل میدهند لذا اعتماد به نفس و حرمت نفس شخص را خدشه دار میکند و فرد برای ترمیم این اعتماد به نفس و حرمت نفس تشنه قدرت و شهرت و ثروت میگردد و از انجا که بدست اوردن این سه ، مستلزم رقابت و درگیری است و این تمایلات توام با بدخواهی و نفرت اضطراب شخص را تشدید مینماید لذا از ترس مواجه شدن با اضطراب ، از کارهایی که رنگ و بوی رقابت دارد اجتناب میکند و میل به خود کم بینی از نتایج این اجتناب از رقابت است و در نتیجه نمیتواند تمام استعدادها و امکانات خود را بکار بیندازد در نتیجه یک شخصیت رشد نکرده پیدا میکند و نتیجه این عقب ماندگی احساس حسرت و حسادت نسبت به دیگران است و برای جبران این عقب ماندگی یک بزرگی و جلال ایده آلی در ذهنش تصور میکند و بجای تلاش خود را با تخیلات غیر قابل حصول مشغول میدارد و این بزرگی تخیلی او را اسیب پذیر و حساس و زودرنج میگرداند این زودرنجی باعث میشود که دست و پای خود را جمع کند و از هر درگیری و رقابتی اجتناب کند و مجموعه این جریانات اضطراب و نفرت او را افزایش میدهند و در نتیجه یک فساد دورانی و اساسی در شخص به حرکت افتاده که تمام مسائل او را تشدید میکند.

لذا افراد عصبی را دچار احساس یاس و گیرافتادگی و درماندگی میکنند ولی برخی از انها این احساسهای ناخوشایند را در زیر لفافه و مشغولیات سطحی زندگی و یا خوشیهای مبتذل یا بی تفاوتی به امور زندگی پنهان میدارند و دیگران هم باور میکنند که اینها ظاهرا انسانهای خوشبختی هستند.غافل از اینکه پشت این ماسک و این قدرت نمائیها و مبارزه طلبیها یک انسان بسیار ضعیف و رنجور و عاجز و ناتوان گیر افتاده است و اسیر درون خویش است و مدام در وجود خویش دست و پا میزند بی انکه امیدی به نجات خود از این دام داشته باشد.

گفته شد که اساسا ساختمان عصبیت را دیگران در فرد عصبی بوجود می اورند لذا او حق دارد دیگران را مسبب ان بداند ولی اولا درک اینکه در حال حاضر چه کسانی مسبب اصلی مشکلات او بوده اند برایش مشکل است... او فعلا دنیا و مردمان ان را مقصر مسائل خود فرض میکند و لذا خود را از همه کس طلبکار میبیند ثانیا متوجه نیست که ملامت و سرزنش کردن دیگران دردی را از او دوا نمیکند و او باید چاره بیندیشد که مفید باشد.ثالثا سرزنش فعلی او بخاطر این نیست که مسائل اولیه را دیگران در او ایجاد کرده اند بلکه فکر میکند مسبب رنجها و گرفتاریهای هم اکنون او دیگران هستند مثلا احساس حقارت عمیق خود را بخاطر دیگران نمیبیند بلکه فکر میکند چون دیگران هم اکنون او را تحقیر کرده اند احساس بدی در او بوجود امده است.



برچسب‌ها: رابطه جنسی, محبت, نیاز, اضطراب
ساعت ارسال 21:23 نویسنده:
۹۱/۰۹/۳۰
دسته بندی : خشم و عصبانیت و شخصیت عصبی(کارن هورنای)

***درمان های روانشناختی برای اختلال های اضطرابی یک مورد رو همه قبول دارند اون هم مواجهه است . باید با منیع ترسمان روبرو شویم بقول یک ضرب المثل چینی که می گه : یکراست به عمق خطر برو چرا که آنجا ایمنی خواهی یافت.ایمان در مقابل اضطراب

***لغت ایمان درست در مقابل لغت اضطراب است ایمان مساله امنیت و آرامش هست.لذا ایمان همانند آبی است که روی آتش اضطراب ریخته میشود در این نگرش ما به آتش به عنوان یک عامل مخرب نگاه میکنیم که باید خاموش شود درصورتیکه بهترین کار اینست که ما از این اتش به عنوان یک نیروی محرکه برای پیشرفت حرکت و گرما و انرژی استفاده کنیم.

ایمان به عنوان اصل راهنماست یعنی باور داشتن یا مطمئن بودن یا ایمان داشتن زمینه ای رو فراهم میکنه که همیشه برای ما چراغی روشن باشه تا شب تاریک روز بشه اما این باور یا اعتقاد یا ایمان باید1- واقعی باشه 2-پویا باشه3-کاملا در زمینه های مختلف و حتما در یک مورد تغییر پیدا کنه و متغیر باشه 4-حتما مفید و نتیجه دار باشه

****به صرف ایمان داشتن آدم به جایی نمیرسه یکی از باورهای غلط در فرهنگ ما این است که بالاخره آدم باید به یک چیزی ایمان داشته باشه و مثلا آدم به یک چوب خشک هم ایمان داشته باشه خوبه در صورتیکه فاجعه اینجاست.انسان قرار است به یک چیزخوب و درست ایمان داشته باشه در حالیکه فجایع تاریخ به دست ایمان دارانی صورت گرفته که باور و اعتقاد خوب و درستی نداشتند.ایمان به تنهایی خطر بسیار جدی است در حالیکه ایمان به یک چیز خوب و درست و مفید امنیت واقعی رو می آورد.

بنابراین باید به جهان وطبیعت و انسان و خود باور و ایمان داشت و به اینکه اگر کار را به درستی انجام دهیم به نتیجه میرسیم باید باور داشت مهم این نیست که برخی اوقات به نتیجه نرسیم به دلیل اینکه دلائلی داره که باید اونها رو شناخت اما این بسیار متفاوته که ما به هیچ چیز باور نداشته باشیم اما باز تکرار میکنم که ایمان به چیز بد و خطرناک فاجعه آور است.


مفهوم اضطراب از دیدگاه روانکاوی

مفهوم اضطراب برای رویکرد روان‌کاوی، ضروری است. اضطراب حالتی از تنش است که ما را برای انجام دادن کاری با انگیزه می‌کند. اضطراب از تعارض بین نهاد، من و فرامن بر سر کنترل کردن انرژی روانی موجود، به وجود می آید و وظیفه آن هشدار دادن درباره خطر قریب‌الوقوع است.

سه نوع اضطراب وجود دارد: واقعی، روان‌رنجو و اخلاقی. اضطراب واقعی ترس از خطر ناشی از دنیای بیرونی است؛ و سطح چنین اضطرابی با میزان خطر واقعی متناسب است. اضطراب‌های روان‌رنجور و اخلاقی توسط تهدیدهای وارده به «تعادل قدرت» درون فرد برانگیخته می‌شوند. این اضطراب‌ها به ایگو علامت می‌دهند که اگر تدابیر مناسب چاره‌اندیشی نشوند، خطر ممکن است آنقدر افزایش یابد که ایگو را سرنگون کند. اضطراب روان‌رنجور، ترس از این است که مبادا غرایز از کنترل خارج شده و باعث شوند که فرد کاری انجام دهد و به خاطر آن تنبیه شود. اضطراب اخلاقی، ترس از سوپرایگو است. افرادی که وجدان رشد یافته‌ای دارند، وقتی کاری برخلاف اصول اخلاقی خود انجام می‌دهند، احساس گناه می‌کنند. در صورتی که ایگو نتواند با روش‌های منطقی و مستقیم اضطراب را کنترل کن به روش‌های غیر مستقیم متوسل می‌شود- یعنی به رفتار دفاعی.


اضطراب در ساختمان عصبیت نقشی اساسی دارد

در هنگام ترس وجود انسان یک کیفیت دفاعی پرتحرک مثبت و فعال پیدا میکند ولی در حالت اضطراب یک کیفیت روانی مایوس بی دفاع و بی تحرک و ناتوان در او ایجاد میشود.

شخص عصبی با زبان بی زبانی به خود میگوید بگذار رنج بکشم ولی نسبت به مسائل خود اگاهی پیدا نکنم زیرا اگر از مسائل خود آگاهی پیدا کنم مجبورم شخصیت خود را تغییر بدهم و چنین کاری از توان من بیچاره خارج است پس حداکثر تلاش خود را بکار میبرد تا نسبت به اضطراب درونی خود نا اگاه بماند یا از آن فرار کند و برای این کار به مکانیسمهای دفاعی زیر متوسل میشود :

1-منطق تراشی

هر وقت شخصی میکوشد تا رفتار و حالتهای غیر منطقی خود را موجه جلوه دهد یا اصولا با سماجت و اصرار از موضوعی دفاع میکند محققا آن حالت یا موضوع برایش یک نقش دفاعی بسیار مهم بر عهده دارد.
برای شخص عصبی که یک انسان واقعا ضعیف و ناتوان است منطق تراشی و ماست مالی و روتوش مسائل اسانتر از ریشه کن ساختن واقعی انهاست.

2-انکار

وقتی شخص اضطراب خود را در ضمیر نا اگاه نگه میدارد و از ورود ان به قسمت هشیار ذهن جلوگیری میکند در این صورت اضطراب او میتواند خود را به ظاهر نمایان نیست ولی از عوارض فرعی ان مثل لرزش دست ،عرق کردن،تپش قلب ، حرف زدن نا آرام و هیجانی ،حالت تهوع ، ازدیاد ترشحات ادراری و احساس کلافگی و بی قراری و گاهی حالت غش و حمله.البته این تاکتیک یک تاکتیک نا آگاهانه است ولی گاهی شخص اگاهانه سعی میکند اضطراب را در خود انکار کند مثلا سربازی که دچار ترس است برای غلبه بر ترس خود دست به کارهای متهورانه و قهرمانانه میزند.و یا دختری که دچار اضطراب شدیدی است شبها در اتاق تاریک تنها میخوابد یا شب به تنهایی در باغ قدم میزند و یا خوابهایش حکایت
از همین موضوع دارد.این کارها در حقیقت ماست مالی موضوع اضطراب است.

3-تخدیر
پناه بردن به الکل و مواد مخدر یا غرق شدن در فعالیتها و مشغولیات اجتماعی یا غرق شدن در کار برای کاهش درد اضطراب ، مکانیسم دیگری است و همینطور ممکن است فرد عصبی برای فرار از اضطراب به خواب زیاد پناه میبرد و با وجودیکه جسما خسته نیست ولی احساس خستگی و میل به خواب را دارد.عده ای دیگر به نزدیکی جنسی پناه میبرند تا حالت هیجان خود را به نوعی ارضا کنند و اگر در مسیر طبیعی نتوانند آن را ارضا کنند یا راه انحرافی کشیده شده یا دچار حالت بی قراری شدید میشوند.

4-اجتناب

شخص عصبی آگاهانه یا نا آگاه از هر موقعیت یا فکر و احساسی که موجب اضطراب در او میشود پرهیز میکند و در گیر ترمزهای روانی زیادی میشود.لذا شخصیتش در بسیاری زمینه ها یک کیفیت بسته و محدود پیدا میکند و نمیتواند خیلی از چیزها را حس و احساس کند یا درباره بعضی چیزها فکرکند و لذا بر مقدار زیادی از احساسات و افکار و تمایلات و احتیاجات و حتی امکانات خود ترمز میگذارد.مثلا در امور جنسی دچار سردی و ناتوانی میشود و یا ممکن قدرت تمرکز را از دست بدهد و یا از هر نوع ابراز عقیده و انتقاد عاجز گردد و یا در زمینه روابط انسانی دیرجوش بوده و نتواند به راحتی ارتباط برقرار کند.
این ترمز روانی که در خیلی از موارد ناگاه است نه تنها از انجام برخی کارها جلوگیری میکند بلکه حتی باعث میشود برخی کارها هم بدون رغبت و شوق و با درد و رنج و اضطراب و دلشوره بسیاری و با کیفیت پائینی به انجام برسد.البته بهتر است بدانیم چون مقدار اضطراب بالاست شخص لذت نمیبرد ولی مقداری اضطراب خفیف باعث میشود شخص نوعی هیجان همراه با شور و لذت فراوان و هیجان را تجربه کند.

****اضطراب همیشه از دو خصوصیت اصلی برخوردار است : اول احساس مواجه بودن با یک عامل خطرناک دوم احساس ناتوانی و درماندگی و بی دفاعی در مقابل آن خطر.

به عقیده فروید در وجود هر انسانی تمایلات و غرایز شهوانی وجود دارد که با شدت فوق العاده ای احتیاج به ارضا شدن دارند اما منهیات اخلاقی اجتماع مانع ارضاء آزادانه آن میگردد همین حالت تعارض شدید درونی در انسان موجب اضطراب برای او میشود.


جنس و ریشه و اساس عصبیت وجود متناقض و متضاد دو جنبه مهر و کین در درون انسان است.

در جریان رشد عصبیت بطور اجتناب ناپذیری مقدار زیادی نفرت در وجود انسان تشکیل یک نیروی مخرب و آزاردهنده را میدهد و چون شخص نمیتواند این نیرو را در خود تحمل کند میکوشد تا بطریقی ان را به خارج از خود منتقل نماید ولی از طرف دیگر خصوصیاتی دارد که مانع ابراز نفرت او میشود و این تضاد و تناقض درونی شخص را درگیر موضوع اضطراب میکند.یعنی از یک طرف شخص شدیدا احتیاج دارد نفرت خود را ابراز کند و از طرف دیگر به علت وجود احتیاجات و کیفیات دیگر انجام چنین کاری برایش سخت مشکل است.بزارید یک مثال بزنیم ...

شخصی میگفت من وقتی با همسرم به کوه میروم به شدت مضطرب میشوم و شروع به عرق کردن و لرزیدن میکنم....در جریان مصاحبه معلوم شد که همسر او قبلا به خواستگاری او جواب رد داده و نامزد فرد دیگری شده و بعد از اینکه از اون فرد جدا شده همسر ان شخص شده است و این کار همسر او در وجود او نوعی تنفر عمیق و شدید و سنگین از همسرش را قرار داده است و از طرف دیگر چون مردی مهربان و دلسوز و واقعا عاشق و نیازمند زنش بوده است هیچگاه توان ابراز این نفرت را نداشته و درست زمانیکه در ارتفاعات کوه قرار میگیرد و نفرت درونی او در ضمیر ناخوداگاهش به او حکم میکند که بهترین موقع است که همسر خود را به دره پرتاب کند و از طرف دیگر یک نیروی درونی در او به او فرمان مهربان بودن را میدهد ترکیب این دو نیروی درونی مهر و کینه موجب اضطراب شدید در او میگردد.

ساختمان عصبیت عبارتست از نفرت سرکوب شده که منجر به بروز اضطراب و مسائل عصبی میگردد.شخص عصبی باید دائما مراقب باشد تا مبادا نفرت پنهان شده در او بیرون بریزد زیرا میداند این ابراز نفرت غیر دوستانه است و موجب دشمنی و دردسر برای او خواهد شد.این مراقبت از ماده منفجره نفرت توام با نگرانی و هراس دائمی خواهد بود.

وقتی میگیم کسی فلان احساس را سرکوب کرده و از ضمیر اگاه به نا اگاه منتقل کرده معنایش این نیست که از وجود آن احساس یا یا آن تمایل به کلی بی خبر است بلکه شخص در عین حال که احساسی را در خود کتمان میکند یا یک گوشه ذهنش میداند که چنین کرده ولی به روی خود نمی اورد تا هرجاکه لازم باشد بتواند به راحتی خود را فریب دهد. در هر صورت سرکوب نمودن خشم و نفرت منجر به اضطراب میگردد که البته الزاما ظاهر نمیگردد زیرا میتواند توسط مکانیسمهای دفاعی اضطراب را دفع کند.
اضطراب خود نتیجه و معلول نفرت شده و یک دور باطل و فسادی تشکیل میشود که هر یک دیگری را تقویت میکند..



تاکتیکهای جلوگیری از بروز نفرت و خشم
1-کنترل آگاهانه مثلا بوسیله دوری از شخص مورد نفرت

2-کنترل نا اگاهانه


الف : حالت خشم و نفرت سرکوب شده رفته رفته با احساسات دیگر آمیخته و در بین آنها سرشکن میشود.مثلا اگر قبل از سرکوب نفرت و خشم و تنها متوجه عده خاصی بوده بعد از سرکوب و ترکیب با احساسات دیگر متوجه همه کس و همه چیز میشود.

ب : شخص عناد و نفرت و اصولا تمام احساسات مخرب خود را به دیگران منعکس میکندو به نظرش میرسد دیگران نسبت به او احساس خشم و نفرت دارند نه او نسبت به انها و در حقیقت سعی دارد کانون انفجار را از درون خود به بیرون منتقل نماید.خشم و نفرت سرکوب شده معمولا به کسی منتقل میگردد که قبل از سرکوب شدن متوجه او بوده است.تعکیس خشم و نفرت علاوه بر نقش منتقل نمودن حالات شخص از درون به خارج باعث میشود وقتی تصور میکند دیگران نسبت به او خشم و نفرت و دشمنی دارند و یا دیگران قصد تحقیر و اذیت کردن او را دارند او هم کاملا به خودش حق دهد همین احساس را نسبت به انها داشته باشد بی انکه هیچ احساس گناهی کند و در واقع توجیهی برای رفتار خودش بیابد.

در شروع عصبیت انسان میتواند به راحتی تشخیص دهد که چه عاملی سبب ایجاد نفرت در او شده است ولی بعد از مدتی چون این نفرت با احساسهای دیگر ترکیب و به افراد دیگر حتی حیوانات منتقل میشود رفته رفته تشخیص را مشکل میسازد.مثلا خانمی در جریان روانکاوی اذعان داشت که از نوعی کرم که در حوض میلولد نفرت عجیبی دارد که علتش را نمیداند و بعدا مشخص شد که نفرت او متوجه شوهرش بوده که بعد از سرکوب شدن به ان نوع کرم منعکس شده است.مثلا بچه چون نمیتواند تصور کند که پدر و مادر نسبت به او نفرت دارند نفرت خودش را به جیزهای دیگر منعکس میکند.



اضطراب ناشی از خشم و نفرت دو حالت دارد
الف : اگر شخص نفرت را سرکوب و در خود نگه دارد همیشه احساس میکند عامل خطر در درون خود اوست و به دو شکل متجلی میگردد 1- فکر میکند ممکن است تحت تاثیر نیروهای درونی و غیر قابل کنترل خود بلایی سر خودش بیاورد و مثلا فکر میکند ممکن است خودش را از ارتفاعی پرت کند.2-میترسند که ممکن است باز تحت تاثیر همین نیروها کنترل خود را از دست بدهند و بلایی سر دیگران بیاورند.
ب : کسانی که خشم و نفرت خود را به خارج منعکس میکنند یعنی محرک اضطراب را در عوامل خارج از خود میبینند به دو صورت متجلی میشود : 1-خطر ناشی از عوامل خارج را متوجه خود میدانند مثل ترس از رعد و برق 2-خطر خارج را متوجه دیکران میدانند مثلا مادران وسواسی که مدام تصور میکنند خطری خارجی بچه هایشان را تهدید میکند.
البته باید بدانیم هر یک از این دو گروه بصورت درصد کمی از روش گروه دیگر نیز استفاده میکند.

***فروید اعتقاد داشت وقتی سد یا مانعی در راه ارضاء تمایلات بوجود بیاید موجب بروز اضطراب میگردد در حالیکه کارن هورنای عقیده داشت نفس این تضاد و برخورد موجب اضطراب نشده بلکه در اثر برخورد ارضاء تمایلات با یک مانع خارجی فرد دچار احساس خشم و نفرت میشود و سپس احساساتش را سرکوب کرده و این احساسات سرکوب شده موجب اضطراب میگردند.
***فروید عقیده دارد که ترس و اضطراب فعلی شخص عصبی همان ترسی است که در هنگام کودکی مثلا از عقیم شدن داشته فقط تغییر شکل یافته و نه تغییر ماهیت در حالیکه کارن هرونای برخلاف فروید میگوید اضطرابهای فعلی مثل یک زنجیر مرتبط و پیوسته با اضطرابهای کودکی است ولی به هیچ وجه نمیشود گفت که ماهیت انها یکی است مثل آجری که از خاک ساخته شده ولی ماهیت انها با هم متفاوت است

***شخص عصبی وقتی با حادثه ناگواری روبرو میشود و دچار آشفتگی روانی میگردد آشفتگی خود را به حساب ان حادثه میگذارد غافل از اینکه او قبلا مستعد چنان اضطراب و آشفتگی بوده و آن حادثه تنها نقش یک جرقه را داشته است.

***نطفه عصبیت در دوران کودکی تشکیل میشود.اولین و مهمترین عامل ایجاد عصبیت را میتوان فقدان گرمی و محبت صادقانه دانست...یادتان باشد اینکه پدر و مادری فرزندشونو به بهترین مدرسه میفرستند یا بهترین لباس و غذا و امکانات را برای او فراهم میکنند و یا به دلیل اضطراب و نگرانی خودشون دائما نگران سلامت یا بهداشت فرزندشون هستند لزوما محبت صادقانه به فرزندانشان نداشته اند .بسیاری از پدر مادرها به دلیل عصبیت و داشتن مسائل روانی خود قادر به ابراز محبت صادقانه نیستند و فرزندان میتوانند محبتی که ناشی از تظاهر و نمایش است را از محبت خالص و صادقانه تشخیص دهند. وقتی بین کودکانتان تبعیض قائل میشوید یا بی جهت انها را سرزنش میکنید یا رفتارهای متنوع با آنها دارید و و درخواستهای انها با لحنی خشن به راحتی رد میکنید و یا او را کنترل یا تنبیه یا مسخره یا تحقیر کرده و یا او را به عنوان ملک شخصی خودتون میدونید و در زندگی اونها دخالتهای بیجا و مستبدانه میکنید به هیچ عنوان نمیتوانید ادعای محبت را داشته باشید

***برخی از روانشناسان ممانعت از ارضای تمایلات کودک بخصوص تمایلات جنسی را مهمترین عامل ایجاد خشم و نفرت میدانند در حالیکه برخی دیگر میگویند تنها وقتی بچه دچار خشم و نفرت میشود که ببیند جلوگیری از ارضاء تمایلاتش با یک کیفیت غیر منصفانه ظالمانه و خشونت آمیز صورت میگیرد ولی اگر احساس کند ممانعت پدر و مادر با حسن نیت و صادقانه و منطقی و بخاطر مصلحت خودش است و نه بخاطر خوسته های خودکاملگی و تسلط طلبی پدر و مادر احساس نامطلوبی پیدا نمیکند.



عصبیت
اضطراب یا عصبیت اتفاقی وقتی است که یک عامل خارجی علت و محرک ان است و درمان آن ساده است و اضطراب یا عصبیت اساسی ریشه آن از کودکی شروع شده و بصورت مزمن درامده است و درمانش مشکل است و معمولا خود افراد از آن آگاهی دقیق و روشنی ندارند.
در بعضی موارد شخص عصبی احساس نفرت و بدبینی و سوءظن خود را نسبت به دیگران در زیر لفافه خوش بینی و اعتقاد کورکورانه و زورکی بر اینکه همه مردم دنیا خوب هستند میپوشاندو با نوعی خود فریبی روابط ظاهرا حسنه با انها برقرار میکند و یا مثلا میل به تحقیر دیگران را زیر لفاف تمجید و تحسین بیش از حد آنها میپوشاند و یا احساس حقارت خود را زیر لفاف تظاهرات متشخصانه پنهان میکند.

احساس اضطراب و نفرت در اصل بوسیله انسانها ایجاد شده و باید متوجه انها باشد ولی میبینیم که افراد عصبی بسیاری از رعد و برق ،وقایع سیاسی،تصادفات احتمالی و موهومی،و حتی از سرنوشت و تقدیر وحشت دارند در حالیکه نفرت این افراد در اصل از انسانها بوده ولی نسبت به چیزهای دیگر تعکیس یافته است.

اولین نتیجه حاصل از اضطراب اساسی نوعی از احساس تنهایی و جدایی عاطفی از دیگران است چنین شخصی نسبت به مردم دنیا احساس قهر و رنجش و بیزاری خواهد داشت و ساختمان عصبیت او ، او را به موجودی با اعتماد به نفس مثبت ضعیف مبدل میکند و به موجودی بی ارزش و بی مسوولیت تبدیل میشود.تو دنیای امروز 4 راه(4نوع مکانیسم دفاعی) برای مصون بودن از آزار دیگران برای شخص عصبی وجود دارد :

1-جلب محبت :شخص عصبی فکر میکند اگر بتواند محبت دیگران را جبران کند از آزار دیگران در امان خواهد بود و از طریق جلب محبت میتواند حمایت را نیز بدست آورد و الا نفس محبت برای او چندان مهم نیست.

2-تسلیم : یا تسلیم کورکورانه نظریات متدوال اجتماع و سنتها و فرهنگها خواهد شد و یا تسلیم افراد بخصوص و معمولا قلدر و قدرتمند...او خوب بودن را تسلیم شدن به خواسته ها و نظرات دیگران میداند.برخی اوقات تسلیم را درباره هرگونه میل و درخواستی که رد ان موجب رنجش کسی میشود بکار میبرد و قدرت انتقاد کردن و دفاع را از دست میدهد و به دیگران اجازه میدهد او را تحقیر و سرزنش کنند.آدمی میشوند حاضر به خدمت و فداکار ، و به هیچ وجه آگاه نیست که علت رفتار او بخاطر عصبی بودنش است ....بلکه آدمی است که تصور میکند به حد اعلا خوب است و شعارش این است که اگر تسلیم شما بشوم و از شما اطاعت کنم از آزار شما در امان خواهم بود.

3-کسب قدرت : شخص عصبی چون باطنا احساس ضعف و ناتوانی میکند و مدام نگران آزار دیگران است سعی دارد قدرتهای اجتماعی را بدست اورد تا بوسیله ان ضعفهای خود را بپوشاند و چیزهایی که به نظر او نشانه قدرت میرسد عبارتند از : ثروت،شهرت،موفقیت،پرستیژ،منصب،علم و دانش

4-عزلت گزینی : در تاکتیکهای قبلی شخص سعی میکند رابطه با دیگران را حفظ کند ولی در این تاکتیک از دیگران فرار میکند و سعی میکند از نظر مادی و معنوی خود را بی نیاز از دیگران گرداند تا مجبور به رابطه با آنها نگردد.مثلا فکر میکند اگر ثروت داشته باشد کمتر مجبور به رابطه با دیگران میشود.او با خود میگوید اگر خود را درگیر روابط عاطفی با کسی نکنم هیچ چیز نمیتواند موجب یاس و سرخوردگی من بشود.برای اینکه بتواند جدایی عاطفی خود از دیگران را حفظ کند مجبور است همه چیز را سرسری بگیرد و نا آگاه به خودش این تلقین را بکند که هیچ چیز زندگی نباید انقدر مهم و جدی باشد که ضرورت تعلق و وابستگی و در نتیجه ارتباط داشتن با دیگران را ایجاب نماید.

شخص عصبی از هر تیپی که باشد در عین احساس حقارت و بی ارزشی ارزشهای ایده آل و دور از واقعیتی برای خود قائل است و خود را خیلی ممتاز تصور میکند.

فرد عزلت طلب ثروت را میخواهد تا از دیگران بی نیاز باشد و در خرج کردن ثروت حداکثر احتیاط را میکند ولی فرد قدرت طلب ثروت را میخواهد تا ان را وسیله اعمال قدرت و تسلط بر دیگران قرار دهد و از ثروت حداکثر استفاده را میبرد زیرا استفاده از ثروت را به منزله استفاده از قدرتش میداند.

شخص عصبی هم اسیر تمایلات مهرطلبانه میشود و هم برتری طلبانه و هم عزلت طلبانه است زیرا شرایط اجتماعی طوری است که نمیتواند منحصرا به یک تاکتیک پناه ببرد ولی از یکی بیشتر و از دیگری کمتر استفاده میکند.

شخص مهرطلب یا قدرت طلب مثل تشنه ای است که هرچه آب مینوشد سیر نمیشود و هیچ محبت یا قدرتی نمیتواند این افراد را خشنود و راضی سازد و گذشته از 4 تاکتیک گفته شده مقدار زیادی ترمزهای روانی بوجود میاد که شخصیت انسان رو از شادابی و تحرک باز میداره.

به نظر کارن هورنای عصبیت تنها وقتی بوجود می آید که تضاد بین تمایلات و کششهای انسانی با منهیات اجتماعی اولا منجر به بروز اضطراب گردد ثانیا شخص برای دفاع از خود در مقابل اضطراب متوسل به تاکتیکهای دفاعی بشود.




احتیاج عصبی به محبت

همه ما گاهی اوقات دوست داریم تنها باشیم مثلا در فرهنگ بودایی تمایلات عزلت گزینی بیش از سایر حالات به چشم میخورد و یا در برخی فرهنگها افراد به نحو بارزی سیتزه جو و قدرت طلب هستند و یا برخی از ماها میل داریم مورد محبت واقع شویم ولی زمانی میگوییم مهرطلبی یا برتری طلبی یا عزلت طلبی یک مکانیسم دفاعی است که اینها به عنوان وسیله دفاعی استفاده شوند.بزارید مثال بزنیم : فرض کنید یکبار ما بخاطر تفریح و لذت از درختی بالا میرویم تا زیبایی مناظر اطراف را بهتر ببینیم و یکبار هم به دلیل فرار از حیوان درنده بالای درخت میرویم ..در مورد اول انگیزه و هدف لذت بوده و ما کاملا آزاد و مختار بودیم و در مورد دوم بخاطر ترس و حفظ جان و ما کاملا مجبور بودیم.جلب محبت هم به همین منوال است و باید دید انگیزه و هدف فرد از جلب محبت چیست.در عصبیت محرک انسان برای مهرطلبی یا قدرت طلبی یا عزلت طلبی ، ترس و اضطراب است نه تمایلات طبیعی انسان.

شخص عصبی محبت را انحصاری میخواهد و محبت را به عنوان حق خود انتظار و توقع دارد و محبت برای او مسکنی برای کاهش اضطرابش است و در واقع آبی است که بر روی اتش وجودش ریخته میشود و در واقع انچه که او عشق واقعی میپندارد در حقیقت سپاس ملتماسانه تشنه ای است که قطره ای محبت به او داده شده یا انتظار ان را دارد.ادم عصبی حکم غریق ضعیف و عاجز و درمانده ای را دارد که محتاج یک حامی قوی است تا او را زیر بال و پر خود بگیرد و نجاتش دهدو به همین دلیل مهرطلبها به سراغ قلدرها و برتری طلبها میروند.

یکی از مهمترین علائم شخصیت مهرطلب عدم توجه به شخصیت و خصوصیات خلقی و خواسته های طرف مقابل در حکم نجات دهنده اش است .علت این بی توجهی او اضطراب شدیدی است که او دارد و همانند غریقی است که در هنگام غرق شدن و فقط به ناجی خود میچسبد و کاری به این ندارد که طرفش خودش شنا بلد هست یا نه.علت دیگر بی توجهی به دیگران عناد و نفرت است.وجود چنین شخصی پر از احساس حسادت و نفرت و بیزاری از دیگران است یکی از راه های بروز غیر مستقیم این نفرت این است که انتظارات زیادی از دیگران پیدا کند و به محدودیت و احتیاجات دیگران بی اعتنا باشد.مثلا زنی که در ظاهر وانمود میکند نسبت به همسرش مهربان و صمیمی است در نهایت وضعی را بوجود می آورد که نتیجه آن احساس خفت و سرشکستگی شوهرش است مثلا در برگشت از مهمانی با ظاهری بدون منظور میگوید :"نمیدانم فلانی مبلهایش را از کجا خریده "یا میگوید" عزیزم میدانی شوهر فلان دوستم هم صبح کار میکند و هم عصر و شبها هم به دانشکده میرود تو چرا این کار را نمیکنی؟من برای خودت میگویم من فقط سعادت و سلامت تو را میخواهم". یا هزار جور خرج بیخودی روی دست شوهرش میگذارد تا ندانسته او را دچار احساس درماندگی کند.

شخص عصبی احتیاج خودش به محبت را به حساب مهرورزیدن نسبت به افراد بخصوص یا اصولا نسبت به نوع انسان میداند و البته برای تحقق احتیاجات روانی خود باید هم این کار را بکند. مثلا شما نمیتوانید به دیگران بگویید من از شما متنفرم و و بیزارم و میل به تحقیر شما را دارم ولی با وجود این دوست دارم نسبت به من ابراز محبت کنید.شخص عصبی نه تنها مجبور است نفرت خود را پنهان بلکه باید هرچه بیشتر عکس آن را نشان دهد و وانمود کند مشتاق و دوستدار دیگران است .
هیچگونه محبتی نمیتواند شخص عصبی را که عطش شدیدی به محبت دارد سیراب کند.محبت دیگران بطور موقتی او را تسکین میدهد ولی چون او در عمق وجودش از خودش متنفر است خیلی زود اضطراب به سراغش باز میگردد.یا چون خودش صادقانه استعداد مهرورزیدن را ندارد تصور میکند دیگران هم این تمایل صادقانه را ندارند و همه ابراز محبتشان از روی ریا و تزویر است.

اگر اضطراب شخص عصبی خیلی شدید باشد ابراز هرگونه محبت نسبت به او علاوه بر تردید موجب سوء ظن او نیز خواهد شد و با خود میگوید : "ببین زیر کاسه چه نیم کاسه ای است نمیدانم طرف چه نقشه ای برای من دارد".مثلا در جریان روانکاوی توجه و علاقه روانکاو را به حساب روشهای درمانی میگذارد یا تصورمی کند روانکاو بدین طریق میخواهد دانش تخصصی خود را بالاببرد و نسبت به او علاقه ای ندارد. و یا فکرمی کند روانکاو نسبت به او احساس ترحم دارد نه اساس محبت. ابراز محبت به عصبیتهایی که اضطرابشان خیلی شدید است نه تنها موجب تردید و بدگمانی بلکه بر تشویش و اضطرابشان هم می افزاید و انها محبت را در حکم نوعی تار عنکبوت میدانند که در ان گیر افتاده اند این افراد حتی اگر نزدیک به درک این حقیقت گردند که محبت دیگران نسبت به انها صادقانه است دچار هراس و وحشتی عجیب میشوند.

یکی از علل مهم تردید شخص عصبی در اصالت محبت دیگران ترس از متکی و وابسته شدن به انهاست احساس نیاز تعلق و بستگی عاطفی برای کسی که نمیتواند بدون محبت دیگران زندگی کند خطر بزرگی محسوب میشود بنابریان ندانسته سعی میکند از هر بستگی و تعلقی اجتناب کند و برای اینکه بتواند عدم تعلق و بستگی خود را توجیه کند سعی میکند به خودش بقبولاند که محبت دیگران فاقد محتوا و اصالت است و افراد همه ریاکار و بدخواه او هستند.

شخصی عصبی از یک طرف دارد از گرسنگی میمیرد و از طرف دیگر از ترس اینکه مبادا غذایی که به او داده شده است زهر آلود باشد جرات دست زدن به ان غذا را ندارد.یعنی همان ویژگیهای روانی که او را تشنه محبت دیگران کرده مانع پذیرفتن محبت از طرف دیگران برای او میشود.


سایر مشخصات احتیاج عصبی به محبت

همه ما به نوعی دوست داریم مورد محبت واقع شویم ولی تفاوت خواستن محبت در یک ادم سالم و یک ادم عصبی موارد زیر است :

1-فرد عصبی در احتیاجی که به محبت دارد حالت اجبار و اضطرار را دارد یعنی یک آدم سالم میگه من محبت شما رو دوست دارم و از ان لذت میبرم ولی یک آدم عصبی میگه من به محبت شما احتیاج حیاتی دارم و مجبورم به هر قیمتی شده آن را بدست بیاورم حتی اگر از آن لذت نبرم.اولی مانند کسی است که میل به غذا خوردن دارد و دومی مانند فرد قحطی زده ای است که از فرط گرسنگی دارد میمیرد ولی غذایی را انتخاب میکند که موافق با ذائقه اش باشد بنابریان از خوردن آن لذت میبرد و دومی مجبور است هر غذایی که به او داده میشود را با ولع و دستپاچگی بخورد.

نکته 1-ادم سالم دوست داره مورد محبت فرد یا افراد خاصی قرار بگیره و اگر مورد محبت کسی قرار نگیره احساس درماندگی و بیچارگی نمیکنه ولی آدم عصبی برایش فرد بخصوصی مطرح نیست او تشنه محبت همه کس است و اگر مورد محبت واقع نشود احساس درماندگی و بیچارگی میکند.به نظر میرسد خوشی یا ناخوشی یا آرامش فرد عصبی بستگی به گرفتن محبت دارد.یک سلام و احوالپرسی گرم و صمیمانه یا خونسردانه یا یک بی اعتنایی مختصر میتواند حالت روانی او را از این رو به آن رو گرداند.

نکته 2-شخص عصبی به محض اینکه تنها میشود احساس بی قراری و کلافگی و اضطراب و یا حتی وحشت میکند این افراد همیشه دوست دارند تحت توجه و مراقبت و و نظر دیگران باشند البته برخی افراد عصبی بوسیله مکانیسمهای دفاعی تحمل تنهایی برایشان کار سختی نیست ولی اگر این مکانیسمهای دفاعی بوسیله کار روانکاوی از انها گرفته شود به هیچ وجه تحمل تنها بودن را نخواهند داشت.در برخی موارد شخص عصبی مهرطلب احتیاجات خود را در جنس مخالف جستجو میکند مثلا بسیاری از زنان هستند که میکوشند برای خود مردی دست و پا کنند تا با او رابطه داشته باشند اما بعد از مدت کوتاهی از او میبرند و به سراغ فرد دیگری میروند و اگر مردی در زندگیشان نباشد احساس اضطراب و بیچارگی میکنند و این شاخه به شاخه پریدنها حکایت از یک درون نا آرام و مضطرب و غیر سالم میکند.

چنانچه احتیاج به محبت متوجه هم جنس گردد احتمال تمایلات همجنس دوستی و و انحرافات جنسی پنهان و آشکار وجود دارد. البته این همجنس دوستی برای او کاملا عادی است و هیچگاه این سوال جدی را از خود نمیکند که چرا من نسبت به جنس مخالف بی میل و بی رغبتم.

از انجایی که جلب محبت برای یک فرد عصبی نهایت ضرورت را دارد برای بدست اوردن ان حاضر است هر بهایی را بپردازد و متداولترین حالت پرداخت این بها حالت تسلیم و انقیاد است که مثلا هرگز نمیتواند به راحتی با نظر دیگران مخالفت کند و قدرت انتقاد را ندارد و امادگی عجیبی برای فداکاری و خوش خدمتی دارد و اگر به ناچار انتقادی از کسی بکند بعدا دچار اضطراب شدیدی میشود.تمام تمایلات پرخاشگرانه خود را خفه میکند و مدام ابراز تمارض و بیچارگی میکند.وقتی حالت وابستگی به کسی پیدا میکند قدرت یا جرات قطع رابطه با او را ندارد و یک بی اعتنایی معبود او را دچار اضطراب و وحشت میکند و انگار دنیا به آخر رسیده است .رابطه اتکایی معمولا یک وضعیت بغرنج و پرتضادی را بوجود می اورد شخص عصبی از اینکه خود را برده وار در اختیار کسی قرار داده باطنا رنج میکشد و احساس خفت میکند و از انجایی که نمیداند همه این حالات و رنجها و گرفتاریها ناشی از ویژگی روانی خود اوست تصور میکند که باعث همه این گرفتاریها فرد مورد اتکا بوده است.بنابریان احساس خشم و نفرت شدیدی نسبت به او پیدا میکند ولی از ترس اینکه مبادا حمایت او را از دست بدهد خشم و نفرت خود را سرکوب میکند.لذا توسل به مکانیسمهای دفاعی را پیش از پیش مبرم و ضروری میگرداند.

رنج وابستگی و عوارض فرعی آن برای بعضی افراد آنقدر شدید و غیر قابل تحمل است که گاهی از انطرف بام می افتند و خود را از هر گونه وابستگی و رابطه ای دور نگه میدارند.

در جریان روانکاوی شخص عصبی بجای اینکه به فکر درمان خود باشد تمام وقتش در جلسات روانکاوی را صرف گرفتن رضایت روانکاو خود میکند و در ذهنش روانکاو را بصورت یک موجود استثنایی و توانا و ایده آل در می آورد.علت این وابستگی شدید به روانکاو اینست که اولا شخص عصبی تصور میکند روانکاو به تمام اسرار باطنی و پنهان او واقف است ثانیا مقدار زیادی از مکانیسمهای دفاعی که جلوی طغیان اضطراب او را گرفته است وقتی در جریان روانکاوی برداشته میشود شخص را با اضطراب شدیدی مواجه میسازد و ضرورت تسکین همین اضطراب ، بیمار را وامیدارد تا هرچه بیشتر خود را به روانکاو بچسباند.

2-دومین ویژگی احتیاج عصبی به محبت سیری ناپذیری آن است.شخص عصبی نه تنها در جلب محبت مثلا در غذا خوردن یا حرف زدن یا نزدیکی جنسی یا خرید کردن یا جمع ثروت حرص میزند.به نظر کارن هورنای علت حرص و آزمندی در افراد اضطراب است البته اضطراب شرط لازم برای حریص بودن است ولی کافی نیست

افراد عصبی از یک طرف احساس میکنند نمیتوانند روی پای خود بایستند و محتاج دیگرانند و از طرف دیگر به علت احساس ناخواستنی بودن و بی ارزشی در خود تصور میکنند کسی تمایل ندارد چیزی به انها بدهد لذا ناخوداگاه استدلال میکنند شاید فردا دیگر دلشان نخواست نیاز مرا رفع کنند پس بگذار تا دیر نشده و فرصت هست بیشتر و بیشتر از موقعیت استفاده کنم و بار خود را ببندم.

عصبیتهایی که در زمینه محبت عطش سیری ناپذیری دارند در امور دیگر نیز چنین اند مثلا بیش از حد از دیگران انتظار کمک یا راهنمایی دارند.شخص عصبی پیش خودش فکر میکند اگر هرچه از دیگران بخواهد و آنها دریغ نورزند معنایش این است که او را دوست دارند بنابراین مدام بر خواسته های خود می افزاید تا در واقع تائیدی برای دوست داشتنی بودن خود گرفته باشد.

برای عده ای دیگر هدف اصلی جلب محبت نیست بلکه کسب ثروت است.یعنی ثروت برای او نقش اساسی دارد و چیزهای دیگر در درجه دوم اهمیت قرار دارند.البته همیشه به نحو قاطعی نمیتوان تشخیص داد تاکتیک دفاعی اصلی جلب محبت است یا ثروت زیرا تاکتیک اصلی گاهی به دلائلی سرکوب میشود و تاکتیک دیگر که در واقع تاکتیک فرعی است حاکم بر زندگی و رفتار فرد عصبی میگردد مثلا شخص ممکن است اصولا مهرطلب باشد ولی رفتار ظاهری اش رنگ برتری طلبی داشته باشد.

****نکته : افراد عصبی از نظر احتیاج به محبت و نحوه بدست آوردن ان به سه گروه تقسیم میشوند :

1-گروهی که به شدت تشنه محبت اند و هیچ مانعی نمیتواند انها را از تلاش برای کسب آن بازدارد.

2-کسانی که به دنبال جلب محبت اند و اگر نتوانند ان را بدست اورند چنان مایوس و سرخورده میشوند که بطور کلی از هرچه انسان است بیزار و فراری میگردند و در اینصورت سعی میکنند بجای دل بستن به انسانها به چیزهای دیگر دل ببندند مثل خوردن ، خوابین ، مطالعه ،خرید ، گردش.مثلا شخصی که دچار شکست عشقی شده بود بعد از طرد شدن بوسیه معشوق با پرخوری زیاد 30کیلو به وزنش اضافه کرد

3-گروه سوم چنان از محبت انسانها مایوس شده اند که به هیچ محبتی اعتقاد ندارند و اصولا منکر محبت شده اند .اضطراب در این افراد به حالت کمون خفته است و تا شرایط و موقعیت اضطراب انگیزی پیش نیاید نه اضطراب خود را حس میکنند و نه احتیاج شدید خود به محبت.

یکی از علائم سیری ناپذیری محبت حسادت است .حسادتی بی مورد و بی منطق.به نظر میرسد شخص عصبی باطنا نسبت به طرف مورد علاقه خود احساس مالکیت مطلق مینماید و هر گونه توجه و علاقه او را جز به خود در حکم خطر و تهدیدی برای مالکیت خود فرض میکند.شخص عصبی حتی نسبت به روانکاو خود هم حسادت میکند و دوست ندارند روانکاو راجع به بیمار دیگرش حرف بزند یا توجه کند.

علامت دیگر سیری ناپذیر بودن محبت اینست که شخص عصبی محبت را بدون قید و شرط میخواهد.یعنی میگوید باید مرا بخاطر انچه هستم دوست بدارید نه بخاطر انچه میکنم.البته همه ما این نوع محبت رو دوست داریم ولی لااقل این سوالو از خودمون میکنیم که آیا لایق دوست داشته شدن هستیم یا نه .ولی فرد عصبی این سوال را از خودش نمیکند بلکه این را صرفا میخواهد.یکی از خصوصیات کلی افراد عصبی این است که با زبان بی زبانی میگویند : باید مرا همینطوری که هستم دوست بدارید و با من تا کنید.یکی از دلائلی که افراد عصبی تحمل انتقاد را ندارند این است که انتقاد دلالت ضمنی بر عدم پذیرفتن شخصیت انها بصورتی که هست دارد.

یکی از علائم محبت بی قید و شرطی که افراد عصبی میخواهند این است که توقع دارد دیگران نسبت به او مهر بورزند بدون انکه خود آنها از این مهرورزیدن لذتی ببرند زیرا اگر شخص عصبی احساس کند که دیگران از محبتی که به او میکنند لذت میبرند به اصالت محبت انها شک میکند و میگوید آنها مرا بخاطر لذت خودشان میخواهند نه بخاطر خودم.حق الزحمه روانکاو را با بی میلی و اکراه میپردازد زیرا فکر میکند توجه روانکاو به او بخاطر پول است نه بخاطر خودش.بنابراین نسبت به روانکاو بخاطر دریافت پول خشم و نفرت پیدا میکند و این خشم را بدین صورت بروز میدهد که اگر بهبودی حاصل کند ان را به عواملی غیر از زحمت روانکاو نسبت میدهد و یا اصولا وانمود میکند که بعد از مراجعه به روانکاو حال روانی اش وخیمتر شده است.

علامت دیگر انتظار محبت بی قید و شرط این است که میگوید باید نسبت به من مهر بورزید بدون آنکه انتظار برگشت و بازگشت از طرف من را داشته باشید.

آخرین علامت محبت بدون قید و شرط این است که محبت را در حد فداکاری میخواهد.یعنی باور دارد در صورتی محبت طرف نسبت به من واقعا صادقانه است که حاضر باشد همه چیزش را در حد فداکاری وقف من کند.توقع بسیاری از مادران نسبت به فرزندانشان چنین است.

توقع محبت بی قید و شرط بیشتر از هر چیزی نشان میدهد که شخص عصبی در رابطه خود با دیگران بسیار خودخواه و بی ملاحظه و بی رحم است و تمام این جریانات حکایت از ان میکند که عمق وجود او پر است از خشم و نفرت.

علت اینکه شخص عصبی نسبت به اعمال خودخواهانه و توقعات گزافه خود آگاهی ندارداینست که انها را توجیه میکند : مثلا میگوید من محتاج کمکم و درست است که گاهی عصبانی میشوم ولی باطنا همه را دوست دارم.علت این نااگاهی شخص عصبی و توجیهات او ترس از تغییر است زیرا تغییر برای او بسیار مشکل است.

در هر صورت شخص عصبی علی رغم تمام تلاش خود در کسب محبت شکست میخورد یعنی تمام عواملی که در ساختمان روانی او باعث شده که او محتاج و تشنه محبت باشد مانع وی در جلب محبت دیگران میشود


تاکتیکهای جلب محبت در افراد عصبی

شخص عصبی محبت را در حد فداکاری و از خودگذشتگی انتظار دارد و یکی از حساسیتهای او ترس از طرد شدن است و اگر دیگران احتیاجات او را دقیقا به همان کیفیتی که مورد انتظار اوست براورده نکنند آن را در حکم بی اعتنایی و رد شدن میبیند لذا آزرده میشود.بدن روانی او بسیار مجروح بوده و با هر ضربه کوچکی درد بسیار شدیدی را متحمل خواهد شد.اگر شخصی قرار ملاقات را تغییر دهد یا چند دقیقه تاخیر کند و یا با نظرش مخالفت کند احساس رد شدگی میکند و پیش خودش فکر میکند که من حتما ادم حقیری هستم وچنان حالت خشم و نفرتی در او بوجود می آید که حال روانی اش را دگرگون میکند و ناراحت میشود طوریکه حتی خودش نمیداند علت ناراحتی او احساس رد شدگی است.وقتی افراد سوال یا تقاضای خود را با حالت خشم و خصومت ابراز میکنند طوریکه انگار از قبل طرح دعوا را ریخته اند علتش احتمال طرد شدنی است که در ذهن خود دارند.

ترس از رد شدن مقدار ی ترمزهای روانی در انسان بوجود می آورد و در واقع مساله خجالت و کم رویی ناشی از ترس از رد شدن احتمالی است. و یا به عبارتی نوعی تاکتیک دفاعی است که شخص را احتمال رد شدن و رنج و حساسیت ناشی از آن در امان نگه میدارد.احساس ناخواستنی بودن نیز کم و بیش چنین ماهیت مکانیسم دفاعی را دارد یعنی شخص مهرطلب نا آگاهانه به خودش میگوید : مردم به هر حال مرا از محبت خود محروم میکنند پس بگذار خود را غیر دوست داشتنی فرض کنم تا ضرورت درخواست محبت از انها باقی نماند و بی جهت خود را در معرض خطر رد شدن قرار ندهم.البته همین ترس از رد شدن و عدم جلب محبت نفرت او را افزایش داده و چون نمیخواهد دیگران به نفرت او پی ببرند مجبور است نفرت خود را سرکوب کند و این نفرت سرکوب شده اضطراب او را افزایش میدهد .البته این دور باطل فقط مختص مهرطلب نیست بلکه در تمام تاکتیکهای دفاعی این مساله پیش می آید. مثلا بعضی اشخاص به منظور تسکین یا یافتن مفری برای خروج اضطراب متوسل به شهوترانی های افراطی و بخصوص انحرافی میشوند ولی همراه با این کار مسائل جدیدی از قبیل احساس خفت و گناه و پشیمانی برای خود بوجود می آورند.علت اینکه میبینیم عصبیتهای حاد و ریشه دار و مزمن روز به روز شدت و عمق بیشتری پیدا میکنند دایره های فساد است که بطور خودکار از درون حرکت میکند. که البته خود شص از وجود این دایره های بی خبر است

شخص عصبی برای جلب محبت به چهار تاکتیک متوسل میگردد

1-رشوه دادن : در واقع در اینجا شخص عصبی حرفش این است که من که این همه تو را دوست دارم تو هم در عوض باید مرا دوست بداری و همه چیزت را فدای دوستی کنی....این تاکتیک را زنها بیشتر از مردها بکار میگیرند.همانطور که سنت و فرهنگ ما مردها را وادار میکند برای تحقق نیازهای روانی خود به پول و مقام و شهرت و این جور چیزها متوسل شوند زنها را هم وامیدارد آرامش روانی و خوشی و سعادت خود را در عشق جستجو کنند.

در هر صورت افرادیکه به تاکتیک جلب محبت متوسل میشوند با مشکل وابستگی روبرو میشوند.مثلا زنی که احتیاج به جلب محبت دارد خود را به سمت مردی میچسباند و مرد به دلیل خصوصیات روانی خود در مقابل زن حالت دفاعی میگیرد و پس میکشد و زن نسبت به او نفرت شدیدی پیدا میکند ولی از ترس اینکه مبادا او را بطور کلی از دست دهد نفرت خود را سرکوب میکند و به تلاش خود برای جلب محبت مرد می افزاید تا انجا که بطور کلی مایوس میشود و پس میکشد در این موقع اشتیاق مرد برای جلب محبت زن زیاد میشود و با یک حالت ندامت و پشیمانی بطرف او میرود .زن که در هر حال هنوز هم احتیاج به محبت دارد این بار با فداکاری بیشتری خود را به مرد میچسباند و آتش زن برای جلب محبت شعله ور تر میشود و این موش و گربه بازی و وابستگی به محبت یکدیگر هربار شدیدتر از قبل میگردد.

راه های فرعی و به نوعی رشوه دادن دیگری برای جلب محبت وجود دارد که به آن خوش خدمتی میگویند.تا به دیگران کمکهای فکری یا مالی نماید و در گرفتاریهایشان به انها کمک کند

2-جلب احساس ترحم از طریق بیچاره نمایی و مستحق نشان دادن خویش و مبالغه آمیز نشان دادن رنجها و درماندگیهای خویش است ...شعار شخص عصبی در این مواقع این است که چون من آدم بیچاره ای هستم باید مرا دوست داشته باشید و نسبت به من توجه کنید.مثلا به روانکاو خود میگوید وضع من نسبت به مابقی بیماران شما وخیمتر است.اگر او نتواند به طریق ساده این کار را بکند تظاهر به قصد داشتن برای خودکشی میکند و یا خودش را از جایی پرت میکند یا مجروح میکند یا به مریضی میزند یا وانمود میکند که نمیتواند غذا بخورد و یا وانمود میکند که کودن هست و نمیتواند درس بخواند.

افرادی که به این تاکتیک متوسل میشوند راه های دیگر جلب محبت بر انها بسته شده مثلا از وابستگی میترسند یا اصولا منکر محبت هستند یا بدلیل ترمزهای روانی از محبت دیگران قطع امید کرده اند.

3-توسل به عدل و انصاف در این تاکتیک خیلی حاضر به خدمت میشوند و به دیگران کمک میکنند به امید اینکه دیگران هم توقعات و خواسته های گزافه آنها را براورده نمایند و اگر دیگران چنین نکنند به شدت سرخورده میشوند و در واقع شعارشان این است که "من برای تو چنین کردم تو برای من چه میکنی؟"اینها بدون اینکه خودشان متوجه باشند یک دفتر حسابداری باز کرده اند و تمام داد و ستدهای خود را در آن ثبت میکنند منتهی این دفتر هیچوقت توازن ندارد و به قول حسابدارها بالانس نیست و پرداختهای خود را خیلی بیشتر از دریافتها منعکس میکند بنابراین همیشه و از همه مردم دنیا طلبکارند لذا برخی اوقات میبینید داوطلبانه برای شما خدمتی انجام میدهد که هیچ فایده ای ندارد ولی بعدا در ازاء این خدمات بیهوده از شما انتظار دارد که تمام گرفتاریهای او را حل کنید.اگر خوب توجه کنیم میبینیم علت بسیاری از این اختلافات و ناسازگاریهای انسانها همین توقعات زیادی ناشی از عدم بالانس دفتر حسابداری ذهنی است یعنی ناشی از زیادی نوشتن طلبها و کم نوشتن بدهی هاست.

البته برخی از افراد عصبی چون از اینکه چیزی را بر انها تحمیل شود میترسند فکر میکنند که دیگران هم همین نظر را دارند لذا انتظارات خود از دیگران را سعی میکنند به حداقل برسانند زیرا میدانیم برای شخص عصبی خصوصا مهرطلب برانگیختن نفرت دیران چقدر هراس انگیز است ....

شخص عصبی برخی اوقات بوسیله این تاکتیک عدالت و انصاف به دیگران میگوید که مثلا اگر من پول تو را داشتم بیش از اینها به تو خدمت میکردم.

یکی از مشکلات روانکاو در ارتباط با فرد عصبی این است که نمیتواند به او حالی کند که توقعاتش چقدر گزافه و بی منطق است زیرا او برای خودش صفاتی مثل نوعی خدمتگزاری و فداکاری قائل است ولی بصورت آگاهانه نمیداند فداکاری اش در واقع نوعی نمایش و تاکتیک و حیله است برای تحقق احتیاجات خودش.

انتظارات شخص عصبی امیخته به مقدار زیادی خشم و نفرت است و خدانکند شخصی به او اسیبی برساند و یا در براوردن احتیاجات او کوتاهی کند انوقت است که به خودش حق میدهد به شدت نسبت به او خشم و نفرتی پیدا کند.

برای اینکه شخص مهرطلب توقعات خود را توجیه نماید نوعی احساس تعهد و مسوولیت امیخته به احساس تقصیر و گناه در دیگران بوجود می اورد .خانمی از شوهرش انتظار داشت تمام وقت و توجه اش را صرف او کند اتفاقا شوهرش نسبت به وی بی وفایی کرد و او موضوع را فهمید منتهی به روی او نیاورد و و حتی احساس خشم و سرزنش خود نسبت به شوهرش را به روشنی احساس نکرد.تا اینکه چند روز بعد بیمار شد و در بستر افتاد به نحو بارزی پیدا بود که این خانم میل دارد بیماری خود را شدید تر از انچه واقعا هست جلوه دهد تا اولا نوعی احساس پشیمانی و دلسوزی و گناه در شوهرش ایجاد کند ثانیا او را وادارد تا تمام وقتش را صرف پرستاری او نماید.

کارن هورنای میگوید در رابطه با یکی از بیمارانم متوجه شدم که حال روانی او رو به وخامت است و بعد از کمی بررسی دریافتم که بدتر شدن حال او در واقع یک تاکتیک نا آگاهانه است برای اینکه اولا بتواند مرا انتقاد کند و در من این احساس را بوجود آورد که روانکاو متبحری نیستم و مثل یک شارلاتان فقط به فکر چاپیدن مردم هستم ثانیا میخواست من وقت و توجه بیشتری را صرف او کنم .همه روانکاوها این تجربه را دارند که وقتی برای مدت کوتاهی از بیمار دور میشوند بیمار چنین وانمود میکند که وضع روانی اش به مراتب بدتر شده است و در واقع بیمار بدینوسیله میخواهد انتظارش از روانکاو را برای جلب توجه و مراقبت بیشتر توجیه نماید و خود را طلبکار بداند.

4-توسل به تهدید : بوسیله آسیب رساندن به خود و دیگران مثلا برای تحقق خواسته های خود فامیل را تهدید به انجام کارهای غیر آبرومندانه میکند.تهدید به خود کشی از متدوالترین کارهاست .مثلا یکی از بیماران توانسته بود بوسیله تهدید به خودکشی برای خود دو شوهر دست و پا کند.

تا وقتی شخص عصبی امید به جلب محبت و و سایر انتظارات خود را دارد تهدیدات خود را عملی نمیکند ولی اگر از رسیدن به احتیاجات و انتظاراتش مایوس گردد.فشار احساس حقارت و طرد شدگی و بی کسی و میل به انتقام جویی ممکن است او را وادار به عملی ساختن انها نماید.


که البته از همه اینها تواما با درصد های متفاوتی استفاده میکند.


برچسب‌ها: عصبیت, اضطراب عصبی, محبت, مهرطلب, قدرت طلب
ساعت ارسال 21:32 نویسنده:
۹۱/۰۸/۲۹
دسته بندی : خشم و عصبانیت و شخصیت عصبی(کارن هورنای)
****** خشم یک احساس است و عصبانیت یک رفتار است ناشی از احساس خشم و عصبیت یک هویت یا شخصی که دارای مجموعه صفاتی میباشد.


******خشونت به عنوان کاربرد یا تهدید به کاربرد نیروی فیزیکی علیه خویش یا دیگران که با صدمه فیزیکی یا مرگ همراه باشد تعریف میشود.

*****میدانیم خشم و عصبانیت آبی است که بر روی آتش اضطراب در وجود ما ریخته میشود و در واقع با عصبانی شدن اضطراب را از درونمان تخلیه میکنیم و بصورت کلی کسانی که مشکل خشم و عصبانیت دارند احتمالا از موضوع اضطراب آگاه یا نا آگاه رنج میبرند.

******انسان خشمگین میشود و خشم غیر ارادی است ولی عصبانیت غیر ارادی نیست و انتخابی است و به همین دلیل است که مثلا ما جلوی پلیس با وجود خشمگین شدن عصبانی نمیشویم لذا ما نمیتوانیم خشمگین نشویم و بالاخره احساس خشم سراغ هر کسی می آید ولی میتوانیم خشم خود را به عصبانیت تبدیل نکنیم

*****بسیاری از مردم به اشتباه تصور میکنند که انسانهای عصبانی شجاع و راحت و دارای قدرت هستند در صورتیکه فرد عصبانی از نظر علمی دارای 2 مشخصه اصلی و اساسی است 1-ترس 2-درد. بدین معنی که فرد عصبانی بسیار ترسو بوده و ترس خود را در پشت عصبانیت پنهان میکند و در واقع عصبانیت او نشان دهنده اینست که درد میبرد و رنج میکشد.

****عصبانيت يک خصلت انساني نيست. مجبور نيستيد چيزي را که هيچ فايده اي به حال يک انسان شاد و سازنده ندارد در وجود خودتان حفظ کنيد .اين يک نقطه ضعف است ، نوعي آنفلوانزاي رواني است که همانند هر بيماري جسمي ، قابليت و توانايي هاي شما را نابود مي کند. پس بايد ياد بگيريد براي اعمال و عقايد ديگران آن چنان قدرتي قائل نشويد که بتوانند شما را پريشان و آشفته سازند . زماني که خويشتن را ارزشمند بدانيد و اجازه ندهيد ديگران اختيار شما را در دست گيرند آن زمان ديگر خود را با عصبانيت در لحظات حال آزار نخواهيد داد و با آن وداع خواهيد کرد.


چرا عصبانی میشویم :

*****درفعالیت ذهنی افراد عصبانی سیستم استدلالی و فکری از 10 مرحله در زمان کمتر از 18/1 ثانیه عبور کرده و در نتیجه عصبانی میشود و رفتاری را به نشانه عصبانیت انجام میدهد .کلیه این مراحل به اختصار به قرار زیرند:

1-استدلال غلط : فرد عصبانی اولین نتیجه ای که میگیرد این است که من به خواسته هدف سهم حق نیاز و احتیاج خودم نرسیده ام و نباید با من چنین میشد.

نتیجه گیری درست : آیا در دنیایی که ما با این همه محدودیت و محرومیت همراه هستیم من باید به همه خواسته هایم برسم؟آیا بیشتر اوقات خواسته من حق و سهم دیگری نیست؟مگر دنیا را به سفارش منو شما درست کردند که به هرچه میخواهیم باید برسیم؟در بسیاری موارد خودخواهی و خودمحوری ماست که سبب میشه اون زمانی که من به خواسته ای نرسیدم به یکباره به هم بریزم و فکر کنم که مشکلی پیش اومده که من باید برایش کاری کنم.

2-استدلال غلط : من به خاطر نرسیدن به هدفها و خواسته هایم احساس بدی دارم

نتیجه گیری درست : در بیشتر موارد درد و رنج ما ناشی از نظام باورها و سیستم ارزشیابی ماست .احساس و نظر من که ملاک اندازه گیری دنیا نیست.اگر احساس من بد است دلیل بر این نیست که واقعیت خارج نیز این باشد.حال من نشان دهنده دنیای بیرون نیست.منو شما حال بد یا خوبی داشته باشیم دنیا کار خودش را میکند در ضمن از نظر علمی میدانیم هیچ کسی به اندازه خودم من را تحقیر و سرزنش نمیکند و آسیب نمیزند.پس این افکار و عقاید من است که به من آسیب میزند.

3-استدلال غلط : این شما بودید که سهم و حق منو نادیده گرفتید و به آن تجاوز کردید

نتیجه گیری درست : در بسیاری موارد ما با تجاوز روبرو نیستیم بلکه دیگران نیز حق و سهمی دارند و ما به عنوان یک انسان با بقیه جهان در ارتباطیم و همیشه با ارتباطی بسیار نزدیک در معرض نوعی حالات مختلف بخاطر رفتار دیگران قرار میگیریم و این موضوع را با حریم و حقوق اشتباه گرفتن اصلا با واقعیات نمیخواند در ضمن حق و سهم من بر اساس نظر و سیستم ارزشیابی من نیست بلکه بر اساس توافق و قرارداد و اصول اخلاقی و انسانی مشخص میشود.

4-استدلال غلط : شما علت و سسبب و موجب همه مشکلات من در حال حاضر و در بسیاری موارد حتی در آینده نیز خواهید بود

نتیجه گیری درست : در بسیاری موارد علت سبب و موجب مشکلات من فقط و فقط خود من هستم روزی که شما دیگران را علت و سبب مشکلات خود میکنید در حقیقت خود را ضعیف و زبون قلمداد کرده اید و در حقیقت این کار که به نوعی سلب مسوولیت از خود و مقصر دانستن دیگران است به حل مشکلات و مسائل ما کمک نمیکند و بر فرض اینکه حتی اگر او مقصر بوده مسوولیت قرار دادن خودم در رابطه با او به عنوان دوست یا کارمندم یا غیره فقط و فقط خود من هستم و شاید میتوانستم خودم را در این شرایط با او قرار ندهم.

5-استدلال غلط : شما به عنوان مثلا یک دوست یا ایرانی یا همکار نباید اینکار را میکردید و رفتار شما با اصول اخلاقی و انسانی در تضاد است بنا بر این شما بایدها و نباید ها را زیر پا گذاشته اید

نتیجه گیری درست : میدانیم انسان موجود ناقص و حتمی الخطاست وقتی ما خودمان هزاران اشتباه را انجام میدهیم میبایست برای دیگران نیز این حق را قائل شویم و میدانیم انسانها به هزاران دلیل کارهایی را میکنند که خودشان آنقدرها متوجه آن نبوده و از نتیجه آن با خبر نیستند پس این تصور که تو نباید چنین میکردی اصلا با واقعیت نمیخواند.

6-استدلال غلط : شما کار بسیار بد و غلطی کرده اید

نتیجه گیری درست : ما در دنیایی زندگی میکنیم که حدود 90 درصد دنیا تفاوت است و شاید حدود 5 درصد آن خوب و 5 درصد آن بد هست روابط غذا لباس آرایش و غیره مربوط به بحث تفاوتهاست لذا خیلی از اوقات انسانها کار بدی نمیکنند بلکه فقط کار مختلف و متفاوتی از ما را انجام میدهند و این باور بسیار غلط و بیمار گونه که فکر کنیم کل حقیقت دنیا دست من است و من درست میگویم و باورها واعتقادات یا مذهب یا فرهنگ یا سنت یا فکر من درست است و بقیه اشتباه میکنند نشان از یک خود شیفتگی بیمارگونه میدهد .تازه بر فرض که کسی کار بدی کرد ما میبایست این نکته را در نظر بگیریم که ممکن است آن شخص از رشد کافی برخوردار نبوده و ممکن است یک بیمار و گرفتار و خواب و فرد دور از واقعیتی باشد و نیز یادتان باشد عدالت در جائی معنی دارد که بی عدالتی زیاد است و راستگویی زمانی ارزش دارد که دروغ وجود دارد زیرا اگر همه راست میگفتند دیگر چیزی به اسم صداقت ارزش نمیشد وحال اگر ما نیز بخواهیم همانند دیگران همان کار بد را به نوعی دیگر تکرار کنیم در همان مسیر انجام کار نامناسب قدم برداشته ایم.

7-استدلال غلط : شما نه تنها کار بد و غلطی کرده اید بلکه شما انسان بدی هستید یا حتی میگوییم شما گناهکار فاسد مجرم و متجاوزید لذا موضوع را از رفتار به هویت و شخصیت منتقل میکنیم یعنی شما دروغ نگفتید بلکه شما دروغگو هستید و یا کار ابلهانه ای نکردید بلکه ابله هستید

نتیجه گیری درست : به نظر شما کسی که هزاران بار راست گفته است حال با یک دروغ باید او را دروغگو خطاب کنیم؟یک چنین تفکری نشانه عدم توجه به اصول اخلاقی است . قرار نیست ما کسی را بخاطر یکبار انجام کار ناشایست و یا حرف دروغ سرزنش کنیم و بدانید افرادی که با دیگران اینچنین رفتار بیرحمانه ای دارند در تنهایی خود نیز با خودشان چنین میکنند.

8-استدلال غلط : فرد بد و گناهکار و مجرم باید مجازات و تنبیه بشود تا عبرت او ودیگران شود

نتیجه گیری درست : در طول تاریخ ما با یک فاجعه روبرو بودیم ابتدا محبت را با قدرت یکی کردیم بدین معنی که اگر کسی را دوست داریم میتوانیم از قدرت خود بر علیه او استفاده کنیم و او را وادار به کاری که ما دوست داریم بکنیم به عنوان مثال کاری که در طول تاریخ پدران و مادران با فرزندان خود میکردند و به بهانه محبت بدترین آسیبها را به آنها وارد می آوردند.اما بسیاری از ما پارا فراتر گذاشته و قدرت و محبت را با عدالت یکی گرفته و آنزمانی که صحبت از عدالت است فقط صحبت از تنبیه و مجازات است و عدالت نه به معنی برقراری نظم و نه ترتیب و نه برادری ونه برابری و نه توزیع عادلانه همه آنچه در جهان وجود دارد بلکه فقط در چارچوب تنبیه و مجازات به آن نگاه میکنیم .این چنین نحوه تفکری نشانگر خشم درونی و تنفر از خود و دیگران میباشد.در بسیاری از موارد مجازات نه تنها کار درست و مناسبی نیست بلکه بدترین رفتار است این بی رحمی سبب میشه که ما مانع رشد افراد بشویم و زمینه ای را به جهت فریب و پنهانکاری و دروغ فراهم میکند و بهتر است بدانیم که ما در طول تاریخ با سیستم مجازات و تنبیه هیچ مشکلی را حل نکردیم پس این دیدگاه که آدم بد باید مجازات شود با هیچ واقعیت اخلاقی و انسانی و سلامت روانی و عقلی سازگار نیست.

9-استدلال غلط : من حق دارم و اجازه دارم که شما را تنبیه کنم و حتی پا را از این فراتر گذاشته میگوییم این مسوولیت اخلاقی یا برادری یا خواهری یا پدری یا مادری من است که درسی به تو و دیگران بدهم و تو را سر جایت بنشانم

نتیجه گیری درست : معلوم است که کار قضاوت وقتی به آنجا برسد که فرد به یکباره دادگاه شده و در مقام قاضی دادستان وکیل مدافع و هیئت منصفه وارد عمل شده و احکام را نه بر اساس قوانین و مقررات بلکه با نظر فردی و شخصی و حتی بخاطر یک خطای کوچک فرد محکوم را به اشد مجازات تنبیه میکند و این تصور را دارد که فرد محکوم احتیاج به هیچ دفاع یا بازپرسی یا ابراز نظر و عقیده ای ندارد ناشی از انحراف او از اصول اخلاقی و فاصله گرفتن از عدالت و انصاف واقعی است

10-استدلال غلط : من باید تصمیم بگیرم که چگونه تو را مجازات کنم و بنا براین زمان و مکان و نحوه و نوع مجازات را انتخاب میکنم و این عمل انتخاب شده را انجام میدهم.

نتیجه گیری کلی : انسان در این مرحله به یکباره همه چیز را درباره انسان نادیده میگیرد و فقط حال و احساس و نظر خودش را مبنای رفتار خودش در چارچوب مجازات دیگران قرار میدهد و عصبانی شده و از رفتارهایی نظیر داد زدن تا بی حرمتی و ناسزا گفتن و یا در حالت شدید حتی عمل قتل را انجام میدهد .حال اگر آن فرد در گذشتن از هریک از مراحل فوق در مقابل تفکرش ایستاده و خود را با دیدن اشتباه خود منصرف کند عصبانی نمیشود.




چه کنیم که کمتر خشمگین شویم؟

******ممکن است سوالتان این باشد که اگر ما قرار است عصبانی نشویم پس با این احساس خشم خود چگونه برخوردی را داشته باشم که این بحث بسیار مفصلی بوده که در اینجا به ذکر چند نکته مرتبط با موضوع خشم میپردازیم :

1-موضوع خشم و عصبانیت و موضوع خلق و خو یک موضوع ارثی نیز است یعنی به زبان تمثیلی بعضی ها در وقت تولد پوست روانی کلفتی دارند و در برخورد با موضوعهای خشمگین کننده کمتر دردشون میاد ولی بعضی ها در وقت تولد پوست روانی حساس و خیلی نازک و یا حتی آسیب دیده ای دارند که باعث شده موضوعات خشمگین کننده کوچک هم برای آنها درد زیادی داشته باشد.

2-باید بپذیریم در تحلیل نهایی خشم نتیجه یک چیز است و آن هم انتظار.یعنی آدمهایی که زیاد خشمگین میشوند معمولا آدمهای پر توقع و پر انتظاری هستند .پس در تحلیل نهایی به میزانی که انتظار و توقع شما از دنیا و مردم اون بالاتر باشه شما زیادتر خشمگین خواهید شد......من مدتها در صفحه اول وبلاگ این جمله را نوشته ام که از زمانیکه انتظارم برای عدالت و صداقت و مهربانی و خوبی و قدرشناسی و عدالت از جانب دیگران از دست دادم احساس بهتری میکنم....یادتون باشه اشکال انتظار بالا اینست که به میزانی که انتظارتون از دیگران بالاست و توقع دارید به همان نسبت انتظارتون از خودتون بالاست و نسبت به خودتون سخت گیر تر هستید و از دست ودتون هم بسیار خشمگین خواهید شد و دعواهای درونی زیادی با خودتان هم میکنید.


******دکترناتانیل براندن بزرگترین متخصص حرمت نفس و اعتماد به نفس میگوید:

**Nobody is coming**

به این معنی که تا روزی که امید و انتظار به کسی دارید تا شما را نجات بدهد هیچگاه به اعتماد به نفس مثبت و سلامت روانی و استقلال نخواهید رسید و به نقل قول از دکتر فرهنگ هلاکویی از روزی که امیدم را به دیگران از دست دادم احساس بهتری میکنم.


3-باید بپذیریم دنیا و طبیعت و زندگی پر از محدودیت است....دنیا رستوران نیست که سفارش بدین تا هر چیزی خواستین براتون بیارند...باید بپذیرید که ما تو زندگی در بهترین حالت شاید به 70 یا 80 درصد چیزهایی که میخوایم نمیرسیم ....پس این تصور که منو شما هر چیزی تو زندگی خواستیم باید برامون فراهم بشه و اگه چیزی خواستیم نشد منو شما رو خشمگین کنه با واقعیتهای دنیای امروز همخوانی نداره

4-باید بپذیریم تار و پود زندگی در بسیاری موارد با درد و رنج همراه است و ما باید این رنج و سختی در زندگی را بپذیریم و آن را به عنوان مبارزه یا چالش زندگی تلقی کنیم....این تصور که زندگی منو شما باید ساده و راحت باشه و ما همیشه راحت و آسوده باشیم اصلا با واقعیتها نمیخونه....البته نکته مهم این است که ما باید سعی کنیم درد و رنجهای مشروع مثل سختی ورزش کردن و بالا رفتن از کوه یا سختی درس خوندن رو تحمل کنیم تا گرفتار درد و رنج نامشروع مثل درد و رنج ناشی از اضطراب و افسردگی و خشم و ...نشویم

5-نکته بعدی که باید بهش توجه کنیم اینه که همه آدمها در طول روز خشمگین میشوند و خشم غیر ارادی است ولی مهم این است که انسان سالم در طول روز شاید سه یا چهار بار خشمگین شده و انسان بیمار صد بار.....البته باز هم تکرار میکنم انسان سالم این احساس خشم رو به رفتار عصبانیت تبدیل نمیکنه.

۶-در دام فکر عدالت گرفتار نشوید : اگر قرار بود امور جهان طوري تنظيم شود که همه چيز منصفانه باشد ، هيچ موجود زنده اي نمي توانست حتي يک روز هم دوام بياورد. پرندگان مجاز به خوردن کرمها نبودند ، و خواسته هاي فردي تمامي موجودات مي بايست برآورده شود. با اين که در فرهنگ ما سياستمداران در همه نطق هاي انتخاباتي خود وعده مي دهند که ما برابري و عدالت را براي همگان مي خواهيم ، با وجود اين بي عدالتي ها روزها در پي يکديگر و قرن ها در پي هم ادامه مي يابد چون بي عدالتي ، تغيير ناپذير و هميشگي است اما شما با بينش نو و بي انتهاي خودتان مي توانيد تصميم بگيريد که با اين بي عدالتي مبارزه نماييد و تسليم رکود عاطفي ناشي از آن نشويد.
حتي مي توانيد براي از بين بردن بي عدالتي با ديگران همکاري کنيد ولي بايد بکوشيد و همچنين تصميم بگيريد که به خاطر آن دچار اختلالات رواني نگرديد .




۷-شما با احساس خشمتون یکی از این 4نوع برخورد را میتونید داشته باشید :

الف : کنترل خشم یا فرو خوردن خشم : این برخورد با خشم بسیار ویرانگر بوده و موجب بیماریها و گرفتاریهای روانی فراوانی میشود...پس به هیچ عنوان ما قرار نیست خشم خودمونو بخوریم چون خوردن خشم دقیقا مانند خوردن سم و زهر به داخل بدن روانی ماست.

ب:ابراز خشم: وقتی است که شما صمیمانه و صادقانه با لحنی آرام و مودبانه موضوع ناراحت شدنتان را با طرف مقابل در میان میگذارید

ج:عصبانیت : وقتی که شما خشم خودتونو بصورت رفتار پرخاشگرانه یا داد زدن و یا ناسزا گفتن و یا برخورد تند و تیز ابراز میکنید در واقع سم و زهر داخل بدن خودتونو به بدن دیگران وارد میکنید . این از نظر اخلاقی کاری بسیار زشت و ناپسند و شدیدا غیر اخلاقی است.این رفتار پیامدهای بلند مدت زیادی داشته و باعث میشه خشم و کینه و دشمنی در دل اطرافیان نسبت به شما ایجاد بشه.

د:مدیریت خشم :این روش یک روش مفید و بسیار درست و علمی در برخورد با خشم است که استفاده از آن نیازمند آگاهی و دانایی و تا حدودی سلامت روانی میباشد......به عنوان یک تمثیل در این روش ما بجای اینکه اجازه دهیم رودخانه خروشان خشم باعث خرابی و ویرانی سازه های ما شود یک سد جلوی این رودخانه بنا میکنیم و از نیروی این آب خروشان در جهت کشاورزی یا بهبود بهتر شرایط و اوضاع استفاده میکنیم.
در بحث مدیریت خشم بسیار گسترده و وسیع بوده که در اینجا به ذکر چند نکته از آن بصورت خیلی خیلی خلاصه اکتفا میکنیم.

اولا اینکه سعی کنید موضوع رو به درستی بفهمید ممکنه برداشت منو شما از موضوع اشتباه باشه بعد سعی کنید موضوعو به درستی طرح کنید چون خیلی از اوقات موضوعات مورد بحث به درستی فهمیده شده ولی به درستی طرح نمیشوند سپس دقت کنید که موضوعات طرح شده را به درستی درباره شان بحث کنید و همیشه در بحثها بجای اینکه انگشت اتهام شما به سمت طرف مقابل باشد و سعی در متهم سازی او داشته باشید هدف و نگرشتان به سمت حل و فصل مساله باشد و در بحثها و گفتگو ها هدفتان برنده شدن نباشه بلکه زمانی شما موضوع رو تونستین حل کنید که دو طرف بحث برنده و راضی و خوشحال بحث رو به پایان برسونند.

اما اگر نتونستین موضوعو بفهمید و طرح و بحث و حل کنید سعی کنید شرایط و موقعیتتونو تغییر بدین و اوضاع رو دگرگون کنید تا دوباره درگیر این مشکل و موضوع و مساله نشوید.

ولی اگر نتوانستین اوضاع را تغییر دهید سعی کنید واقعیت موجود را به عنوان یک واقعیت تلخ بپذیرید و خودتونو باهاش سازگار کنید.

اما در آخر اگر نتوانستین موضوع و مشکلو بفهمید یا طرح کنید یا بحث کنید یا حل کنید یا تغییر دهید یا بپذیرید تنها راه حلی که برای شما مونده بی حسی و بی احساسی است....مثل زمانی که شما را به اتاق عمل میبرند که تنها درخواستتون از دکتر اینه که "لطفا منو بی حس و بیهوش کنید که درد عمل رو حس و احساس نکنم.....به زبون خودمونی تنها راه حلی که برامون میمونه کوری و کری و لالی و خری هستش.


8-اما مهمترین موضوع اینه که همانطور که گفته شد خشم وعصبانیت آبی است که بر روی آتش اضطراب ریخته میشود .پس اگر من و شما مشکل ترس و اضطرابمونو حل کنیم ، بسیاری از مسائل مربوط به خشم و عصبانیت هم برطرف میشن


9-باید بپذیریم انسان نه عقل کل است و نه خطاناپذیر پس همه ما ممکنه اشتباه کنیم و شکست بخوریم



**** پذیرفتن یا نپذیرفتن حقایق فوق منجر به یک احساس کلی در انسان راجع به خویشتن و هستی و ارتباط او با هستی میشود بدین معنی که یا حس میکند در کائنات بر روی کوششهای او باز است و میتواند چهره ای عالی به جهت دورنمایی از زندگی ترسیم کرده و نگرشی مثبت به زندگی داشته و دارای اشتیاق و اعتماد به نفس مثبت بوده و یا برعکس سیمایی بد و غم انگیز از آن تجسم کرده و حس کند در جهانی نامفهوم و غیر قابل درک و خصمانه زندگی میکند و راه ترس و اضطراب را برخود هموار کرده و با دلتنگی و افسردگی نسبت به همه چیز بی اعتنا شود و یا کناره گیر شده و یا حالت تهاجمی و تجاوز ناشی از ضعف را پیشه سازد که این احساس کلی زیربنای همه ادراکات و واکنشها و اثرات احساسی اوست








عصبی بودنشخصیت عصبی 10 ویژگی دارد:

1- کوششی به جهت درک واقعیت و کشف حقیقت ندارد.

2- مسئولیت را به اندازه نمی پذیرد یا بیش از حد مشوول است یا کمتر از حد.

3- با وقت و زمان مشکل دارد یا در گذشته زندگی میکند یا نگران آینده است.

4- با مسائل احساسی و عاطفی مخصوصا موضوعات جنسی مشکل دارد و اصولا حتی با وجود داشتن میل جنسی زیاد در عمق وجود خود احساس بدی راجع به رابطه جنسی و جنس مخالف دارد.

5- برخورد نادرست با موضوع خشم خود دارد که یا بصورت خوردن و کنترل خشم است و یا بصورت رفتار عصبانیت.

6- مشکل حرمت نفس دارد و خود را موجودی خوب و دوست داشتنی نمیداند.

7-مشکل اعتماد به نفس دارد یعنی با خودش میگه من نمیدونم و یا با وجودیکه میدونم نمیتونم.

8-با موضوعهای قدرت و آبرو مشکل دارد.

9- افرادی بسیار وابسته هستند و کوششی به جهت اندیشه و احساس مستقل داشتن از دیگران نمیکنند.

10- موضوع محبت و دوستی و عشق بزرگترین گرفتاریشونه مثلا ممکنه باور داشته باشند که محبت و عشق یک بازی یا فریب بزرگ است و یا اگر محبت کسی را بخواهند ان را بصورت انحصاری و همیشگی و مطلق و یا حتی در حد فداکاری انتظار دارند لذا اگر مثلا شریک زندگیشون برادرشو دوست داشته باشه اونها احساس حسادت میکنند.


*واقعیت* مسوولیت * اصول اخلاقی ۳ضلع مثلث رحمت در زندگی انسان هستند .

**اعتماد به نفس مثبت **حرمت نفس **مدیریت خشم ۳ اصل مهم در خوشبختی و سلامت روان میباشند

۱-اعتماد به نفس منفی منجر به احساس ترس و وحشت و اضطراب و نگرانی میشود

۲-فقدان حرمت نفس موجب افسردگی است

۳-نداشتن مدیریت خشم باعث خشمگین شدن و عصبانی بودن در زندگی میگردد

*****اعتماد به نفس منفی یعنی من نمیدانم و نمیتوانم یا با وجودیکه میدانم نمیتوانم و اعتماد به نفس مثبت یعنی من میدانم و میتوانم.


برچسب‌ها: مدیریت خشم, عصبانیت, خشم, عصبی بودن, کنترل خشم
ساعت ارسال 17:51 نویسنده:

درباره ما